Archive for the ‘Persian’ Category

تاریخ تقریبی: فروردین و اردیبهشت 1382

یکی از کارهای جالب شرکت SkåneTrafiken  ايجاد امكانات و شرايط تشويقي براي سفر شهروندان مالمو بود.  به‌عنوان يه نمونه مي‌تونم به سفر دور اوره‌ساند يا Round The Sound اشاره كنم.

درياي اوره‌ساند (Oresund)، آبراهیه كه از شمال به جنوب بين سوئد و دانمارك قرار گرفته، طوري كه در جنوب، كپنهاگ و مالمو در دو طرف اون قرار گرفتن و از شمال هم به هلسینگور (Helsingør) در دانمارک و هلسینبورگ (Helsingborg) در سوئد محدود شده.  در حالی که در جنوب می‌شه با استفاده از پل اوره‌ساند، با قطار یا ماشین بین دو کشور جابه‌جا شد، در شمال این دریا پلی بین دانمارک و سوئد وجود نداره و برای جابه‌جایی بین هلسینگور و هلسینبورگ باید از کشتی استفاده کرد.

شرکت حمل و نقل اسکونه یه جور بلیت مخصوص داشت که می‌شد با اون یه مسیر بسته بین مالمو، کپنهاگ، هلسینگور و هلسینبورگ رو با قطار و کشتی طی کرد.  تو این مسیر می‌شد تو شهرها و روستاهای مختلف توقف کرد و جاهای دیدنی اونها رو دید و بعد دوباره مسیر رو ادامه داد.

مسير حركت - Round The Sound

بعد از چند ماه زندگی تو مالمو احساس کردیم به یه سفر نیاز داریم.  بعد از بررسی‌های اولیه، همراه یکی از همکلاسی‌های دانشگاه و خانواده راه افتادیم به‌طرف ایستگاه مرکزی مالمو.  بلیت قطار رو خریدیم و سوار شدیم تا سفر دور اوره‌ساندمون رو از مالمو به‌طرف کپنهاگ شروع کنیم.  همراه بلیت، کاتالوگی هم به ما داده شد که نقشه منطقه و جاهای دیدنی هم درش اومده‌بود.

اولین نکته جالب توجه، کیفیت قطار و صندلی‌هاش بود که خیلی به‌چشم می‌اومد.  صندلی‌های تمیز و راحت، روزنامه برای مطالعه، درهای اتوماتیک بین واگن‌های قطار و البته رفتار محترمانه آدمها با دیگران. 

نمایی از داخل یکی از قطارهای مسیر مالمو به کپنهاگ

وقتی به کپنهاگ رسیدیم، از قطار پیاده شدیم و رفتیم داخل شهر. کپنهاگ خیلی شبیه مالمو بود.  حتی زبون مردم دانمارک، شباهت زیادی به زبون سوئدی داره.  نمی‌دونم فارسی صحبت کردن مردم افغانستان و تاجیکستان رو شنیدین یا نه؛ اگه شنیده‌باشین، می‌دونین که ایرانی‌ها، افغانی‌ها و تاجیک‌ها، با وجود تفاوتهایی که تو نوع فارسی شون از نظر استفاده از کلمه‌ها و نوع تلفظ اونها هست، باز هم منظور همدیگه رو درک می‌کنن و می‌تونن با هم ارتباط کلامی برقرار کنن. کشورهای اسکاندیناوی هم همین‌طوری هستن؛ یعنی با وجود تفاوتها، خیلی به هم شبیهن و مردم این کشورها می‌تونن با هم صحبت کنن.

با وجود این تو سیستم شهری، علائم مورد استفاده و سیستم حمل و نقل تفاوتهایی بین کپنهاگ و مالمو بود و به‌همین دلیل ما برای پیدا کردن مقصد و مسیر کمی مشکل داشتیم.  یادمه وقتی از دخترخانمی که از نزدیک ایستگاه قطار عبور می‌کرد، پرسیدم چطور باید به مقصد برسم، خیلی امیدوار نبودم که جواب بگیرم، اما اون خانم با حوصله به سؤالم جواب داد و راهنماییم کرد.

اولین جایی که تو کپنهاگ رفتیم، باغ‌وحش کپنهاگ بود.  باغ وحش داخل شهر بود و حیوونهای قشنگی هم اونجا بودن.  اما نکته خیلی جالب، راحتی و آرامش بچه‌هایی بود که همراه پدر و مادرشون به باغ وحش اومده‌بودن.  یکی از دلایل این آرامش، وجود گاری‌های کرایه‌ای تو ورودی باغ‌وحش بود.  هر کس با پرداخت 10 یا 15 کرون، یه گاری کرایه می‌کرد، بچه‌اش رو داخلش می‌نشوند، وسایل اضافه رو هم داخلش می‌گذاشت و بعد، ساعتها توی باغ وحش قدم می‌زدن و لذت می‌بردن.

نمای بیرونی باغ وحش کپنهاگ - تصویر از Google Maps

بعد از گشت و گذار مختصر تو کپنهاگ، مسیرمون رو به سمت شمال ادامه دادیم تا به شهر کوچیکی به نام فرِدِنزبورگ (Fredensborg) رسیدیم.  وقتی اونجا از قطار پیاده شدیم، آدمای زیادی رو نمی‌شد دید؛ فصل خلوتی بود؛ به ندرت ماشینی رد می‌شد و یا آدمی عبور می‌کرد.  اولین چیزی که جلب توجه کرد، ایستگاه اتوبوس با یه اتوبوس آماده حرکت بود.  حتی تو این شهر بسیار کوچیک هم سیستم اتوبوس‌رانی وجود داشت و عملیاتی هم بود.

نمایی از اقامتگاه DanHostel

ما از قبل توی اقامتگاه DanHostel جا رزرو کرده بودیم. تو مسیر، از معماری زیبا و سنگفرش‌های زیر پامون هم کلی لذت بردیم. وقتی به اون اقامتگاه رسیدیم، از کوچکی اتاق‌هاش و سادگیش کمی تعجب کردیم.

اتاق دو نفره - DanHostel

به هر حال وسایل رو گذاشتیم بعد از کمی استراحت، برای گشت و گذار رفتیم بیرون. فردنزبورگ، منطقه ییلاقی و محل اقامت خانواده سلطنتی دانمارک در طول تابستونه. در کنار کاخ زیبای این خانواده، یه پارک مجسمه‌ها هم هست که در نوع خودش جالبه.

قصر ییلاقی خانواده سلطنتی دانمارک - تصویر از Google Maps

پارک مجسمه ها - فردنزبورگ

در ادامه هم یه راه باریک، به یه دریاچه بزرگ به‌نام Esrum منتهی می‌شه که خیلی قشنگه.  ما هم به کنار دریاچه رفتیم و از دیدن این مناظر طبیعی خیلی لذت بردیم.

درياچه Esrum

شب توی همون اقامتگاه خوابیدیم و صبح دوباره راهی شدیم به سمت هلسینگور.  تو مسیر برگشت، از یه سوپرمارکت کوچولو بستنی خریدیم، بعد متوجه شدیم که صاحبش ایرانیه. چه جالب!

توی هلسینگور، از یه قلعه قدیمی بازدید کردیم به‌نام کرونبِرگ (Kronberg) که از همه طرف محدود به آبه غیر از یک طرف. این قلعه که از قرن 16 برای دانمارک باقی مونده، اهمیت تاریخی زیادی داره و به‌واسطه اون، دانمارکی‌ها بر آبراه استراتژیک اوره‌ساند تسلط پیدا می‌کردن.  از طرف دیگه، همین قلعه، محلیه که داستان “هملت” شکسپیر در اون اتفاق می‌افته؛  همون جایی که با نام مشهور السینور (Elsinore) شناخته مي‌شه كه در واقع همون كلمه هلسينگور با تلفظ انگليسيه.  بعضي از محققان مي‌گن شكسپير خودش هم به اين شهر سفر داشته و از قلعه بازديد كرده.

نمایی از قلعه کرونبرگ - الهام بخش "هملت" معروف شکسپیر

بعد از این بازدید، با کشتی از هلسینگور به هلسینبورگ رفتیم. این  اولین بار بود که من سوار کشتی به این بزرگی می شدم. بعد از عبور از ترمینال مسافری بسیار تمیز و مجهز، از یه راهرو به‌صورت مستقیم وارد کشتی شدیم. درباره کشتیهای فری (Ferry) مثل سرویس‌هایی که بین دانمارک و آلمان هست، در آینده بیشتر می‌نویسم، اما این کشتی هم با وجود فاصله خیلی کوتاه – حدود 20 دقیقه – بین مبدأ و مقصد، همه خدمات اعم از رستوران و فروشگاه و … رو در خودش داشت.

ایستگاه مرکزی ترمینال مسافری هلسینگور

ترمینال مسافری هلسینگور - به راهروی طولانی که مستقیم به کشتی وارد می شه دقت کنید

بالاخره هم از هلسینبورگ با قطار به مالمو برگشتیم.  اما وقتی برگشتیم دیدیم یه شال گردن توی اون اقامتگاه جا گذاشتیم.  البته شال نو و گرون قیمتی نبود، اما با این حال یه ایمیل بهشون زدم و موضوع رو گفتم تا برامون پس بفرستن. آخه تو کتابهای زبان خونده‌بودیم که تو هتلهای خوب می‌شه همچین انتظاری داشت و من خواستم آزمایش کنم ببینم در عمل همچین اتفاقی می‌افته یا نه. بعد از یکی دو روز جواب دادن که شال رو پیدا کردن و یه هفته بعد هم پستچی بسته‌ای به در خونه آورد که شال داخلش بود.  این خیلی جالب بود؛ چون به‌هر حال ارسال یه بسته از یه کشور به کشور دیگه هزینه قابل توجهی داره. با وجود این، هتل که نمی‌شه گفت؛ همون اقامتگاه کوچولو هم حاضر بود این کار رو انجام بده؛ کاری که مطمئناً باعث رضایت مشتریان و رفتن افراد بیشتر به اون اقامتگاه در آینده می‌شه.

تاریخ تقریبی: اسفند 1381

خیلی چیزها تو فرهنگ ما یه جوره و تو فرهنگ سوئد یه جور دیگه‌.  مثال عرض می‌کنم خدمتتون:

مثال 1:

ما وارد یه محیط کار جدید می‌شیم.  یه جلسه معارفه برگزار می‌شه و تو اون همه بهمون تبریک می‌گن.  بعد می‌ریم سر کار و تا چند ماه، هنوز خیلی‌ها رو به اسم نمی‌شناسیم یا اسم خیلی‌ها رو می‌بینیم و شاید هم باهاشون مکاتبه می‌کنیم، اما هنوز چهره‌شون رو نمی‌شناسیم و اگه اونها رو ببینیم، نمی‌تونیم بفهمیم که این همونیه که براش فلان نامه رو نوشتیم.

یه سوئدی (و البته خیلی از ملیتهای دیگه) وارد یه محیط کار جدید می‌شه؛ یه کاتالوگ بهش داده می‌شه که توش اسم و عکس و سمت و موقعیت سازمانی و شماره اتاق و … همکارای سازمانی نوشته شده.  بعد از نیم ساعت مطالعه این کاتالوگ، تقریباً همه رو می‌شناسه و مدت کوتاهی بعد از اون هم اگه کسی رو دید که نمی‌دونست یا یادش نیومد اسمش چیه، به همون کاتالوگ مراجعه می‌کنه و برای همیشه تو ذهنش، اسم طرف همراه با چهره‌اش ثبت می‌شه.

مثال 2:

(خیلی از) ما وقتی یه دوربین دیجیتال می‌خریم و بازش می‌کنیم، اول باتریش رو می‌گذاریم داخلش و می‌گیم اَه، شارژ نیست که؛ بعد باتری رو می‌گذاریم شارژ بشه و بعد از این که نصفه و نیمه شارژ شد، می‌گذاریم توی دوربین و روشنش می‌کنیم.  بدون این که نگاه کنیم، پیغامهای اولیه رو رد می‌کنیم، اصلاً ساعت و تاریخ رو تنظیم نمی‌کنیم و تنظیمات بعدی رو هم کنسل می‌کنیم.  بعد سوژه عکاسی رو برای آزمایش انتخاب می‌کنیم و عکس می‌گیریم و احتمالاً عکسمون سیاه یا تار می‌شه؛ مثلاً به‌این دلیل که پشت سوژه نور هست و دوربین در حالت مناسب عکاسی با پس‌زمینه نورانی قرار نگرفته و شاید هم حالتهای اتوماتیک پیش‌فرض دوربین کمک کنه و عکسها خوب بشن.  بعد یا از دوربین خوشمون میاد، یا می‌گیم چه آشغالی خریدیدم.  در هر حال، چون از همه قابلیتهای دوربین اطلاع نداریم، نمی‌تونیم از این قابلیتها در موقعیتهای متناسب استفاده کنیم و بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسیم که همچین چیز به‌درد بخوری هم نخریدیم و در مدت کوتاهی می‌ریم سراغ خرید مدل جدیدتر.

یه سوئدی (و البته خیلی از ملیتهای دیگه) وقتی دوربین دیجیتال می‌خره و بازش می‌کنه، اول کاتالوگ اطلاعات مهم قبل از استفاده رو در میاره و با دقت می‌خونه.  بعد کاتالوگ راهنمای استفاده از دوربین رو در میاره و بخشهای مهم اون رو هم مطالعه می‌کنه؛ از جمله روش شارژ باتری برای اولین بار که معمولاً باید 8 تا 10 ساعت تو شارژ بمونه.  بعد باتری رو داخل دوربین می‌گذاره و روشن می‌کنه و با توجه به توضیحات کاتالوگ، تاریخ و ساعت دوربین رو تنظیم می‌کنه تا هر عکس که گرفته می‌شه، تاریخ و ساعتش هم همراه عکس ذخیره بشه.  بقیه تنظیمات رو هم انجام می‌ده و بعد با توجه به شرایط و سوژه عکاسی، تنظیمات مناسب رو انجام می‌ده و عکس می‌گیره و معمولاً هم چندین سال با رضایت از همون دوربین استفاده می‌کنه.

مثال 3:

پیشاپیش ببخشید؛ اما خیلی‌ها هنوز نمی‌دونن داخل دستشویی که می‌رن، اگه دستمال کاغذی رو بندازن تو دستشویی ممکنه چاه بگیره یا نه، مشکلی پیش نمیاد.  خیلی‌ها نمی‌دونن که وقتی می‌رن توالت فرنگی، باید قبل از بیرون اومدن، دور کاسه توالت رو با دستمال تمیز کنن تا نفر بعدی هم بتونه از توالت استفاده کنه.  من خودم هم تا چند سال پيش جزو همين خيلي‌ها بودم.

اما تو دانشگاه جهانی دریانوردی سوئد (و خیلی جاهای دیگه اروپا)، نوشته‌هایی وجود داره که موارد بالا و سایر موارد رو به دانشجوها گوشزد می‌کنه و این نوشته‌ها، جاهایی قرار گرفته که همیشه در معرض دید افراده.  این تصویر رو ببینید:

عکس بالا، داخل یکی از توالت‌های دانشگاه جهانی دریانوردی رو نشون می‌ده.  اگه به نوشته روی دیوار خوب دقت کنین، می‌بینین که نوشته:

 

آقایان!

لطفاً کمک کنید تا استانداردهای بهداشت و سلامت در حد خوبی رعایت شوند، چراکه افراد بسیاری باید از این مکان استفاده کنند.  برای پیشگیری از گرفتگی ناخوش‌آیند توالت، به یاد داشته باشید که دستمال کاغذی‌ها را در جای مناسب خود بیندازید؛ یعنی دستمال کاغذی حوله‌ای (برای خشک کردن دست) را در سطل و دستمال توالت را در چاه توالت.

همیشه به نفری که بعد وارد توالت می‌شود فکر کنید . . . . ممکن است این نفر، خود شما باشید!

مدیریت، آوریل 1990

می‌بینین که حتی همین موارد ساده هم نوشته شده؛ اینها از جمله مواردی هستن که ممکنه بدیهی فرض بشن، اما واقعیت اینه که بعضی‌ها اونها رو نمی‌دونن و راه حل این مشکل اینه که قوانین و عُرف، به‌صورت مکتوب در اختیارشون قرار بگیره.  نوشته شدن مواردی از این دست اون قدر تکرار شده که دیدن و خوندن اونها بدیهیه و روحیه مردم هم طوریه که هیچ کس نمی‌گه «ای آقا! این هم دیگه نوشتن می‌خواست؟ یعنی ما با این همه تجربه و سن و سال باید اینها رو هم بهمون بگن؟»  نخیر، مردم این موارد رو می‌بینن و براشون یادآوری می‌شه، یا مطلع می‌شن که قراره همه این موارد رو بدونن و رعایت کنن، یا بهتر آگاه می‌شن که وظایف و حقوق فردی و اجتماعی شون چیه.  ضمن این که اعتبار و سندیت موضوعات هم به‌واسطه همین مکتوب بودن، بیشتر و جدی‌تر می‌شه.

اصولاً فرهنگ مکتوب، فرهنگ غالب سوئد و اروپا است و شاید یکی از تفاوتهای مهم ما با اونها هم ریشه در همین موضوع داشته باشه.  ما بیشتر می‌گیم و می‌شنویم؛ و در این فرایند شنیدن و بازگو کردن، بخشهایی از پیام اصلی رو ناخودآگاه تحریف می‌کنیم یا از دست می‌دیم؛ تازه همون مقداری رو هم که از موضوع اصلی درک می‌کنیم، اعتبارش رو زیر سؤال می‌بریم و ای بسا که بگیم: «کی گفته؟» یا «حالا یه چیزی گفتن، شما جدی نگیر!»

 اما اونها می‌نویسن و می‌خونن؛ و در این فرایند، تقریباً می‌شه مطمئن بود که همه درک مشترکی از موضوعات پیدا می‌کنن.  برای همینه که قانون و عُرف بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرن و اصول پذیرفته شده اجتماعی، واقعاً اصولی دنبال می‌شن.

تاریخ تقریبی: اسفند 1381

ایکه آ، آی کیا، یا به‌قول خود سوئدی‌ها ایکیا.  فکر می‌کنم حالا دیگه همه این اسم رو شنیدن؛  ایکیا یه فروشگاه سوئدی لوازم خانگی و اداریه که در حال حاضر با بیشتر از 300 فروشگاه، تو 39 کشور دنیا فعاله و هر سال، بیشتر از 600 میلیون نفر از فروشگاه‌هاش دیدن و خرید می‌کنن. ایکیا از ابتدا؛ یعنی 60 سال پیش با ایده ارائه محصولات ساده، با کیفیت بالا و قیمت کم وارد بازار لوازم خانگی شد و با تحقق این وعده، خیلی هم موفق بوده.

اما من وقتی اولین بار به فروشگاه ایکیا رفتم، اطلاعات کافی درباره‌ش نداشتم و به‌طور ناگهانی وارد یه فضای خاص و متفاوت شدم.  اولین تفاوت، بزرگی قابل توجه فروشگاه بود؛ اصولاً یکی از ویژگی‌های فروشگاه‌های ایکیا، وسعت بسیار زیادشونه، طوری که اصلاً نمی‌شه اونها رو با فروشگاه‌ها و نمایشگاه‌های معمول مقایسه کرد.  تا اونجا که یادمه، یکی از شعبه‌های ایکیا که چند سال پیش تو دوبی افتتاح شد، حدوداً 25 هزار متر مربع وسعت داشت که می‌شه معادل چهار تا زمین فوتبال حرفه‌ای.

تفاوت دیگه، تنوع بسیار زیاد محصولاته، تا جایی که تقریباً همه لوازم منزل رو در بر می‌گیره؛ اعم از انواع ظرف و لوازم آشپزخانه، پتو و متکا، تشک، پارچه، پرده، تخت، میز و صندلی، مبل و کمد، کابینت آشپزخانه و ملحقات اون، شیر آلات و سینک ظرفشویی و …، قفسه و کابینت انبار وحمام و لوازم مربوطه، فرش و گلیم و موکت، محصولات مخصوص اتاق کودک، قاب عکس، آباژور، لوستر، لامپ، باتری، شمع، گل و گیاه، و … شاید بهتر بود می‌گفتم چی نداره!

فرشهای ایرانی با شناسنامه و مشخصات در فروشگاه ایکیای مالمو

هر فروشگاه ایکیا تشکیل می‌شه از یه فضای نمایشگاهی، یه قسمت فروشگاهی که محصولات کوچکتر برای دیدن و برداشتن در اونجا قرار گرفته و یه انبار محصولات. تو فضای نمایشگاهی بسیار وسیع فروشگاه ایکیا، اتاق‌ها و سالن‌های مختلفی طراحی و ساخته شدن که لوازم خانگی قابل خرید، داخلشون چیده شده؛ به‌این ترتیب، اگه شما بخوای یه دست میز و صندلی، یا تخت، یا کمد یا هر چیز دیگه‌ای بخری، برای درک این که تو فضای واقعی خونه یا اداره‌ت چه شکلی می‌شه، نیازی به تجسم و تصور و حدس و گمان نداری؛ همه محصولات رو توی فضای واقعی اتاق خواب، یا حمام، یا سالن پذیرایی، یا اتاق کار، یا انباری و … می‌بینی و تصمیمت رو می‌گیری.

فضای شبیه سازی شده یک اتاق نشیمن در بخش نمایشگاهی ایکیا

برای این‌که این فضاهای شبیه‌سازی شده به فضاهای واقعی نزدیک‌تر بشه، علاوه بر محصولات ساخت ایکیا، لوازم واقعی دیگه‌ای مثل تلویزیون، ماشین لباسشویی، کامپیوتر، تلفن و هر چیز دیگه‌ای که لازم باشه هم در اونها قرار گرفته.  بازدیدکننده‌ها (نمی‌گم مشتریان، چون ممکنه در نهایت نخواهید چیزی بخرید) مجازن که این لوازم رو لمس کنن، بر دارن، باز و در اونها رو باز و بسته کنن، یا حتی از اونها استفاده کنن؛ مثلاً روی مبل بشینن یا روی تخت بخوابن تا ببینن دوستش دارن، راحتن یا نه.

کف فروشگاه، با فلش‌های آبی رنگ، مسیر حرکتی مشتری در داخل فروشگاه مشخص شده، طوری که همیشه می‌تونین جهت صحیح و مسیر منتهی به خروجی رو پیدا کنین.  این فلش‌ها، با توجه به وسعت فروشگاه‌های ایکیا بسیار مهم و کارراه‌انداز هستن.

مشتری بعد از این که تصمیمش رو گرفت، محصولات کوچیک رو از قسمت فروشگاهی بر می‌داره و توی چرخ خریدش می‌گذاره؛ اما محصولات بزرگتر مثل میز و صندلی رو باید از انبار برداره، روی چرخهای مخصوص که بزرگتر از چرخهای خرید هستن بگذاره و با خودش ببره توی پارکینگ و بگذاره داخل ماشین و تمام.

قسمت انبار فروشگاه‌های ایکیا، با شماره‌گذاری مشخص برای استفاده مشتریان

اینجاست که یکی دیگه از ویژگی‌های مخصوص محصولات ایکیا خودنمایی می‌کنه.  این ویژگی که یکی از استراتژی‌های مهم ایکیا برای ارزون کردن محصولاتش هم هست، اینه که محصولات بزرگ ایکیا به‌صورت بسته‌ای حاوی قطعات مونتاژ نشده محصول فروخته می‌شن و خود مشتری مونتاژ محصول رو تو خونه انجام می‌ده.  به‌این ترتیب، ممکنه یه میز ناهار خوری و چندین صندلی و مبل رو به‌راحتی با ماشین شخصی خودتون حمل کنین و نیازی هم به پرداخت هزینه اضافه برای حمل خریدتون نداشته‌باشین.

این روش از دو جهت باعث ارزونی محصولات می‌شه:  اول این که زمان حمل و نقل و انبار کردن محصولات، می‌شه تو فضای مشخص (کامیون، کشتی، انبار و …) تعداد بیشتری از محصولات رو جا داد و این یعنی هزینه کمتر برای انتقال و ذخیره‌سازی هر محصول.  خود ایکیا این شعار رو می‌ده که «ما برای نگهداری و حمل و نقل هوا پول نمی‌دیم (منظور فضای خالی لابه‌لای محصولات مونتاژ شده است)، بنابراین هزینه‌هامون کمتر می‌شه و در نتیجه محصولاتمون رو ارزونتر می‌دیم.»  دوم این که مشتری می‌تونه خودش به‌راحتی محصول مورد نظر رو مونتاژ کنه.  برای این کار، هم در مرحله طراحی محصولات، روی مونتاژ آسان اونها کار می‌شه و هم داخل تموم بسته‌های محصولات ایکیا، راهنمای نصب و ابزار مناسب برای مونتاژ قرار گرفته و در هر صورت به مشتری داده می‌شه. به‌این ترتیب، مشتری هزینه مونتاژ رو هم نمی‌پردازه؛ کاری که به‌عقیده ایکیا، آدمها خودشون می‌تونن انجام بدن و دلیلی نداره که براش پول پرداخت کنن.

ابزار نصب ايكيا - تقريباً تمام محصولات ايكيا با همين ابزار ساده مونتا‍ مي شن

ایکیا در راستای همون سیاست پایین آوردن قیمت، تعداد فروشنده‌هاش رو هم در حداقل ممکن نگه می‌داره.  البته مردم همیشه می‌تونن یکی از پرسنل رو برای جواب دادن به پرسشهاشون پیدا کنن؛ و حتی میزهای مشخصی هست که پرسنل در اونجا مستقرن و جواب سؤالهای شما رو می‌دن؛ اما در مقایسه با بزرگی و وسعت فروشگاه، تعداد اونها واقعاً کمه و در واقع همه چیز حلت سلف سرویس داره.  برای اجرایی شدن این فلسفه، یه راهکار ساده در نظر گرفته شده: برچسب محصول.

روی این برچسب که به همه تولیدات ایکیا متصله، اطلاعات جالب توجهی قرار گرفته که تقریباً از هر نظر به خریدار کمک می‌کنه تا محصول مناسب رو انتخاب کنه.  اطلاعاتی که روی این برچسب‌ها هست عبارتند از:

نوع (میز، صندلی، جاکتابی، …)
رنگ محصول و سایر رنگهای قابل انتخاب
کشور سازنده محصول (ایکیا تو خیلی ازکشورهای دنیا خطوط تولید داره)
جنس به‌کار رفته در تولید محصول
ویژگی‌های محصول
قمیت
شماره قفسه‌ای از انبار که محصول در اون قرار گرفته و برای برداشتن محصول باید به اون قفسه مراجعه کرد

اسم محصول: هر محصول ایکیا یه اسم سوئدی منحصر به فرد داره؛ این اسم، یادآور رگ و ریشه سوئدی ایکیا و محصولات اونه.  کاتالوگ ایکیا درباره اسامی محصولاتش این توضیح رو داده:

«ایکیا با کمک افرادی از منقطه اسمولند سوئد شروع شده و به موفقیت رسیده که به سخت‌کوشی و تفکر فراوان مشهور هستند.  زمانه متفاوت شده، اما ارزشهای ما همچنان پابرجاست. ما هنوز در فکر این هستیم که بهره‌وری را افزایش دهیم و راههایی پیدا کنیم که زندگی برای همه بهتر شود؛ نه فقط برای آنها که توان مالی بالایی دارند.  اسامی سوئدی محصولات ما، تنها یادآوری کننده میراث ما هستند و امیدورایم شما با دیدن آنها، به یاد شیوه کار مردم اسمولند بیفتید.  موضوع همین است.»

نام شخص طراح محصول:  طراحان همه محصولات ایکیا به اسم مشخصن و اسمشون روی همه محصولات قرار می‌گیره.  این یعنی احترام به حقوق معنوی؛ حتی برای کسانی که بابت طراحی‌هاشون از ایکیا حقوق می‌گیرن.

علاوه بر همه اینها، پشت این برچسب اطلاعات بیشتری هست درباره: ابعاد محصول مونتاژ شده، ابعاد بسته محصول مونتاژ نشده، وزن و … .

با نگاهی به این برچسب، تقریباً همه اطلاعات لازم درباره محصول به‌دست می‌آد؛ خود محصول هم که جلوی چشمه.  بنابراین دیگه کمتر به کمک فروشنده احتیاج هست.

البته ما تو سوئد معمولاً به کمک فروشنده احتیاج داشتیم؛ چرا که همه چیز به زبون سوئدی نوشته شده‌بود و ما گاهی دچار مشکل می‌شدیم؛ هرچند به‌مرور و با آشنایی بیشتر با مفاهیم کاری ایکیا، این نیاز کمتر و کمتر شد.

درباره کیفیت محصولات هم باید بگم که واقعاً فوق‌العاده هستن.  البته خیلی از ایرانیها امروز از محصولات ایکیا استفاده می‌کنن و احتمالاً همین دیدگاه رو تأیید می‌کنن.  این کیفیت اتفاقی به‌دست نمی‌آد.  در کنار استفاده از بهترین مواد اولیه، روشهای جالب ایکیا برای تضمین کیفیت هم نقش مؤثری در ایجاد و حفظ کیفیت بالای محصولات داره.  به‌عنوان نمونه، تصویر پایین، روش کنترل کیفیت تشک‌های سری «سلطان» ایکیا رو نشون می‌ده.  قطعه چوبی که روی تشک قرار گرفته، 140 کیلوگرم وزن داره و در مدت 8 ساعت، 30 هزار بار چرخونده می‌شه!  این برای آزمایش میزان تحمل تشک و فنرهای اون در تحمل وزن یک انسان سنگین‌وزن و غلت خوردن‌های متوالی اون روی تشکه.  روشهای مشابه برای آزمایش کیفیت همه محصولات به‌کار می‌ره و بعضی از اونها هم داخل فروشگاه در حال آزمایش دیده می‌شن.

به‌خاطر کارایی بالای همین مکانیزم‌های کنترل کیفیته که وقتی اسم ایکیا روی یه محصول باشه، می‌شه با خیال راحت اون رو خرید، حتی اگه ساخت کشور بنگلادش یا چین یا اریتره یا هر کشور دیگه‌ای باشه که فکرش رو بکنین.  محصول ایکیا محصول ایکیا است؛ محل ساختش زیاد مهم نیست؛ در واقع اصلاً مهم نیست.

تو ایکیا، فکر و اندیشه جایگاه خیلی بالایی داره.  به‌نظر من طراحان ایکیا خیلی خوب کار می‌کنن و قبل از تولید محصولات، به خیلی از جنبه‌های عملی استفاده از اونها فکر می‌کنن و برای خیلی از مشکلاتی که ممکنه به‌وجود بیان، پیشاپیش راه حل پیدا می‌کنن و همین، یکی از رمزهای موفقیت ایکیا است.  به‌عنوان یک نمونه ساده، به تصویر بالا نگاه کنین.  دقت کنین که طراح این لیوان، برای خشک شدن آبی که بعد از شستن لیوان و دمرو کردنش، تو قسمت گودی زیر لیوان می‌مونه، فکر کرده و راه حل رو هم دیده و اجرایی کرده.  راه حل چندان پیچیده هم نیست؛ یه شکاف کوچولو روی دایره برجسته زیر لیوان.  تو زندگی واقعی هم همین طوره؛ خیلی از مواقع، مشکلات خیلی پیچیده، راه‌حل ساده‌ای دارن؛ به‌شرطی که مشکل رو درست و بموقع درک کرده‌باشیم.

کاتالوگ ایکیا، سالانه و رایگان برای همه شهروندان سوئدی ارسال می‌شه.  تو کشورهای دیگه هم روش مشابهی دنبال می‌شه.  اولین سری این کاتالوگ در سال 1951 فقط در سوئد و با تیراژ 250 هزار نسخه چاپ شد، اما الان این کاتالوگ در مجموع در 61 نگارش مختلف، با تیراژ 200 میلیون نسخه چاپ می‌شه که واقعاً عدد بزرگیه. علاوه بر چاپ سالانه کاتالوگ، نسخه الکترونیکی اون هم دائم روی وبسایت‌های ایکیا قرار داره و با قابلیتهای زیادی مثل جستجوی متنی، فهرست محصولات بر اساس نوع و دسترسی به محصولات مرتبط با یک محصول خاص، برای همه قابل استفاده است. این کاتالوگ اطلاعات کاملی رو درباره محصولات ایکیا، خصوصیات و قیمت اونها و همین‌طور قیمتهای ویژه‌ای که هر ماه برای بعضی از محصولات تعیین می‌شه، در دسترس مشتریان بالقوه ایکیا قرار می‌ده. مشتریان می‌تونن حتی قبل از مراجعه به فروشگاه، محصولات مورد نظر رو انتخاب کنن. از این کاتالوگ‌ها داخل فروشگاه هم به تعداد زیاد هست.

متر کاغذی، مداد و کاغذ، از ویژگی‌های جالب دیگه‌ی فروشگاه‌های ایکیا هستن.  تو قسمتهای مختلف فروشگاه می‌تونین بسته مترهای کاغذی یکبار مصرفی رو که به دیوار وصل شدن، پیدا کنین، یکی از اونها برای خودتون جدا کنین و از اون برای اندازه گرفتن قسمتهای مختلف محصولات استفاده کنین.  در کنار این مترها، یه جعبه پر از مدادهای کوچولو هست که مارک ایکیا روی اونها حک شده و البته یه سری کاغذ برای یادداشت.  شما ممکنه بخواین شماره یا اسم محصول، ابعاد اون و یا شماره قفسه انبار رو روی این کاغذها یادداشت کنین و بعداً از اون استفاده کنین.

ایکیا برای آسایش خانواده‌ها در هنگام خرید، محلی رو برای بازی بچه‌های کوچیک ایجاد کرده تا هم پدر و مادرها بتونن با آرامش به خریدشون بپردازن و هم این‌که بچه‌ها در این مدت کلافه نشن و بلکه لذت هم ببرن. بچه‌ها – تا یه سن مشخص – می‌تونن تو این محل مخصوص که تحت نظارت و با حضور پرسنله، با وسایل بازی موجود سرگرم بشن یاحتی فیلم ببینن.  در عین حال، برای نوزادان هم امکانات مناسب برای تعویض در دستشویی و یک اتاق مخصوص برای مراقبت از اونها پیش‌بینی شده.

محل مخصوص بازی و نگهداری بچه ها در فروشگاه ایکیای مالمو

شد یه کتاب! البته از ایکیا خیلی بیشتر از اینها می‌شه گفت و نوشت؛ اما نه اینجا.  اما فکر کنم همین قدر هم کافی بود تا کسانی که این مطلب رو خوندن، اگه از این به بعد سر و کارشون به یه فروشگاه ایکیا افتاد، نگاه متفاوتی داشته باشن.

فقط یه چیزی؛ به خدا من از ایکیا پورسانت نمی گیرم ها!

تاریخ تقریبی: فروردین 1382

خیلی از مواقع، تومسیر دانشگاه یا خونه، بچه‌های کوچیکی رو می‌دیدم که همراه مادر یا پدرشون، تو فضاهای مخصوصی که برای بچه‌ها درست شده‌بود، سرگرم بازی بودن.  اسباب‌بازی‌ها و محیط ساده این مکانهای مخصوص بازی در نوع خودش جالب بود، اما نکته جالبتر، بازی بچه‌ها با ماسه بود.  بچه‌های کوچیک زیادی تو این محل‌ها مشغول ماسه‌بازی بودن و این برای من کمی عجیب بود.

آخه خاک قاعدتاً کثیف و منشأ بیماریه؛ واقعیت اینه که آب و هوای سوئد خیلی تمیزتر از اینجاست و ماسه و خاکی هم که برای این منظور استفاده می‌شه، تمیزه، اما وقتی درباره سوئد حرف می‌زنیم، گاهی باید دیدگاهمون رو عوض کنیم.  در این مورد خاص، موضوع به اثرات مثبت بازی با ماسه بر می‌گرده؛ مواردی مثل ایجاد خلاقیت، از بین بردن استرس و آرامش حاصل از ارتباط با طبیعت.  اما ریشه این موضوع به سیستم آموزش و پرورش بچه‌ها قبل از دبستان بر می‌گرده؛

سیستم آموزشی مهد کودک‌های سوئد، بسیار جالب و متفاوت از خیلی از کشورهای دنیا است.  اول از همه، تلاش می‌شه محیط مهد کودک مشابه خونه باشه؛ از رنگ‌آمیزی گرفته تا دکوراسیون و رفتار مربی‌هاا و …، همه تا حد زیادی مشابه خونه است.  این کمک می‌کنه تا بچه‌ها احساس آرامش و آسایش بیشتری داشته‌باشن.  دوم؛ تعداد بچه‌هایی که به هر مربی سپرده می‌شن، کمتر از 10 تا و خیلی مواقع حدود 4 تا 5 تا است.  این باعث می‌شه به نیازهای همه بچه‌ها رسیدگی بشه و هیچ کس مورد غفلت قرار نگیره.  سوم این که حتی تو دوره پیش‌دبستانی، اصلاً چیزی به اسم جلسه رسمی آموزش وجود نداره و همه مفاهیم در قالب بازی و تفریح و سرگرمی انجام می‌شه.  سوم تأکید بر بیرون رفتن بچه‌ها و بازی و فعالیت اونها در طبیعت و فضای باز، حتی در روزهای بسیار سرد و بارونیه که باعث می‌شه توانایی‌های فیزیکی اونها بیشتر بشه و اعتماد به‌نفس بهتری هم پیدا کنن.  چهارم این‌که تغذیه بچه‌ها بسیار جدی گرفته می‌شه و فقط از مواد طبیعی و ارگانیک استفاده می‌شه؛ غذاها و حتی نون، عمدتاً در محل مهد کودک پخته می‌شن تا از سلامتی اونها اطمینان حاصل بشه و طعم بهتری هم داشته باشن.  بعلاوه، اصلاً اجازه نمی‌دن در تغذیه بچه‌ها از چربی و شیرینی زیاد استفاده بشه.  مثلاً در صبحونه شون از مارمالاد و مربا استفاده نمی‌شه و به‌جاش از شیر، پنیر و نون تازه استفاده می‌کنن.

با همه این مزیتها، هزینه‌ای که خانواده‌های سوئدی برای حضور بچه‌هاشون تو مهد کودک می‌پردازن، بسیار پایینه و بخش عمده هزینه‌ها رو دولت تأمین می‌کنه.  در واقع دولت سوئد یارانه خیلی زیادی رو برای آموزش پیش از دبستان می‌پردازه، اما نتیجه‌اش، کیفیت بسیار بالای سیستم آموزشی در دبستان و راهنماییه؛ تا جایی که به‌عقیده خیلی‌ها و بر اساس تحقیقات انجام شده، دانش‌آموزای سوئدی در مقایسه با کشورهای دیگه اروپا، چندین گام جلوتر هستن.

یادمه وقتی سوئد بودیم، خیلی از دانشجوهای ایرانی بچه کوچیک داشتن و اونها رو به مهد کودک می‌فرستادن.  مهد کودکی که بچه‌های ایرانی می‌رفتن، بین‌‌المللی بود و بچه‌هایی رو می‌پذیرفت که زبون مادریشون سوئدی نبود.  بعضی از این بچه‌ها، من‌جمله علی قاسمی، پسر دوست عزیزم، محمد قاسمی، چنان با علاقه به مهد کودک می‌رفت که قابل وصف نبود.  شاهد این مدعا، خاطرات دانشجوهاییه که بچه‌هاشون حتی در روزهای تعطیل هم سراغ مهد رو می‌گرفتن.

بچه‌هایی که به این مهد کودک می‌رفتن، به‌قدری از مدت حضورشون تو مهد لذت می‌بردن که با تمام وجود، در اختیار سیستم آموزشی اونجا بودن و به‌همین دلیل، مطالب آموزشی رو در مدت بسیار کوتاهی می‌گرفتن و در وجودشون نهادینه می‌شد.  به‌عنوان نمونه، یکی از اجزای مهم یادگیری تو این مهدکودک، زبان انگلیسی بود و من قشنگ یادمه بچه‌های ایرانی که قبل از اون آموزش زبان آنچنانی ندیده‌بودن، در کمتر از سه چهار ماه، چنان انگلیسی صحبت می‌کردن که انگار زبون مادریشون انگلیسی بوده.

در عین حال، سیستم به‌قدری از کار خودش اطمینان داشت که به والدین اجازه می‌داد به کلاس و کار معلم‌ها نظارت داشته‌باشن؛ به‌این ترتیب که یه طرف کلاس، شیشه‌ای بود که پدر و مادرها می‌تونستن داخل کلاس رو ببینن، اما بچه‌ها و معلم‌ها اونها رو نمی‌دیدن.  تو همین مهد کودک، به‌قدری به سلامت و رشد بچه‌ها اهمیت می‌دادن که کنار دستگاه‌های آب‌سردکن، دستگاه‌های مخصوص شیر تازه هم بود و بچه‌ها هر وقت می‌خواستن شیر می‌ریختن توی لیوانشون و میل می‌کردن.

من اینجا سه تا لینک براتون می‌گذارم از یه فیلم (در سه قسمت) تا اگه وقت و اینترنت پرسرعت دارین، اونها رو با دقت ببینین.  این فیلم، بررسی سیستم آموزشی پیش‌دبستانی تو سوئد و مقایسه اون با سیستم انگلیسیه.

http://www.youtube.com/watch?v=ecinNaR32Qs

http://www.youtube.com/watch?v=cmdHvkcMhZ4

http://www.youtube.com/watch?v=_rOX4lQ8M10

اما با سه نکته کوچیک، اما خیلی جالب از این فیلم، مطلبم رو تموم می‌کنم:

اول: بچه‌هایی که به مهد کودک سپرده می‌شن، هر روز بین نیم تا یک ساعت رو در فضای بازمی‌خوابن؛ حتی تو هوای سرد تا حدود هفت هشت درجه زیر صفر.  البته اونها معمولاً توی کالسکه‌های بسیار مرغوب سوئدی قرار می‌گیرن، بهشون لباس گرم پوشونده می‌شه و در صورت نیاز پتو هم روشون می‌اندازن. دلیل این موضوع اینه که تنفس در فضای باز، برای بچه‌ها مناسبتر و سالمتره.

دوم: تو مهد کودک، این بچه‌ها نیستن که ارزیابی می‌شن، بلکه سیستم آموزشی و پرورشی مهد کودک ارزیابی می‌شه و این کمک می‌کنه که فرایندها و روشهای کاری دائم بهتر و بهتر بشن.  ضمناً به معلم‌ها گفته می‌شه که چه بکنند، اما دیکته نمی‌شه که چطوری و این به خلاقیت و پیدا کردن روشهای بهتر کمک می‌کنه.

سوم: رمز موفقیت این سیستم، اینه که به نیازهای تک تک بچه‌ها رسیدگی می‌شه و هرکس، با هر خصوصیتی که داره، پذیرفته شده و محترمه.

و در یک جمله، مجموعه آموزشی پیش‌دبستانی تو سوئد خیلی خوب کار می‌کنه چون اونها ایمان دارن؛ به بچه‌ها، به معلم‌ها، و به سیستم شون.

تاریخ تقریبی: فروردین 1382

الان که به گذشته فکر می‌کنم، همین جوری یه تصویرهایی از خیابونهای مالمو و چیزهایی که توشون می‌دیدم، تو ذهنم زنده می‌شه که خیلی‌هاش نکاتی برای یاد گرفتن داره. یکی از این تصاویر ذهنی به سگها و مسؤولیت‌پذیری مردم در قبال اونها مربوط می‌شه.

اصولاً تعداد سگهایی که تو خیابونهای مالمو دیده می‌شه، خیلی بیشتر از اونی بود که من انتظار داشتم؛ و برعکس تهران، به‌ندرت می‌شد گربه‌ای تو خیابونها دید.  البته بیشتر سگها همراه صاحب‌های خودشون بودن و معمولاً هم خیلی تمیز و مرتب.  حتی آوردن سگ به داخل اتوبوس مجاز بود و موضوعی کاملاً عادی به‌شمار می‌رفت.  برای کسانی که به حیوونا علاقه دارن، شاید تا اینجاش خیلی خوب و منطقی به‌نظر برسه. کسایی رو سراغ دارم که می‌گن کاش اینجا هم همون‌طوری بود و ما هم می‌تونستیم بدون دغدغه سگ یا حیوون‌های دیگه رو با خودمون این طرف و اون طرف ببریم.  اما این تجربه‌ای که الان می‌خوام بگم، نشون می‌ده که صاحب حیوون هم باید مسؤولیت‌پذیر باشه تا به حقوق مردم تجاوز نشه.

یه روز من و خانمم داشتیم می‌رفتیم خونه؛ یه خانم هم با سگش، کمی جلوتر از ما بود.  بعد از مدتی دیدیم سگه رفت کنار پیاده‌رو و (گلاب به روتون) مدفوع کرد.  اون خانم کمی صبر کرد تا کار سگه  تموم شد، بعد از توی کیفش یه کیسه پلاستیکی مشکی رنگ در آورد، بدون این‌که دستش کثیف بشه، مدفوع سگش رو داخل کیسه گذاشت و بعد انداخت توی سطل زباله‌ای که همون نزدیکی بود.

برای من غیر قابل باور بود؛ شما رو نمی‌دونم.  حالا مثلاً اگه اون خانم این کار ناخوشایند رو نمی‌کرد، کی بهش چی می‌گفت؟ تو اون محله خلوت، از کجا معلوم بود که این فضولات حیوانی، مال سگ ایشونه یا نه؟ اصلاً کی صاحب سگ رو مجبور کرده‌بود که این کار رو انجام بده؟  احساس پیاده‌هایی که بعداً از اونجا رد می‌شدن و اون منظره رو می‌دیدن چقدر مهم بود؟

واقعیت اینه که تو مواردی مشابه این، ضمانت اجرایی از حد قانون و اجبار فراتره و توجه به حقوق دیگران، تو باورهای درونی مردم نهادینه شده؛ اگه غیر از این بود، مطمئناً رعایت قوانین یا عرف‌های پذیرفته شده اجتماعی، این‌قدر فراگیر و با دوام نبود.  همین تجربه ساده، به من ثابت کرد که تو جامعه سوئد، اگه کسی از مزایایی مثل عرف پذیرفته شده نگهداری از حیوونها بهره‌منده، حتماً در قبالش، حقوق دیگران رو هم در بالاترین سطح ممکن در نظر داره و رعایت می‌کنه.