باسيدون

سرزمين گرم - مردم خونگرم

  • Full Screen
  • Wide Screen
  • Narrow Screen
  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

باسیدون

معضلی به‌نام آب!

نامه الکترونیک چاپ PDF

تاريخ تقريبي: آذر 1383

بعد از کلی سختی، بالاخره وسایلمون رو بار زدیم و یه روز بعد از ظهر روونه بوشهر کردیم.  خودمون هم فرداش با پرواز راهی شدیم.

اسباب کشی تو تهران، با همه سختیش، حداقل یه خوبی داره و اونم اینه که بارچین‌های حرفه‌ای پیدا می‌شن و می‌تونی امیدوار باشی که وسایلت با حداقل آسیب به مقصد برسن. اما تو بوشهر از بارچین و کارگر مخصوص اسباب‌کشی خبری نبود.

وقتی خودمون رسیدیم بوشهر، اولین کار این بود که دنبال کارگر بگردیم. بالاخره دو سه نفر رو پیدا کردیم و وقتی بارها با یک روز تأخیر رسید، اومدن و خدا می‌دونه با چه مصیبتی وسایل رو بردن داخل واحد آپارتمانی ما.

یادمه روز اول که رفتیم توی اون آپارتمان، رفتم سراغ شیر آب و بازش کردم تا دستم رو بشورم، اما هرچی شیر رو می‌چرخوندم، خبری از آب نبود.  وقتی سراغ همسایه رفتم و دلیل قطع بودن آب رو پرسیدم، تازه فهمیدم که یکی از مشکلات اصلی زندگی تو بوشهر، آبه.  قضیه از این قرار بود که بوشهر، با وجود این که لوله‌کشی آب شهری داشت، اما آب رو نوبتی وصل می‌کردن و این نوبت، حداقل اون موقع خیلی دیر‌به‌دیر می‌رسید؛ به‌طور دقیق، هر ۴۸ ساعت، حدود ۲ ساعت آب وصل می‌شد و می‌رفت تا دو روز بعد.

بنابراین همه باید یه منبع آب تو خونه نصب می‌کردن و تو همون مدت یکی دو ساعت وصلی آب، منبعشون رو پر می‌کردن برای مصرف دو شبانه‌روز خانواده. بنابراین همیشه این دغدغه وجود داشت که منبع خالی بشه و بی‌آب بشیم. آخه مگه منبع همه‌اش چقدر حجم داشت؟ حدود ۹٠٠ لیتر؛ یعنی کمتر از یک متر مکعب. حالا یه نگاهی به مقدار مصرف آب تو قبض خونه‌تون بندازین و بعد خودتون تصور کنین که چطور می‌شه سه نفر، اون هم با یه بچه ۳ ماهه، دو شبانه‌روز رو با یک متر مکعب آب سر کنن.

اما این‌طوری هم نبود که آب رأس یه ساعت مشخص وصل بشه و منبع خود به خود پر بشه.  بعضی جاها، مثل همین آپارتمان ما، فشار آب به‌قدری کم بود که اگه از پمپ مکنده استفاده نمی‌کردیم، منبع خالی می‌موند و اون وقت، ما بودیم و دو شبانه‌روز بی‌آبی.

خوب، پمپ رو هم که نمی‌شد دائم روشن گذاشت، چون می‌سوخت؛ بنابراین لازم بود که بفهمیم چه زمانی آب وصل شده، بعد بریم سراغ منبع، پمپ رو روشن کنیم و منتظر بمونیم تا منبع پر بشه و در نهایت پمپ رو خاموش کنیم و بریم سراغ زندگیمون.

حالا ممکن بود آب ساعت ۸ شب وصل بشه، یا حتی ساعت ۳ صبح؛ به‌هر حال باید پا می‌شدی می‌رفتی سراغ آب گرفتن.  بعضی وقتها هم در کمال حیرت، آب اصلاً وصل نمی‌شد و اون وقت بود که باید سطل و گالن دست می‌گرفتی و می‌رفتی سراغ گرفتن آب از همسایه‌ها یا خرید اون از توی شهر.

و خدا می‌دونه چقدر گذشت تا فوت و فن تأمین آب و مصرف اون در نهایت صرفه‌جویی رو یاد گرفتیم.  در واقع بااین شرایط، الگوی مصرف آب ما کاملاً اصلاح شد.  یادمه این معضل آب اون‌قدر روی من تأثیرگذاشته‌بود که هر وقت می‌اومدم تهران، وقتی می‌دیدم دیگران آب رو هر می‌دن، بهشون اعتراض می‌کردم و می‌گفتم اگه شرایط بوشهر رو تجربه کرده‌بودین، این‌قدر اسراف نمی‌کردین.

اون وقت من خوش‌خیال، همون‌جور که اومدن آب از شیر رو تو تهران بدیهی می‌دونستم، برای بوشهر هم همین تصور رو داشتم؛ برای همین هم رفته‌بودم سراغ دستشویی و انتظار داشتم شیر رو که باز می‌کنم، بدون این‌که قبلاً منبع رو با هزار مکافات پر کرده‌باشم، آب بیاد!

در جستجوی خانه!

نامه الکترونیک چاپ PDF

تاریخ تقریبی: آبان و آذر 1383

روزهای اول زندگی تو بوشهر، شرایط واقعی اونجا برای ما قابل درک نبود.  اما همون شرایطی هم که می‌دیدیم، خیلی برامون تکون‌دهنده بود.  من همیشه فکر می‌کردم خیابون ولی عصر و بعضی از خیابونهای دیگه تهران خیلی سرسبز و قشنگن.  اما روزهای اولی که از سوئد به ایران برگشتیم، خیابون ولی عصر اصلاً برام اون جذابیت گذشته رو نداشت.  دلیلش هم این بود که چشمم به فضای شهری سبز مالمو، شهر پارکها عادت کرده‌بود؛ و در مقایسه با اون فضا، درختهای خیابون ولی عصر کدر و بی‌رنگ و رو به‌نظر می‌رسید.  اما وقتی تو خیابونهای بوشهر حرکت می‌کردیم، حتی تو خیابون فرودگاه که یکی از سرسبزترین خیابونهاش بود، فضای سبز به‌قدری کم و بی‌رمق بود که از تهران و خیابون ولی عصر اعاده حیثیت شد و جایگاه گذشته‌شون تو ذهنم احیا شد.

 

بعد از یکی دو روز اقامت ما تو هتل دلوار، معلوم شد در کوتاه‌مدت خونه سازمانی برامون مهیا نیست و لذا قرار شد خودمون برای مدتی یه خونه اجاره کنیم. البته یه خونه سازمانی تو مجتمع غدیر برای ما در نظر گرفته‌بودن، اما اون واحد در دست بازسازی بود و چند ماهی طول می‌کشید تا آماده بشه. برای کارهای ساختمونی تو ایران هم که چند ماه یعنی حداقل یک سال؛ پس لازم شد که دنبال خونه بگردیم. حدود یک ماه طول کشید تا تونستیم یه خونه اجاره‌ای نسبتاً مناسب پیدا کنیم. البته با لطفی که مدیر بندر داشت، یه ماشین در اختیارمون قرار گرفت تا بتونیم خیابونهای بوشهر رو راحت‌تر گز کنیم. از قیمتها هم که نگو و نپرس. دست کمی از تهران نداشتن.

تو مدتی که دنبال خونه می‌گشتیم، به یه واحد پذیرایی مأمورها تو همون مجتمع غدیر رفتیم که اصلاً حالت خونه نداشت؛ یه خوابگاه بود؛ خوابگاهی که اصلاً با خوابگاه سوئد قابل مقایسه نبود. نه آشپزخونه‌ای داشت، نه اتاقی، نه لباسشویی؛ . . .، فقط یه سالن بزرگ بود با هفت هشت تا تخت و یه دستشویی و حمام که به‌قدری بوی بد ازش می‌اومد که آرزو می‌کردی هیچ‌وقت لازم نشه بری دستشویی. حموم رفتن که دیگه پیشکش. واقعاً تمام مدتی که اون تو بودی، از شدت بوی بد، چنان سردردی می‌گرفتی که به حال هپلی غبطه می‌خوردی (اگه نمی‌دونین، هَپَلی اسم یکی از شخصیتهای یه سریال نمایشی کودکان به‌نام محله برو و بیا بود که هیچ‌وقت نمی‌رفت حموم.)

تختهای این خوابگاه به‌قدری نامناسب بود که جز کمردرد چیزی نصیب آدم نمی‌شد و بنابراین ما شبها دو تا پتو روی فرش پهن می‌کردیم و می‌خوابیدیم. آشپزی هم که ممکن نبود؛ چون اصلاً لوازم آشپزی در کار نبود. بعضی وقتها من از رستوران اداره دو پرس غذا می‌گرفتم و می‌رفتم خونه و با هم غذا می‌خوردیم. یادمه یکی دو بار هم تخم مرغ و سوسیس و کره رو که خریده‌بودیم، برداشتم و رفتم طبقه پایین، جایی که آقای موسوی، سرایدار مجموعه غدیر زندگی می‌کرد، و تو آشپزخونه‌اش سرخ کردم و بردم بالا. بقیه وقتها هم مجبور بودیم به غذای حاضری که گرم کردن نخواد اکتفا کنیم.

البته مجتمع غدیر تقریباً بهترین مجموعه خونه‌های سازمانی بندر بوشهره. جایی که باکلاس‌ترین مهمانسرای اداره‌کل بنادر و دریانوردی بوشهر اونجاست و مدیر بندر هم همون‌جا زندگی می‌کنه. اون موقع هم آقای ساطعی تو همون مجتمع زندگی می‌کرد و در واقع با هم همسایه بودیم. ما البته بعداً به یکی از واحدهای همین مجتمع منتقل شدیم، اما دیگه این تجربه همسایگی با آقای ساطعی برامون تکرار نشد. اما تو همون مدت کوتاه، آقای ساطعی و خانم محترمشون با درک کامل از شرایط ما، هر کمکی از دستشون بر می‌اومد دریغ نمی‌کردن. مثلاً چندین بار همین‌طوری که ما داشتیم فکر می‌کردیم که غذا رو چیکار کنیم، دیدیم یه نفر داره در می‌زنه و بعد دیدیم مهدی، پسر کوچیک آقای ساطعی با یه ظرف غذای آماده و گرم پشت در ایستاده. و خیلی از موارد دیگه که شاید نیازی به گفتنشون نباشه، اما همه نشونه بزرگواری و لطف فراوون خانواده آقای ساطعی نسبت به ما هستن و من هنوز و همیشه به‌خاطر این طرز برخوردشون ازشون ممنونم.

ساحل زیبای بوشهر، یکی از معدود امکانات جالب بوشهر بود و ما بعضی وقتها چند دقیقه‌ای از زمانمون رو کنارش می‌گذروندیم. شاید اگه هستی تو زندگی مون نبود، تحمل اون شرایط خیلی مشکل‌تر می‌شد.

اون سه چهار هفته خیلی بهمون سخت گذشت؛ این در حالی بود که برنامه‌ریزی ما برای اقامت اولیه تو بوشهر فقط برای دو سه روز بود و اصلاً آمادگی و لوازم یک ماه اونجا موندن رو نداشتیم. تازه با همه این اوصاف، باید هر روز از این بنگاه به اون بنگاه می‌رفتیم و از این طرف شهر به اون طرف شهر برای دیدن خونه‌هایی که بعضی‌هاشون واقعاً عجیب و غریب بودن. بین اکثر خونه‌های نسبتاً نوسازی که ما دیدیم، دو نکته مشترک بود؛ یکی این که خونه‌ها رنگ نداشتن و فقط گچ شده‌بودن. دلیل این موضوع رو می‌گفتن رطوبت بالاست که باعث می‌شه رنگ به‌اصطلاح طبله کنه و به‌همین دلیل، بعد از ساخت خونه، یکی دو سال صبر می‌کردن و بعد رنگ می‌زدن. البته ما بعدها دیدیم که همچین دلیلی درست نیست، چون بیشتر وقتها تو خونه‌ها کولر گازی روشنه و داخل خونه رطوبتی در کار نیست. خصوصیت مشترک دوم هم این بود که کمد دیواری برای خونه‌های تازه‌ساز معنایی نداشت. فقط یه تو رفتگی بزرگ تو دیوار بود و هر کس می‌خواست، باید خودش زمینه طراحی و نصب کمد چوبی رو تو اون فضای خالی فراهم می‌کرد.

خونه‌ای که بالاخره ما پیدا و انتخاب کردیم، یه آپارتمان 75 متری تو یه مجتمع 15 واحدی بود که مهمترین مزیتش، نزدیکیش به مجتمع غدیر بود. در واقع با با در نظر گرفتن آینده‌ای که قرار بود به خونه سازمانیمون تو مجتمع غدیر نقل مکان کنیم، سعی کردیم فاصله رو به حداقل برسونیم تا اسباب‌کشی برامون آسون‌تر انجام بشه. البته آپارتمان ما کاملاً پشت به نور و خیلی هم کوچیک بود، اما خوب دیگه چاره‌ای نداشتیم. واقعاً نمی‌تونستیم با اون شرایط، بیشتر از یک ماه تو بوشهر بمونیم. البته در نهایت هزینه رهن آپارتمان رو اداره‌بندر تأمین کرد و ما هم بعد از بستن قرارداد، به تهران برگشتیم تا زندگیمون رو از گوشه و کنار تهران جمع کنیم و برای مدت نامعلومی به بوشهر بریم.

از تهران به بوشهر

نامه الکترونیک چاپ PDF

تاریخ تقریبی: آبان 1383

خوب دیگه قرار شد بریم بوشهر.

برای این که شرایط رو ارزیابی کنیم، لازم بود یه سفر بریم اونجا و ببینیم چی به چیه. هستی که هنوز 3 ماهش هم نشده‌بود و طبعاً هرجا می‌بردیمش، می‌اومد. خانمم هم موضوع رو پذیرفته‌بود. در واقع همون موقع که داشتیم می‌رفتیم مالمو، قبل از این که تصمیممون رو بگیریم، فرض رو بر این گذاشتیم که وقتی برگشتیم، باید بریم به یکی از بنادر جنوب؛ هرچند بعضی از دوستان می‌گفتن موضوع خیلی هم جدی نیست و شاید بشه یه‌کاریش کرد. تازه ما وقتی از تهران دل کندیم و رفتیم، این‌طور فرض کردیم که رفتنمون (به‌واسطه تصمیمی که دو سال قبلش گرفته‌بودیم) با خودمونه، اما برگشتنمون با خداست.

بلیت هواپیما خریدیدم و بسم‌اله. تو همه این مراحل، دلخوشی مون هستی بود. یعنی هر وقت غصه‌دار می‌شدیم که داریم بعد از 2 سال غربت، باز هم می‌ریم غربت، هستی رو نگاه می‌کردیم و امیدواری جای یأس و غصه رو می‌گرفت.

من قبلاً بارها به‌دلیل مأموریت‌های شغلی رفته‌بودم بوشهر. حتی یه‌بار نزدیک دو هفته اونجا بودم؛ اما واقعاً هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که برای چند سال زندگی برم اونجا.

وقتی رسیدیم به فرودگاه بوشهر، راننده اداره بندر اومده‌بود دنبالمون؛ آقای زادفقیه، با اون جسه کوچیک و لهجه قشنگ بوشهریش، ما رو برد به هتل دلوار. خوب هنوز وضع خوب بود؛ بالاخره هتل و روزهای اول، آشنایی و خوشامد گویی و ... باعث می‌شد غربت رو خوب درک نکنیم؛ بخصوص با رفتاری که آقای ساطعی و خانم محترمش داشتن، ما احساس دلگرمی می‌کردیم. تازه تو آبان، از نظر گرمی و شرجی هوا، بهترین فصل بوشهر به‌حساب میاد و بنابراین ما گرمی چندانی احساس نمی‌کردیم.

تو اداره، اول از همه به دیدن آقای ساطعی رفتم. خوش و بش و صحبتهای اولیه که انجام شد، با هم رفتیم دفتر معاون طرح و توسعه. سیاوش ارجمندزاده که آدم خیلی آرومی به‌نظر می‌رسید و چند ماه پیش دوره کارشناسی ارشد رو تو دانشگاه بلژیک گذرونده‌بود، تازگیا به این سمت منصوب شده‌‌بود.

بعد از معارفه طرفین و آشنایی و صحبتهای اولیه، در مورد اداره آموزش صحبت به‌میون اومد. آقای گلکار که قبل از این مسؤولیت اداره آموزش و امتحانات رو بر عهده داشت، چند ماهی بود که بازنشسته شده‌بود، و بر اساس گفته‌های آقای ساطعی و ارجمندزاده، عملکرد فعلی اداره آموزش مطلوب نبود. در واقع اونها هردو انتظار و امید داشتن که اداره آموزش خیلی فعال‌تر از اینی که هست بشه و حتی فراتر از اون، از پایه و اساس متحول بشه. بعد هم به اداره آموزش رفتیم و مراسم خیلی ساده و بی تکلف معرفه انجام شد.

از اونجا که رئیس اداره‌ای وجود نداشت، تودیعی هم درکار نبود. کسانی که الان اداره آموزش بوشهر رو می‌بینن، شاید یادشون نباشه که اون وقتها، اداره آموزش عبارت بود از یه آپارتمان 60 متری، دارای سه اتاق، یه آشپزخونه نقلی، یه دستشویی و یه هال خیلی کوچیک. البته یه سالن هم تو طبقه همکف بود که به‌عنوان کلاس ازش استفاده می‌شد؛ درحالی که به‌هیچ‌وجه شرایط یه کلاس استاندارد رو نداشت.

موقعی که من پام رو گذاشتم تو اداره آموزش فقط دو نفر پرسنل داشتیم؛ آقایون خردمند و محکم. از سه‌تا اتاق موجود، دو تاش رو همین آقایون در اختیار داشتن و یه اتاق تاریک و کوچیک هم به‌عنوان انباری، خالی بود که شد اتاق من. البته هر دو کارشناس اداره آموزش از من خواستن تا اتاقم رو با اتاق اونها عوض کنم و اتاق‌های بهتر رو برای خودم بردارم، اما در کوتاه مدت دلیلی برای انجام این کار نمی‌دیدم.

خوب ما از سوئد با آقای ساطعی رفت و آمد خانوادگی داشتیم و بنابراین همون روز اولی که رسیدیم بوشهر، آقا و خانم ساطعی، با هم به دیدن ما تو هتل اومدن. خیلی لطف داشتن و من هنوز هم به‌خاطر برخورد دوستانه و بی تکلفشون ازشون ممنونم.

صفحه 1 از 3

كاربران آنلاين

 1 مهمان حاضر

دريافت مطالب

RSS
موقعیت شما: خانه