تاریخ تقریبی: فروردین و اردیبهشت 1382
یکی از کارهای جالب شرکت SkåneTrafiken ايجاد امكانات و شرايط تشويقي براي سفر شهروندان مالمو بود. بهعنوان يه نمونه ميتونم به سفر دور اورهساند يا Round The Sound اشاره كنم.
درياي اورهساند (Oresund)، آبراهیه كه از شمال به جنوب بين سوئد و دانمارك قرار گرفته، طوري كه در جنوب، كپنهاگ و مالمو در دو طرف اون قرار گرفتن و از شمال هم به هلسینگور (Helsingør) در دانمارک و هلسینبورگ (Helsingborg) در سوئد محدود شده. در حالی که در جنوب میشه با استفاده از پل اورهساند، با قطار یا ماشین بین دو کشور جابهجا شد، در شمال این دریا پلی بین دانمارک و سوئد وجود نداره و برای جابهجایی بین هلسینگور و هلسینبورگ باید از کشتی استفاده کرد.
شرکت حمل و نقل اسکونه یه جور بلیت مخصوص داشت که میشد با اون یه مسیر بسته بین مالمو، کپنهاگ، هلسینگور و هلسینبورگ رو با قطار و کشتی طی کرد. تو این مسیر میشد تو شهرها و روستاهای مختلف توقف کرد و جاهای دیدنی اونها رو دید و بعد دوباره مسیر رو ادامه داد.
بعد از چند ماه زندگی تو مالمو احساس کردیم به یه سفر نیاز داریم. بعد از بررسیهای اولیه، همراه یکی از همکلاسیهای دانشگاه و خانواده راه افتادیم بهطرف ایستگاه مرکزی مالمو. بلیت قطار رو خریدیم و سوار شدیم تا سفر دور اورهساندمون رو از مالمو بهطرف کپنهاگ شروع کنیم. همراه بلیت، کاتالوگی هم به ما داده شد که نقشه منطقه و جاهای دیدنی هم درش اومدهبود.
اولین نکته جالب توجه، کیفیت قطار و صندلیهاش بود که خیلی بهچشم میاومد. صندلیهای تمیز و راحت، روزنامه برای مطالعه، درهای اتوماتیک بین واگنهای قطار و البته رفتار محترمانه آدمها با دیگران.
وقتی به کپنهاگ رسیدیم، از قطار پیاده شدیم و رفتیم داخل شهر. کپنهاگ خیلی شبیه مالمو بود. حتی زبون مردم دانمارک، شباهت زیادی به زبون سوئدی داره. نمیدونم فارسی صحبت کردن مردم افغانستان و تاجیکستان رو شنیدین یا نه؛ اگه شنیدهباشین، میدونین که ایرانیها، افغانیها و تاجیکها، با وجود تفاوتهایی که تو نوع فارسی شون از نظر استفاده از کلمهها و نوع تلفظ اونها هست، باز هم منظور همدیگه رو درک میکنن و میتونن با هم ارتباط کلامی برقرار کنن. کشورهای اسکاندیناوی هم همینطوری هستن؛ یعنی با وجود تفاوتها، خیلی به هم شبیهن و مردم این کشورها میتونن با هم صحبت کنن.
با وجود این تو سیستم شهری، علائم مورد استفاده و سیستم حمل و نقل تفاوتهایی بین کپنهاگ و مالمو بود و بههمین دلیل ما برای پیدا کردن مقصد و مسیر کمی مشکل داشتیم. یادمه وقتی از دخترخانمی که از نزدیک ایستگاه قطار عبور میکرد، پرسیدم چطور باید به مقصد برسم، خیلی امیدوار نبودم که جواب بگیرم، اما اون خانم با حوصله به سؤالم جواب داد و راهنماییم کرد.
اولین جایی که تو کپنهاگ رفتیم، باغوحش کپنهاگ بود. باغ وحش داخل شهر بود و حیوونهای قشنگی هم اونجا بودن. اما نکته خیلی جالب، راحتی و آرامش بچههایی بود که همراه پدر و مادرشون به باغ وحش اومدهبودن. یکی از دلایل این آرامش، وجود گاریهای کرایهای تو ورودی باغوحش بود. هر کس با پرداخت 10 یا 15 کرون، یه گاری کرایه میکرد، بچهاش رو داخلش مینشوند، وسایل اضافه رو هم داخلش میگذاشت و بعد، ساعتها توی باغ وحش قدم میزدن و لذت میبردن.
بعد از گشت و گذار مختصر تو کپنهاگ، مسیرمون رو به سمت شمال ادامه دادیم تا به شهر کوچیکی به نام فرِدِنزبورگ (Fredensborg) رسیدیم. وقتی اونجا از قطار پیاده شدیم، آدمای زیادی رو نمیشد دید؛ فصل خلوتی بود؛ به ندرت ماشینی رد میشد و یا آدمی عبور میکرد. اولین چیزی که جلب توجه کرد، ایستگاه اتوبوس با یه اتوبوس آماده حرکت بود. حتی تو این شهر بسیار کوچیک هم سیستم اتوبوسرانی وجود داشت و عملیاتی هم بود.
ما از قبل توی اقامتگاه DanHostel جا رزرو کرده بودیم. تو مسیر، از معماری زیبا و سنگفرشهای زیر پامون هم کلی لذت بردیم. وقتی به اون اقامتگاه رسیدیم، از کوچکی اتاقهاش و سادگیش کمی تعجب کردیم.

اتاق دو نفره - DanHostel
به هر حال وسایل رو گذاشتیم بعد از کمی استراحت، برای گشت و گذار رفتیم بیرون. فردنزبورگ، منطقه ییلاقی و محل اقامت خانواده سلطنتی دانمارک در طول تابستونه. در کنار کاخ زیبای این خانواده، یه پارک مجسمهها هم هست که در نوع خودش جالبه.
در ادامه هم یه راه باریک، به یه دریاچه بزرگ بهنام Esrum منتهی میشه که خیلی قشنگه. ما هم به کنار دریاچه رفتیم و از دیدن این مناظر طبیعی خیلی لذت بردیم.
شب توی همون اقامتگاه خوابیدیم و صبح دوباره راهی شدیم به سمت هلسینگور. تو مسیر برگشت، از یه سوپرمارکت کوچولو بستنی خریدیم، بعد متوجه شدیم که صاحبش ایرانیه. چه جالب!
توی هلسینگور، از یه قلعه قدیمی بازدید کردیم بهنام کرونبِرگ (Kronberg) که از همه طرف محدود به آبه غیر از یک طرف. این قلعه که از قرن 16 برای دانمارک باقی مونده، اهمیت تاریخی زیادی داره و بهواسطه اون، دانمارکیها بر آبراه استراتژیک اورهساند تسلط پیدا میکردن. از طرف دیگه، همین قلعه، محلیه که داستان “هملت” شکسپیر در اون اتفاق میافته؛ همون جایی که با نام مشهور السینور (Elsinore) شناخته ميشه كه در واقع همون كلمه هلسينگور با تلفظ انگليسيه. بعضي از محققان ميگن شكسپير خودش هم به اين شهر سفر داشته و از قلعه بازديد كرده.
بعد از این بازدید، با کشتی از هلسینگور به هلسینبورگ رفتیم. این اولین بار بود که من سوار کشتی به این بزرگی می شدم. بعد از عبور از ترمینال مسافری بسیار تمیز و مجهز، از یه راهرو بهصورت مستقیم وارد کشتی شدیم. درباره کشتیهای فری (Ferry) مثل سرویسهایی که بین دانمارک و آلمان هست، در آینده بیشتر مینویسم، اما این کشتی هم با وجود فاصله خیلی کوتاه – حدود 20 دقیقه – بین مبدأ و مقصد، همه خدمات اعم از رستوران و فروشگاه و … رو در خودش داشت.
بالاخره هم از هلسینبورگ با قطار به مالمو برگشتیم. اما وقتی برگشتیم دیدیم یه شال گردن توی اون اقامتگاه جا گذاشتیم. البته شال نو و گرون قیمتی نبود، اما با این حال یه ایمیل بهشون زدم و موضوع رو گفتم تا برامون پس بفرستن. آخه تو کتابهای زبان خوندهبودیم که تو هتلهای خوب میشه همچین انتظاری داشت و من خواستم آزمایش کنم ببینم در عمل همچین اتفاقی میافته یا نه. بعد از یکی دو روز جواب دادن که شال رو پیدا کردن و یه هفته بعد هم پستچی بستهای به در خونه آورد که شال داخلش بود. این خیلی جالب بود؛ چون بههر حال ارسال یه بسته از یه کشور به کشور دیگه هزینه قابل توجهی داره. با وجود این، هتل که نمیشه گفت؛ همون اقامتگاه کوچولو هم حاضر بود این کار رو انجام بده؛ کاری که مطمئناً باعث رضایت مشتریان و رفتن افراد بیشتر به اون اقامتگاه در آینده میشه.


































