Archive for the ‘Persian’ Category

تاریخ: 14 فروردین 1382

روز پنجشنبه 3 آپریل 2003، با هماهنگی دانشگاه، کسانی که دوست داشتن به کنسرت موسیقی کلاسیک رفتن.  محمل اصلی پرداختن به موسیقی کلاسیک و حرفه‌ای مالمو، ساختمونی به‌نام سالن کنسرت مالمو (Malmö Konserthuset) هستش که به اقامتگاه هنریک اسمیت دانشگاه (محل زندگی ما) خیلی نزدیکه؛ پیاده حدود پنج شیش دقیقه.

ساختمان کنسرت هوست در مالمو

خانم لیندل از دو هفته قبل از تاریخ مورد نظر، ایمیلی زد و گفت که قراره یه کنسرت موسیقی کلاسیک برگزار بشه و دانشگاه این امکان رو فراهم کرده که دانشجوهای علاقه‌مند به‌صورت گروهی به این کنسرت برن و هر کس دوست داره، بیاد ثبت نام کنه و بلیت بگیره. ما هم تصمیم گرفتیم تو این مراسم شرکت کنیم.

من برای ثبت نام رفتم دفتر خانم لیندل.  چیزی که از اون روز یادمه، یه برگه کاغذ بزرگه که روی میز بود و لیندل اون رو به من نشون داد. نقشه سالن کنسرت، همراه با تموم صندلی‌هاش و شماره‌هاشون توی این کاغذ کاملاً واضح دیده می‌شد و صندلی‌هایی که برای دانشگاه رزرو شده‌بود هم مشخص بود.  لیندل گفت هر صندلی‌ای رو که دوست داری انتخاب کن و شماره‌اش رو به من بگو. جاهایی هم که دانشجوهای دیگه قبلاً گرفته‌بودن، خود لیندل های‌لایت کرده‌بود و به‌این‌ترتیب، گزینه‌های قابل انتخاب کاملاً مشخص بودن.

من باتوجه به موقعیت صندلی‌ها نسبت به سالن اجرای موسیقی، دوتا صندلی رو مشخص کردم و لیندل هم بعد از دادن بلیت‌های اون دو صندلی که شماره صندلی‌ها هم روشون نوشته شده‌بود، اون دوتا صندلی رو هم توی نقشه خودش های‌لایت کرد.

این‌جوری با تعجب نگاه نکنین؛ من ندید بدید نیستم؛ می‌دونم که مشابه این کار همین‌جا هم احتمالاً انجام می‌شه، اما من تا اون موقع ندیده‌بودم – و حتی الان هم نمی‌بینم – که برای کار به‌این سادگی، این‌طوری فکر و برنامه‌ریزی بشه و برای شخص مسؤول اون قدر مهم باشه که کی کجا بشینه؛ نهایتش اینه که بلیت‌ها رو به‌ترتیب بفروشن و هرکس اومد، به تعداد مورد نظر بهش بلیت بدن.  یا می‌تونه نقشه‌ای وجود نداشته باشه و به طرف بگن جلوی سالن می‌خوای یا وسط یا عقب؛ یا حتی در نظر نگیرن که اعضای یه خانواده باید کنار هم بشینن.  حاصل کار به روشی غیر از روش لیندل، می‌شه همینی که ما باهاش زندگی می‌کنیم؛  قبل از برگزاری کنسرت، یکی می‌خواد جاش رو با یکی دیگه عوض کنه، یکی هی از این طرف سالن فریاد می‌زنه تا دوستش که اون طرف افتاده حرفش رو بشنوه، یکی نق می‌زنه که هیچی نمی‌بینم و نمی‌شنوم، یکی با پشت سریش دعواش می‌شه و … هزار بدبختی دیگه که شاید اونایی که آروم نشستن سر جاشون، همیشه فکر می‌کنن چیکار باید کرد که این‌‌جوری نشه.

بله باید یه نقشه داشت، باید همه چیز شفاف و بدون ابهام باشه، باید به طرف گفت که صندلیت رو از بین گزینه‌های موجود انتخاب کن، باید کسی که زودتر می‌ره برای تهیه بلیت، بتونه جای بهتر رو انتخاب کنه، و هزار باید دیگه که در ظاهر کوچیک و کم اهمیت به‌نظر می‌رسن، اما در عمل، تک‌تکشون در نتیجه حاصله نقش دارن. همون‌طور که قبلاً هم گفتم، توجه به همین نکات ریز و ظاهراً کم‌اهمیته که تفاوت اساسی رو بین اینجا و اونجا به‌وجود می‌آره، والّا، حداقل الان دیگه، ما هم خیلی از چیزهایی رو که اونا دارن، داریم؛ یعنی سخت‌افزار و نرم‌افزار و این حرفها رو.

و این البته یه نمونه خیلی کوچیک از تفاوتهاییه که من بین سوئد و ایران دیدم و می‌بینم.

از بحث بلیت که بگذریم، روز برگزاری کنسرت که شد، همه به سالن مورد نظر رفتیم. معماری و دکوراسیون زیبا و مدرن ساختمون، خودنمایی می‌کرد. چون ما گروهی رفته‌بودیم، یه میز پذیرایی کوچیک برامون گذاشته‌بودن. بعد هم خانمی از کارکنان کنسرت مالمو اومد و ضمن خوشامد گویی به ما، توضیحاتی درباره این کنسرت و ارکستر سمفونیک مالمو داد و علاوه بر اون، درباره برنامه‌های خاص خودشون برای آشنایی کودکان و نوجوانان با موسیقی کلاسیک و علاقه‌مند کردن اونها به این نوع از موسیقی گفت. به کسانی هم که بچه داشتن، یه سی‌دی نمونه از موسیقی متناسب با حال و هوای بچه‌ها داد تا گوش کنن و علاقه‌مند بشن.

تصویر کاراکتر تبلیغاتی مخصوص موسیقی کودکان، روی جلد سی دی

بالاخره داخل سالن رفتیم و سر جامون نشستیم. به‌نظر می‌رسید مردم مالمو خیلی به موسیقی علاقه داشتن؛ واقعاً یه صندلی خالی هم وجود نداشت. قطعات موسیقی یکی بعد از دیگری اجرا می‌شدن و کیفیت صدا و حرفه‌ای بودن کارها واقعاًً به‌چشم می‌اومد. 

فقط خدا رحم کرد لیندل قبلاً برامون توضیح داده‌بود که کجاهای موسیقی می‌تونیم دست بزنیم و چه مواقعی نباید دست زد؛ و الّا احتمالاً من یکی کلی شرمنده می‌شدم!

تاریخ تقریبی: از 1381 تا 1383

تصور کنین یه نفر به یه مهمونی دعوت می‌شه. اونجا از اقوام گرفته تا دوستان نزدیک و چند نفر مهمون غریبه هم هستن. مهمون‌ها به مرور میان و با روحیه مثبت به بقیه می‌پیوندن؛ سلام و احوال پرسی می‌کنن و همه از دیدن هم حس خوبی پیدا می‌کنن.  اما نفر فرضی ما یه تفاوتی با بقیه داره که شرایط رو کمی براش سخت می‌کنه.  تفاوت اینه که اون نمی‌تونه به کسی سلام کنه! یا حتی جواب سلام کسی رو بده!  باورتون می‌شه؟

وقتی دوست ما وارد مهمونی می‌شه، میزبان، همون دم در بهش سلام می‌کنه، اما اون با شرمندگی فقط نگاه می‌کنه؛ می‌خواد جواب بده‌ها، اما نمی‌تونه. اون با تلاش نا امیدکننده‌ای سعی می‌کنه برای میزبان توضیح بده که چرا نمی‌تونه جواب سلامش رو بده؛ اما به‌نظر نمی‌رسه این توضیحات خیلی فایده‌ای داشته باشه؛ آخه سلام یعنی سلامتی؛ یعنی اعلام دوستی و حس نیت!

بله؛ دوست ما بالاخره سرش رو می‌ندازه پایین و می‌ره داخل، اما توی مهمونی هم بعضی‌ها بهش سلام می‌کنن؛ و اون باز هم نمی‌تونه جواب بده. افرادی که این شرایط رو می‌بینن، اصلاً احساس خوبی پیدا نمی‌کنن؛ و کم کم به‌این نتیجه می‌رسن که از خیر دیدار و احوال‌پرسی با این مهمون بگذرن و برن سراغ بقیه مهمونها. بله؛ این مهمونی بالاخره تموم می‌شه و دوست ما به خونه بر می‌گرده، اما این پایان ماجرا نیست.  در واقع این مشکل مختص مهمونی‌ها هم نیست؛ اون توی همه مراسم رسمی یا حتی دیدارهای روزمره با آدمها و بخصوص دیدرا با آدمهایی که خیلی وقته ندیده‌تشون، بارها و بارها با این شرایط مواجه می‌شه.  و اون هیچ وقت نمی‌تونه سلام کنه!

این شخص به‌مرور دچار سردرگمی می‌شه. از یه طرف دوست داره توی مراسم یا مهمونی‌ها و حتی تو دیدارهای معمولش با آدمها، مؤدب باشه، اصول اولیه روابط اجتماعی رو رعایت کنه و حداقل جواب سلام آدمها رو بده؛ اما از طرف دیگه اون “نتونستن” دائم اذیتش می‌کنه.  اگه هم یه وقت اشتباهی یه سلام از دهنش بپره بیرون، تا مدتها احساس عذاب وجدان داره؛ آخه کار اشتباهی رو انجام داده که یه عمر با باور اشتباه بودنش زندگی کرده.  اطرافیانش هم البته توضیحات دوستمون رو درباره این که عقیده داره سلام کردن کار اشتباهیه، بارها شنیدن، اما بیشتر اونها نمی‌تونن این الزام عقیدتی رو درک کنن و در نتیجه یه کم ازش دور می‌شن؛ شاید هم بیشتر از یه کم.

دوست ما کم کم به این باور شک می‌کنه؛ اون می‌دونه که کارش؛ یعنی سلام نکردن و یا حتی جواب سلام رو ندادن، کار بدیه، دیگران رو می‌رنجونه و اصولاً یه رفتار ارجتماعی نامناسبه، اما همچنان به‌خاطر باوری که دیگه خیلی هم بهش عقیده نداره، از درون مجبوره بهش ادامه بده و این به‌مرور اعتماد به‌نفس رو ازش می‌گیره و یه جور درگیری ذهنی درونی براش ایجاد می‌کنه.  حالا اگه اون بخواد تغییری در وضعیتش ایجاد بشه، دو تا راه داره؛ یکی این که باورش رو کنار بگذاره و مثل بقیه سلام کنه. البته در این صورت با دو مشکل اساسی مواجه می‌شه؛ اول حس منفی درونی که باید تحملش کنه تا شاید کم کم فراموش بشه، و مشکل دوم اینه که باعث می‌شه کسانی که مثل اون سلام نمی‌کنن، باهاش به مشکل بخورن، تقبیحش کنن و اون رو منحرف و گمراه بدونن.

راه دوم اینه که بره سراغ کسانی که این قاعده رو براش وضع کردن و بهشون بفهمونه که چقدر سخته آدم سلام نکنه و چقدر سخت‌تره که یه نفر به آدم سلام کنه، اما آدم نتونه جواب سلامش رو بده؛ به این امید که شاید اون قاعده تغییر کنه و زندگی برای دوستمون به حالت طبیعی برگرده.

 

شاید بعضی از شما فکر کنین چنین شرایطی اصلاً پیش نمیاد؛ یا اگه هم اتفاق بیفته، خوب آدم بر اساس عقل و منطقش تصمیم می‌گیره و اون عقیده رو، به‌دلیل عرف متفاوت جامعه کنار می‌گذاره.  اما وقتی یک باور، برای کسی درونی و عمیق باشه، منطقی فکر کردن درباره‌ش خیلی سخت می‌شه.  و کسی که تو این شرایط قرار گرفته باشه، خوب می‌فهمه که چقدر سخته با این تضاد درونی مواجه شدن.

 

داستان بالا، همون شرایطیه که من و بعضی از ایرانی‌ها تو سوئد و شاید خیلی از جاهای دیگه دنیا باهاش مواجه بودیم و هستیم.  برام مهم نیست درباره این مطلب چه قضاوتی ممکنه بشه؛ مهم اینه که حس درونیم رو به‌درستی ثبت کنم؛ مثل بقیه مطالب این وبلاگ. بله من دارم درباره «دست دادن با جنس مخالف» صحبت می‌کنم.

سوئد اولین جایی نبود که من با موضوع دست دادن یا ندادن مواجه شدم.  قبل از اون هم موقعیت‌هایی پیش اومده بود که به‌دلیل گذرا و مقطعی بودن، زود فراموش می‌شدن. اما زندگی نزدیک به دو ساله در سوئد، شرایطی رو ایجاد کرد که به‌مرور دست دادن یا ندادن به یکی از دغدغه‌های فکری من تبدیل شد.  واقعیت اینه که تو کشورهای دیگه، و البته امروزه برای خیلی از ایرانیها هم، دست دادن دقیقاً مثل سلام کردنه.  وقتی کسی بعد از مدت طولانی یه دوست یا آشنا رو می‌بینه، به‌همون اندازه که سلام کردن این دو نفر طبیعی و بدیهی به‌نظر می‌رسه، دست دادن هم کاری عادی و سرشار از احترام متقابله؛ و به‌همون اندازه که سلام کردن ربطی به محرم یا نامحرم بودن طرفین نداره، دست دادن هم ارتباطی با جنسیت نداره.

می‌دونم که بعضی از کشورهای دیگه، مثل آمریکای جنوبی، شرق آسیا، یا … فرهنگهای دیگه‌ای دارن که باعث می‌شه اونها هم متفاوت به‌نظر برسن، اما من دارم درباره رفتار غالب بین‌‌المللی صحبت می‌کنم. فرهنگ حاکم در دنیای امروز، دست دادن دو نفر در ابتدای دیدار رو نشونه ادب و احترام به همدیگه و بیانگر حسن نیت طرفین می‌دونه؛ و واقعیت اینه که این فرهنگ الان تو بیشتر جاهای دنیا فراگیر شده.  در عین حال، از نظر من دست دادن با جنس مخالف، نمی‌تونه تقابلی با مبانی عقیدتی دین اسلام داشته باشه؛ این هم یکی از رفتارهاییه که قضاوت درباره درستی یا نادرستیش، به نیت فرد بستگی داره و مشابهش رو هم در احکام دینی زیاد داریم.  اما متأسفانه من هم یکی از اونهایی بودم که دچار تضاد فکری و عقیدتی شدم و این آزار دهنده بود.

تموم مدتی که توی سوئد بودیم و وقتهایی که برای سفرهای درسی به کشورهای دیگه می‌رفتیم، این تضاد برای من خودنمایی می‌کرد و من هیچ‌وقت نتونستم این‌وری یا اون‌وری باشم؛ البته تقریباً همیشه به اون عقیده پایبند بودم، اما مجبور بودم اون تضاد درونی رو تحمل کنم و هربار از خجالت خیس عرق بشم و از خودم بپرسم آخه این چه عقیده مسخره‌ایه که خودم هم نمی‌تونم باورش کنم؟

شما شاید ندونین، اما من بارها این شرایط دشوار رو با همه وجود درک کردم؛ حالا اگه یه خانم دستش رو نیاره جلو یا از دست دادن با یه آقا امتناع کنه، یا دستکش به‌دست داشته باشه، شاید یه‌کم قابل پذیرش‌تر باشه، هرچند اون هم غیرمحترمانه است؛ اما خیلی سخته وقتی یه خانم دستش رو برای سلام و ادای احترام به‌طرف یک آقا دراز کنه، و اون آقا دستش رو بکشه عقب، یا در حالی که از قبل به دست راستش کیفی چیزی گرفته، دستش رو آزاد نکنه و بعد توضیح بده که ببخشید من نمی‌تونم دست بدم!  باید اعتراف کنم که مردم سوئد و خیلی از جاهای دیگه اروپا از نظر فرهنگی در سطح خیلی بالایی هستن، والّا شاید بعد از مواجهه با این رفتار، خیلی بدتر از این با من رفتار می‌کردن.

من در این زمینه خیلی مطالعه کردم؛ احکام دینی ما هیچ راه حلی برای این مشکل پیشنهاد نمی‌کنه و تقریباً همه علما به حرام بودن دست دادن با جنس مخالف تأکید دارن. بلندنظرانه‌ترین راه‌حلی که علمای ما برای حل این مشکل ارائه کردن، اینه که در شرایط خاصی، دست دادن با دستکش منعی نداره؛ اما یادتون باشه که اولاً اون برای شرایط خاصیه (مثلاً این که دین در خطر باشه!) و ثانیاً، دست دادن با دستکش، به‌مراتب بی‌ادبانه‌تر از دست ندادنه؛ عرف دنیا اینه که هرکس هم به‌دلیلی دستکش به‌دست داره، برای دست دادن با دیگران، اول دستکشش رو در می‌آره و بعد دست می‌ده!

به‌نظر شما مشکل کجاست؟ فکر می‌کنین کسانی که این‌طوری فکر می‌کنن، به مبانی عقیدتی اسلام بی‌توجه شدن؟ یا در دین و عقیده‌شون ضعیفن و نتونستن ازش دفاع کنن؟ یا این که احکام دین ما در این زمینه بروز نیست؟

اگه از من بپرسین، قطعاً گزینه آخر رو انتخاب می‌کنم. اما اگه شما خواستین جواب بدین، این سؤال رو از خودتون بپرسین که اگه یکی از علمای دینی ما، لباس روحانیتش رو در بیاره و به‌عنوان یک شهروند عادی، فقط چند ماه توی یکی از شهرهای اسکاندیناوی زندگی کنه، آیا باز هم نظرش درباره حرمت دست دادن با جنس مخالف برقرار می‌مونه؟

تاریخ: 23 اردیبهشت 1382

مردم مالمو از سال 1983 ميلادی، يعنی بیشتر از 28 ساله كه پذیرای دانشجوهای دانشگاه جهانی دریانوردی هستن. افرادی با پیشینه فرهنگی، روحیات و عقاید مختلف، با رنگها و شکلهایی متفاوت از خود سوئدی‌ها، سالهاست که به این شهر آرام می‌رن و حدود 2 سال اونجا در کنار مردم بافرهنگ سوئد زندگی می‌کنن. البته برای این که این اتفاق به راحتی بیفته، کارهایی هم انجام شده. یکی از این کارها، برقراری ارتباط بین خانواده‌های سوئدی و دانشجوهاست که تو یه مطلب جدا، مفصل براتون می‌گم. یکی دیگه از این اقدامات، برگزاری یه مراسم خوشامدگوییه که هر سال در ماه می میلادی، بعد از این که همه دانشجوهای اون سال تحصیلی تو مالمو مستقر شدن، توسط شهرداری مالمو و به افتخار دانشجوهای این دانشگاه برگزار می‌شه.
مراسم سال 2003، ضیافت شامی بود که روز سه‌شنبه 23 اردیبهشت توی سالن شهر مالمو برگزار شد. خانم لیندل از دانشجوها خواسته‌بود که در صورت امکان لباسهای رسمی کشور خودشون رو بپوشن و حتماً هم بموقع، یعنی رأس ساعت 6 عصر برسن و دیر نکنن.
خوب ما در موعد مقرر به سالن رفتیم و یه جایی پیدا کردیم و نشستیم. مراسم با خوشامدگویی شهردار مالمو شروع شد و بعد از چند صحبت خیلی مختصر (فکر کنم رئیس دانشگاه و …) موقع غذا خوردن شد. یکی از مسائل همیشگی ما تو مراسم و ضیافت‌هایی که تو این دو سال برگزار می‌شد، پیدا کردن غذای حلال بود. این مهمونی یکی از اولین نمونه‌های حضور و آشنایی ما با غذاهای سوئدی بود و خوشبختانه دیدیم که غذاهای دریایی و سبزیجات فراوون پیدا می‌شن. بنابراین با چنگال‌های آماده! رفتیم سراغ دیس ماهی؛ اون هم ماهی سالمون که خیلی طرفدار داره. ماهی‌ها اسلایس شده و آماده بودن. یکی دو تکه ماهی برداشتم تا بشقابم که با اسنک‌های دیگه نصفه شده‌بود، تقریباً پر بشه.
اولین تکه ماهی رو توی دهان گذاشتم، اما با کمال حیرت احساس کردم که ماهی پخته نشده! با هر بدبختی بود اون تکه رو قورت دادم. با خودم گفتم نمی‌شه که خام باشه؛ حتماً حداقل بخارپز شده؛ حتماً مزه ماهیش این‌طوریه. بنابراین سعی کردم تکه بعدی رو با سُسی که در کنار ماهی‌ها قرار گرفته‌بود، همراه کنم و به خوردن ماهی ادامه بدم. اما این تکه دیگه خیلی اذیتم کرد. ببخشید، اما واقعاً نزدیک بود که حالم به هم بخوره. مجبور شدم شکست رو قبول کنم و با وجود تکه‌های استیک و گوشت که خودنمایی می‌کردن، به خوردن همون اسنک‌های سبزیجات و پنیر و اینها قناعت کنم.
با خودم فکر می‌کردم عجب غذاهای مزخرفی برای مهمونی خوشامدگویی انتخاب کردن! حداقل این ماهی‌ها رو می‌پختن تا بشه خوردشون. اما بعدها که با سیستم تغذیه سوئدی‌ها آشنا شدم، فهمیدم که مصرف ماهی به‌صورت خام یا بخارپز شده به‌میزان خیلی خیلی کم، روش مرسوم سوئدی‌ها است؛ چرا که عقیده دارن با پختن و یا سرخ کردن ماهی، مواد مغذی اونها از بین می‌رن. نکته اصلی هم عادت و ذائقه است؛ کسی که از بچگی همین نوع ماهی رو مصرف کرده‌باشه، نه‌تنها از خوردن سالمون خام اذیت نمی‌شه، بلکه مطمئناً لذت هم می‌بره.

تاریخ تقریبی: فروردين 1382

گل‌فروشی‌ها:

گل‌فروشی‌های سوئدی خیلی ساده بودن.  توی این گل فروشی‌ها اصلاً از گل عروس، برگهای بزرگ، شویدی، کنف، انواع کاغذهای رنگی و … که اینجا برای تزئین گلها استفاده می‌کنن، خبری نیست.  گلهایی که می‌خرید، خیلی ساده داخل یه پاکت یا کاغذ گذاشته می‌شن و تمام.  من هیچ نظری در این باره ندارم؛ نه می‌گم خوبه، نه بد، اما این هم نشون دهنده سادگی زندگی در سوئده. واقعیت اینه که اصل قضیه، همون گل هستش و بقیه تزئینات و اینها، شاید برای ارزشمندتر جلوه دادن گل باشه.

آرایشگاه‌ها:

آرایشگاه‌های مالمو، مردونه – زنونه ندارن؛ بیشتر آرایشگرها هم خانمهای جوون هستن؛ خوب این یه ویژگی متفاوت از ایران.  تفاوت بعدی هم قیمته. اون موقع، یعنی حدود 8 سال پیش، من تو تهران برای کوتاه کردن موی سرم، فکر می‌کنم 2 یا 3 هزار تومن می‌دادم.  اما تو مالمو این قیمت حدود 250 کرون بود؛ یعنی 25 تا 30 هزار تومن.  خوب این خیلی تفاوت بزرگی بود.  برای همین هم بعضی از بچه‌های ایرانی – امیدورام به کسی بر نخوره؛ حداقل اعتراف می‌کنم که خودم این‌طوری بودم – برای مدتی از رفتن به آرایشگاه اکراه داشتیم.
الان که عکسهای اون موقع رو نگاه می‌کنم، تو بعضی‌هاشون موهام بیش از حد بلنده و این یادگاری همون اکراه از رفتن به آرایشگاهه. البته چند آرایشگاه عرب هم تو مالمو بودن که ارزونتر می‌گرفتن؛ مثلاً 80 کرون و اینها؛ اما من رغبت نمی‌کردم سراغشون برم. بعضی‌ از بچه‌ها هم از هنر و توانمندی بقیه بچه‌های ایرانی دانشگاه استفاده می‌کردن و موهاشون رو تو آرایشگاه خونگی کوتاه می‌کردن؛ مثل خودم که یکی دو باره زحمت این کار رو گردن دوستان انداختم و ازشون ممنونم. اما بالاخره بعد از مدتها یه آرایشگاه پیدا کردم که دو تامزیت داشت؛ یکی این که آرایشگرش یه خانم مسن بود؛ یعنی 50 سال یا بیشتر سن داشت و دوم این که 150 کرون می‌گرفت. و اینجا بود که من بالاخره از موهای بلند نجات پیدا کردم و به زندگی طبیعی برگشتم!

دیشب یه بار دیگه خواب مالمو رو می‌دیدم. نمی‌تونم به یاد بیارم که چند بار تا حالا این رویا برام تکرار شده. اما خیلی زیاد؛ بارها و بارها تو رویاهام دیدم که دارم تو خیابونهای مالمو قدم می‌زنم. دارم می‌رم توی دانشگاه و با کارکنان و استادهای WMU صحبت مي‌كنم؛ مي‌رم به طرف هنريك اسميت (اقامتگاه دانشگاه)، مي‌رم مركز خريد، سوار اتوبوس مي‌شم، و … . ديشب هم يكي از همين روياها رو ديدم. بعضي وقتها خودم هم از اين احساس تعجب مي‌كنم. بعد با خودم فكر مي‌كنم كه چرا باید یه کسی مثل من، بعد از مدتی کمتر از دو سال زندگی تو سوئد، اون‌قدر دلداده اون تجربه بشه که حتی بعد از هشت سال، هنوز شبها رویاش رو ببینه؛ مگه تو مالمو غیر از یه زندگی ساده چه اتفاقی برای من افتاد؟ مگه جامعه سوئد به من چی داد که شدم مبلّغش و دارم یه‌سره ازش به‌عنوان بهشت مطلب می‌نویسم؟ مگه غیر از نیازهای اولیه و پایه‌ای که هر انسانی حق داره از اونها بهره‌مند باشه، چیز دیگه‌ای دیدم یا تجربه کردم؟

به شرافتم سوگند می‌خورم که غير از اين نبوده؛ و همینه که منو دیوونه می‌کنه.

رویای تکراری شبهای من، رویای احترام به انسانیت انسان، آرزوی روابط سالم بین فردی و اجتماعی، تمنّای سیستم مدیریتی و اجرایی مناسب و سالم، و امید به وجود همزمان منطق و احساس برای همه است؛ اینها چیزهایی هستن که واقعاً پایه‌ای و در صحبت بدیهی به‌نظر می‌رسن، اما تو جامعه ما از اونها کمتر خبری هست. شاید هر روز بارها و بارها این تفاوتها رو با هم مقایسه می‌کنم؛ و هر بار به این نتیجه می‌رسم که مردم سوئد خیلی مسلمون‌تر یا مسیحی تر یا مؤمن‌تر و در یک کلام، آدم‌تر از ما هستن. به خدا اونها حقشونه که یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا باشن؛ آخه لیاقتشو دارن. و شاید لیاقت ما هم؛ ما مردمی که همچنان در رویای نداشته‌هامون دست و پا می‌زنیم، و فکر می‌کنیم که پول بیشتر می‌تونه اون نداشته‌ها رو برامون ایجاد کنه؛ در حالی که خیلی‌هامون حتی دیگه نمی‌دونیم که چی می‌خوایم و اولویت اول زندگی‌مون چیه.