Posts tagged ‘اسکاندیناوی’

تاریخ تقریبی: از 1381 تا 1383

تصور کنین یه نفر به یه مهمونی دعوت می‌شه. اونجا از اقوام گرفته تا دوستان نزدیک و چند نفر مهمون غریبه هم هستن. مهمون‌ها به مرور میان و با روحیه مثبت به بقیه می‌پیوندن؛ سلام و احوال پرسی می‌کنن و همه از دیدن هم حس خوبی پیدا می‌کنن.  اما نفر فرضی ما یه تفاوتی با بقیه داره که شرایط رو کمی براش سخت می‌کنه.  تفاوت اینه که اون نمی‌تونه به کسی سلام کنه! یا حتی جواب سلام کسی رو بده!  باورتون می‌شه؟

وقتی دوست ما وارد مهمونی می‌شه، میزبان، همون دم در بهش سلام می‌کنه، اما اون با شرمندگی فقط نگاه می‌کنه؛ می‌خواد جواب بده‌ها، اما نمی‌تونه. اون با تلاش نا امیدکننده‌ای سعی می‌کنه برای میزبان توضیح بده که چرا نمی‌تونه جواب سلامش رو بده؛ اما به‌نظر نمی‌رسه این توضیحات خیلی فایده‌ای داشته باشه؛ آخه سلام یعنی سلامتی؛ یعنی اعلام دوستی و حس نیت!

بله؛ دوست ما بالاخره سرش رو می‌ندازه پایین و می‌ره داخل، اما توی مهمونی هم بعضی‌ها بهش سلام می‌کنن؛ و اون باز هم نمی‌تونه جواب بده. افرادی که این شرایط رو می‌بینن، اصلاً احساس خوبی پیدا نمی‌کنن؛ و کم کم به‌این نتیجه می‌رسن که از خیر دیدار و احوال‌پرسی با این مهمون بگذرن و برن سراغ بقیه مهمونها. بله؛ این مهمونی بالاخره تموم می‌شه و دوست ما به خونه بر می‌گرده، اما این پایان ماجرا نیست.  در واقع این مشکل مختص مهمونی‌ها هم نیست؛ اون توی همه مراسم رسمی یا حتی دیدارهای روزمره با آدمها و بخصوص دیدرا با آدمهایی که خیلی وقته ندیده‌تشون، بارها و بارها با این شرایط مواجه می‌شه.  و اون هیچ وقت نمی‌تونه سلام کنه!

این شخص به‌مرور دچار سردرگمی می‌شه. از یه طرف دوست داره توی مراسم یا مهمونی‌ها و حتی تو دیدارهای معمولش با آدمها، مؤدب باشه، اصول اولیه روابط اجتماعی رو رعایت کنه و حداقل جواب سلام آدمها رو بده؛ اما از طرف دیگه اون “نتونستن” دائم اذیتش می‌کنه.  اگه هم یه وقت اشتباهی یه سلام از دهنش بپره بیرون، تا مدتها احساس عذاب وجدان داره؛ آخه کار اشتباهی رو انجام داده که یه عمر با باور اشتباه بودنش زندگی کرده.  اطرافیانش هم البته توضیحات دوستمون رو درباره این که عقیده داره سلام کردن کار اشتباهیه، بارها شنیدن، اما بیشتر اونها نمی‌تونن این الزام عقیدتی رو درک کنن و در نتیجه یه کم ازش دور می‌شن؛ شاید هم بیشتر از یه کم.

دوست ما کم کم به این باور شک می‌کنه؛ اون می‌دونه که کارش؛ یعنی سلام نکردن و یا حتی جواب سلام رو ندادن، کار بدیه، دیگران رو می‌رنجونه و اصولاً یه رفتار ارجتماعی نامناسبه، اما همچنان به‌خاطر باوری که دیگه خیلی هم بهش عقیده نداره، از درون مجبوره بهش ادامه بده و این به‌مرور اعتماد به‌نفس رو ازش می‌گیره و یه جور درگیری ذهنی درونی براش ایجاد می‌کنه.  حالا اگه اون بخواد تغییری در وضعیتش ایجاد بشه، دو تا راه داره؛ یکی این که باورش رو کنار بگذاره و مثل بقیه سلام کنه. البته در این صورت با دو مشکل اساسی مواجه می‌شه؛ اول حس منفی درونی که باید تحملش کنه تا شاید کم کم فراموش بشه، و مشکل دوم اینه که باعث می‌شه کسانی که مثل اون سلام نمی‌کنن، باهاش به مشکل بخورن، تقبیحش کنن و اون رو منحرف و گمراه بدونن.

راه دوم اینه که بره سراغ کسانی که این قاعده رو براش وضع کردن و بهشون بفهمونه که چقدر سخته آدم سلام نکنه و چقدر سخت‌تره که یه نفر به آدم سلام کنه، اما آدم نتونه جواب سلامش رو بده؛ به این امید که شاید اون قاعده تغییر کنه و زندگی برای دوستمون به حالت طبیعی برگرده.

 

شاید بعضی از شما فکر کنین چنین شرایطی اصلاً پیش نمیاد؛ یا اگه هم اتفاق بیفته، خوب آدم بر اساس عقل و منطقش تصمیم می‌گیره و اون عقیده رو، به‌دلیل عرف متفاوت جامعه کنار می‌گذاره.  اما وقتی یک باور، برای کسی درونی و عمیق باشه، منطقی فکر کردن درباره‌ش خیلی سخت می‌شه.  و کسی که تو این شرایط قرار گرفته باشه، خوب می‌فهمه که چقدر سخته با این تضاد درونی مواجه شدن.

 

داستان بالا، همون شرایطیه که من و بعضی از ایرانی‌ها تو سوئد و شاید خیلی از جاهای دیگه دنیا باهاش مواجه بودیم و هستیم.  برام مهم نیست درباره این مطلب چه قضاوتی ممکنه بشه؛ مهم اینه که حس درونیم رو به‌درستی ثبت کنم؛ مثل بقیه مطالب این وبلاگ. بله من دارم درباره «دست دادن با جنس مخالف» صحبت می‌کنم.

سوئد اولین جایی نبود که من با موضوع دست دادن یا ندادن مواجه شدم.  قبل از اون هم موقعیت‌هایی پیش اومده بود که به‌دلیل گذرا و مقطعی بودن، زود فراموش می‌شدن. اما زندگی نزدیک به دو ساله در سوئد، شرایطی رو ایجاد کرد که به‌مرور دست دادن یا ندادن به یکی از دغدغه‌های فکری من تبدیل شد.  واقعیت اینه که تو کشورهای دیگه، و البته امروزه برای خیلی از ایرانیها هم، دست دادن دقیقاً مثل سلام کردنه.  وقتی کسی بعد از مدت طولانی یه دوست یا آشنا رو می‌بینه، به‌همون اندازه که سلام کردن این دو نفر طبیعی و بدیهی به‌نظر می‌رسه، دست دادن هم کاری عادی و سرشار از احترام متقابله؛ و به‌همون اندازه که سلام کردن ربطی به محرم یا نامحرم بودن طرفین نداره، دست دادن هم ارتباطی با جنسیت نداره.

می‌دونم که بعضی از کشورهای دیگه، مثل آمریکای جنوبی، شرق آسیا، یا … فرهنگهای دیگه‌ای دارن که باعث می‌شه اونها هم متفاوت به‌نظر برسن، اما من دارم درباره رفتار غالب بین‌‌المللی صحبت می‌کنم. فرهنگ حاکم در دنیای امروز، دست دادن دو نفر در ابتدای دیدار رو نشونه ادب و احترام به همدیگه و بیانگر حسن نیت طرفین می‌دونه؛ و واقعیت اینه که این فرهنگ الان تو بیشتر جاهای دنیا فراگیر شده.  در عین حال، از نظر من دست دادن با جنس مخالف، نمی‌تونه تقابلی با مبانی عقیدتی دین اسلام داشته باشه؛ این هم یکی از رفتارهاییه که قضاوت درباره درستی یا نادرستیش، به نیت فرد بستگی داره و مشابهش رو هم در احکام دینی زیاد داریم.  اما متأسفانه من هم یکی از اونهایی بودم که دچار تضاد فکری و عقیدتی شدم و این آزار دهنده بود.

تموم مدتی که توی سوئد بودیم و وقتهایی که برای سفرهای درسی به کشورهای دیگه می‌رفتیم، این تضاد برای من خودنمایی می‌کرد و من هیچ‌وقت نتونستم این‌وری یا اون‌وری باشم؛ البته تقریباً همیشه به اون عقیده پایبند بودم، اما مجبور بودم اون تضاد درونی رو تحمل کنم و هربار از خجالت خیس عرق بشم و از خودم بپرسم آخه این چه عقیده مسخره‌ایه که خودم هم نمی‌تونم باورش کنم؟

شما شاید ندونین، اما من بارها این شرایط دشوار رو با همه وجود درک کردم؛ حالا اگه یه خانم دستش رو نیاره جلو یا از دست دادن با یه آقا امتناع کنه، یا دستکش به‌دست داشته باشه، شاید یه‌کم قابل پذیرش‌تر باشه، هرچند اون هم غیرمحترمانه است؛ اما خیلی سخته وقتی یه خانم دستش رو برای سلام و ادای احترام به‌طرف یک آقا دراز کنه، و اون آقا دستش رو بکشه عقب، یا در حالی که از قبل به دست راستش کیفی چیزی گرفته، دستش رو آزاد نکنه و بعد توضیح بده که ببخشید من نمی‌تونم دست بدم!  باید اعتراف کنم که مردم سوئد و خیلی از جاهای دیگه اروپا از نظر فرهنگی در سطح خیلی بالایی هستن، والّا شاید بعد از مواجهه با این رفتار، خیلی بدتر از این با من رفتار می‌کردن.

من در این زمینه خیلی مطالعه کردم؛ احکام دینی ما هیچ راه حلی برای این مشکل پیشنهاد نمی‌کنه و تقریباً همه علما به حرام بودن دست دادن با جنس مخالف تأکید دارن. بلندنظرانه‌ترین راه‌حلی که علمای ما برای حل این مشکل ارائه کردن، اینه که در شرایط خاصی، دست دادن با دستکش منعی نداره؛ اما یادتون باشه که اولاً اون برای شرایط خاصیه (مثلاً این که دین در خطر باشه!) و ثانیاً، دست دادن با دستکش، به‌مراتب بی‌ادبانه‌تر از دست ندادنه؛ عرف دنیا اینه که هرکس هم به‌دلیلی دستکش به‌دست داره، برای دست دادن با دیگران، اول دستکشش رو در می‌آره و بعد دست می‌ده!

به‌نظر شما مشکل کجاست؟ فکر می‌کنین کسانی که این‌طوری فکر می‌کنن، به مبانی عقیدتی اسلام بی‌توجه شدن؟ یا در دین و عقیده‌شون ضعیفن و نتونستن ازش دفاع کنن؟ یا این که احکام دین ما در این زمینه بروز نیست؟

اگه از من بپرسین، قطعاً گزینه آخر رو انتخاب می‌کنم. اما اگه شما خواستین جواب بدین، این سؤال رو از خودتون بپرسین که اگه یکی از علمای دینی ما، لباس روحانیتش رو در بیاره و به‌عنوان یک شهروند عادی، فقط چند ماه توی یکی از شهرهای اسکاندیناوی زندگی کنه، آیا باز هم نظرش درباره حرمت دست دادن با جنس مخالف برقرار می‌مونه؟

تاریخ تقریبی: فروردین و اردیبهشت 1382

یکی از کارهای جالب شرکت SkåneTrafiken  ايجاد امكانات و شرايط تشويقي براي سفر شهروندان مالمو بود.  به‌عنوان يه نمونه مي‌تونم به سفر دور اوره‌ساند يا Round The Sound اشاره كنم.

درياي اوره‌ساند (Oresund)، آبراهیه كه از شمال به جنوب بين سوئد و دانمارك قرار گرفته، طوري كه در جنوب، كپنهاگ و مالمو در دو طرف اون قرار گرفتن و از شمال هم به هلسینگور (Helsingør) در دانمارک و هلسینبورگ (Helsingborg) در سوئد محدود شده.  در حالی که در جنوب می‌شه با استفاده از پل اوره‌ساند، با قطار یا ماشین بین دو کشور جابه‌جا شد، در شمال این دریا پلی بین دانمارک و سوئد وجود نداره و برای جابه‌جایی بین هلسینگور و هلسینبورگ باید از کشتی استفاده کرد.

شرکت حمل و نقل اسکونه یه جور بلیت مخصوص داشت که می‌شد با اون یه مسیر بسته بین مالمو، کپنهاگ، هلسینگور و هلسینبورگ رو با قطار و کشتی طی کرد.  تو این مسیر می‌شد تو شهرها و روستاهای مختلف توقف کرد و جاهای دیدنی اونها رو دید و بعد دوباره مسیر رو ادامه داد.

مسير حركت - Round The Sound

بعد از چند ماه زندگی تو مالمو احساس کردیم به یه سفر نیاز داریم.  بعد از بررسی‌های اولیه، همراه یکی از همکلاسی‌های دانشگاه و خانواده راه افتادیم به‌طرف ایستگاه مرکزی مالمو.  بلیت قطار رو خریدیم و سوار شدیم تا سفر دور اوره‌ساندمون رو از مالمو به‌طرف کپنهاگ شروع کنیم.  همراه بلیت، کاتالوگی هم به ما داده شد که نقشه منطقه و جاهای دیدنی هم درش اومده‌بود.

اولین نکته جالب توجه، کیفیت قطار و صندلی‌هاش بود که خیلی به‌چشم می‌اومد.  صندلی‌های تمیز و راحت، روزنامه برای مطالعه، درهای اتوماتیک بین واگن‌های قطار و البته رفتار محترمانه آدمها با دیگران. 

نمایی از داخل یکی از قطارهای مسیر مالمو به کپنهاگ

وقتی به کپنهاگ رسیدیم، از قطار پیاده شدیم و رفتیم داخل شهر. کپنهاگ خیلی شبیه مالمو بود.  حتی زبون مردم دانمارک، شباهت زیادی به زبون سوئدی داره.  نمی‌دونم فارسی صحبت کردن مردم افغانستان و تاجیکستان رو شنیدین یا نه؛ اگه شنیده‌باشین، می‌دونین که ایرانی‌ها، افغانی‌ها و تاجیک‌ها، با وجود تفاوتهایی که تو نوع فارسی شون از نظر استفاده از کلمه‌ها و نوع تلفظ اونها هست، باز هم منظور همدیگه رو درک می‌کنن و می‌تونن با هم ارتباط کلامی برقرار کنن. کشورهای اسکاندیناوی هم همین‌طوری هستن؛ یعنی با وجود تفاوتها، خیلی به هم شبیهن و مردم این کشورها می‌تونن با هم صحبت کنن.

با وجود این تو سیستم شهری، علائم مورد استفاده و سیستم حمل و نقل تفاوتهایی بین کپنهاگ و مالمو بود و به‌همین دلیل ما برای پیدا کردن مقصد و مسیر کمی مشکل داشتیم.  یادمه وقتی از دخترخانمی که از نزدیک ایستگاه قطار عبور می‌کرد، پرسیدم چطور باید به مقصد برسم، خیلی امیدوار نبودم که جواب بگیرم، اما اون خانم با حوصله به سؤالم جواب داد و راهنماییم کرد.

اولین جایی که تو کپنهاگ رفتیم، باغ‌وحش کپنهاگ بود.  باغ وحش داخل شهر بود و حیوونهای قشنگی هم اونجا بودن.  اما نکته خیلی جالب، راحتی و آرامش بچه‌هایی بود که همراه پدر و مادرشون به باغ وحش اومده‌بودن.  یکی از دلایل این آرامش، وجود گاری‌های کرایه‌ای تو ورودی باغ‌وحش بود.  هر کس با پرداخت 10 یا 15 کرون، یه گاری کرایه می‌کرد، بچه‌اش رو داخلش می‌نشوند، وسایل اضافه رو هم داخلش می‌گذاشت و بعد، ساعتها توی باغ وحش قدم می‌زدن و لذت می‌بردن.

نمای بیرونی باغ وحش کپنهاگ - تصویر از Google Maps

بعد از گشت و گذار مختصر تو کپنهاگ، مسیرمون رو به سمت شمال ادامه دادیم تا به شهر کوچیکی به نام فرِدِنزبورگ (Fredensborg) رسیدیم.  وقتی اونجا از قطار پیاده شدیم، آدمای زیادی رو نمی‌شد دید؛ فصل خلوتی بود؛ به ندرت ماشینی رد می‌شد و یا آدمی عبور می‌کرد.  اولین چیزی که جلب توجه کرد، ایستگاه اتوبوس با یه اتوبوس آماده حرکت بود.  حتی تو این شهر بسیار کوچیک هم سیستم اتوبوس‌رانی وجود داشت و عملیاتی هم بود.

نمایی از اقامتگاه DanHostel

ما از قبل توی اقامتگاه DanHostel جا رزرو کرده بودیم. تو مسیر، از معماری زیبا و سنگفرش‌های زیر پامون هم کلی لذت بردیم. وقتی به اون اقامتگاه رسیدیم، از کوچکی اتاق‌هاش و سادگیش کمی تعجب کردیم.

اتاق دو نفره - DanHostel

به هر حال وسایل رو گذاشتیم بعد از کمی استراحت، برای گشت و گذار رفتیم بیرون. فردنزبورگ، منطقه ییلاقی و محل اقامت خانواده سلطنتی دانمارک در طول تابستونه. در کنار کاخ زیبای این خانواده، یه پارک مجسمه‌ها هم هست که در نوع خودش جالبه.

قصر ییلاقی خانواده سلطنتی دانمارک - تصویر از Google Maps

پارک مجسمه ها - فردنزبورگ

در ادامه هم یه راه باریک، به یه دریاچه بزرگ به‌نام Esrum منتهی می‌شه که خیلی قشنگه.  ما هم به کنار دریاچه رفتیم و از دیدن این مناظر طبیعی خیلی لذت بردیم.

درياچه Esrum

شب توی همون اقامتگاه خوابیدیم و صبح دوباره راهی شدیم به سمت هلسینگور.  تو مسیر برگشت، از یه سوپرمارکت کوچولو بستنی خریدیم، بعد متوجه شدیم که صاحبش ایرانیه. چه جالب!

توی هلسینگور، از یه قلعه قدیمی بازدید کردیم به‌نام کرونبِرگ (Kronberg) که از همه طرف محدود به آبه غیر از یک طرف. این قلعه که از قرن 16 برای دانمارک باقی مونده، اهمیت تاریخی زیادی داره و به‌واسطه اون، دانمارکی‌ها بر آبراه استراتژیک اوره‌ساند تسلط پیدا می‌کردن.  از طرف دیگه، همین قلعه، محلیه که داستان “هملت” شکسپیر در اون اتفاق می‌افته؛  همون جایی که با نام مشهور السینور (Elsinore) شناخته مي‌شه كه در واقع همون كلمه هلسينگور با تلفظ انگليسيه.  بعضي از محققان مي‌گن شكسپير خودش هم به اين شهر سفر داشته و از قلعه بازديد كرده.

نمایی از قلعه کرونبرگ - الهام بخش "هملت" معروف شکسپیر

بعد از این بازدید، با کشتی از هلسینگور به هلسینبورگ رفتیم. این  اولین بار بود که من سوار کشتی به این بزرگی می شدم. بعد از عبور از ترمینال مسافری بسیار تمیز و مجهز، از یه راهرو به‌صورت مستقیم وارد کشتی شدیم. درباره کشتیهای فری (Ferry) مثل سرویس‌هایی که بین دانمارک و آلمان هست، در آینده بیشتر می‌نویسم، اما این کشتی هم با وجود فاصله خیلی کوتاه – حدود 20 دقیقه – بین مبدأ و مقصد، همه خدمات اعم از رستوران و فروشگاه و … رو در خودش داشت.

ایستگاه مرکزی ترمینال مسافری هلسینگور

ترمینال مسافری هلسینگور - به راهروی طولانی که مستقیم به کشتی وارد می شه دقت کنید

بالاخره هم از هلسینبورگ با قطار به مالمو برگشتیم.  اما وقتی برگشتیم دیدیم یه شال گردن توی اون اقامتگاه جا گذاشتیم.  البته شال نو و گرون قیمتی نبود، اما با این حال یه ایمیل بهشون زدم و موضوع رو گفتم تا برامون پس بفرستن. آخه تو کتابهای زبان خونده‌بودیم که تو هتلهای خوب می‌شه همچین انتظاری داشت و من خواستم آزمایش کنم ببینم در عمل همچین اتفاقی می‌افته یا نه. بعد از یکی دو روز جواب دادن که شال رو پیدا کردن و یه هفته بعد هم پستچی بسته‌ای به در خونه آورد که شال داخلش بود.  این خیلی جالب بود؛ چون به‌هر حال ارسال یه بسته از یه کشور به کشور دیگه هزینه قابل توجهی داره. با وجود این، هتل که نمی‌شه گفت؛ همون اقامتگاه کوچولو هم حاضر بود این کار رو انجام بده؛ کاری که مطمئناً باعث رضایت مشتریان و رفتن افراد بیشتر به اون اقامتگاه در آینده می‌شه.

تاریخ تقریبی: اسفند 1381

مترو اسم روزنامه‌ایه که تو شهر مالمو به‌طور رایگان توزیع می‌شه.  میدونهای اصلی شهر، مراکز خرید، کنار ایستگاه‌های اتوبوس و داخل اتوبوس‌های مالمو هر کس می‌تونه یه نسخه از روزنامه مترو رو برداره و مطالعه کنه.

مهمترین وقایع روز مالمو و شهرهای اطرافش در جنوب سوئد، اخبار بین‌‌المللی، مقاله‌های مختلف، تبلیغات محلی و فهرست برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی عمومی سوئد و دانمارک از جمله مطالبی بود که تو این روزنامه چاپ می‌شد.  اما یه اشکال بزرگ، این بود که زبون این روزنامه سوئدی بود.  در واقع این اشکالی بود که توی همه ابزارهای ارتباط جمعی سوئد وجود داشت و به‌قول معروف، Tourist Friendly نبود. تلويزيون، راديو، روزنامه‌ها، حتي برچسب‌هاي قيمت و مشخصات كالاي داخل فروشگاه‌ها همه به زبون سوئدي بودن و بنابراين براي كسي كه سوئدي بلد نبود، برقراري ارتباط با اين سيستم‌هاي اطلاع‌رساني كمي سخت بود.  تنها راه اين بود كه يا سوئدي ياد بگيري يا اين كه هر وقت چيزي رو متوجه نشدي، از يه نفر بپرسي يا خواهش كني موضوع رو برات به انگلیسی ترجمه کنه.


از طرف دیگه چون مردم سوئد انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کردن، به‌محض این که می‌دیدن شما سوئدی بلد نیستی، سویچ می‌کردن به انگلیسی و بنابراین خیلی نمی‌شد از مزیت زندگی توی جامعه سوئدی برای یاد گرفتن زبون سوئدی استفاده‌ای کرد.  زبون رسمی دانشگاه جهانی دریانوردی هم که انگلیسی بود.  این نکته رو هم در نظر بگیرین که زبون سوئدی حداکثر تو کشورهای اسکاندیناوی کاربرد داره و حتی مثل فرانسوی یا اسپانیایی هم نیست که بشه تو کشورهای مختلف ازش استفاده کرد.  بنابراین هیچ انگیزه یا اجباری برای یادگیری زبون سوئدی وجود نداشت.

این بود که روزنامه مترو، برای ما خیلی قابل استفاده نبود.  البته فهرست برنامه‌های تلویزیون و تبلیغاتش به‌هرحال می‌تونست جالب توجه باشه، چون بنا به ضرورت، اصطلاحاتی مثل حراج (Rea) يا نصف قيمت (Halva Priset) يا حراج نهايي (Slut Rea) رو به‌تدريج ياد گرفتيم و مي‌تونستيم موارد اين‌چنيني رو توي روزنامه پيدا كنيم.

تاریخ تقریبی: اسفند 1381

مردم سوئد بعضی وقتها خیلی فراموشکار به‌نظر می‌رسیدن. مثلاً یکی از مواردی که من رو به این نتیجه می‌رسوند، این بود که چراغ خیلی از ماشینها در حین رانندگی، تقریباً همه‌شون، حتی تو روز روشن هم روشن می‌موند. یعنی همه راننده‌ها یادشون می‌رفت چراغها رو تو هوای روشن خاموش کنن؟
نه، واقعیت چیز دیگه‌ای بود. سوئد یکی از کشورهاییه که تو خیابونهاش، باید همیشه چراغ ماشینتون رو روشن نگه دارین. اوایل این موضوع برام عجیب و غیرعادی بود. اما بعد فهمیدم که رعایت این قانون در سرتاسر سوئد اجباریه. در واقع سوئد اولین کشور دنیاست که در سال 1977 استفاده دائمی از چراغهای روز روشن (daylight running lamps) رو برای ماشینها اجباری کرد. بعد از اون بقیه کشورهای اسکاندیناوی (دانمارک، نروژ، فنلاند و ایسلند) به‌مرور همین رویه رو دنبال کردن. البته کشورهای دیگه‌ای مثل آلمان، اسپانیا و فرانسه هم هستن که یا این قانون رو در بعضی از ایام سال اجباری کردن و یا رعایتش رو توصیه می‌کنن.

چراغهای روشن در روز روشن

دلیل اصلی این الزام، کم بودن شدت و مدت زمان روشنایی روز در بسیاری از روزهای ساله که اون هم به‌خاطر کوتاه بودن مدت روز و یا ابری بودن هوا در طول روزه. به‌هر حال راننده‌ها باید حواسشون رو جمع می‌کردن و مجبور بودن با هر بار روشن کردن ماشین، زحمت چراغها رو هم بکشن. البته اگه ماشین ساخت سوئد بود و یا برای استفاده تو این جور کشورها ساخته شده‌بود، چراغهای روزش به‌محض روشن کردن ماشین، خود به‌خود روشن می‌شدن.
البته برای صرفه‌جویی در مصرف سوخت، راه‌حل‌هایی مثل استفاده از لامپ‌های کم‌مصرف‌تر از چراغهای معمولی ماشینها وجود داشت که بعضی از خودروسازها از اونها استفاده می‌کردن.
یکی دیگه از الزامات رانندگی تو خیابونهای سوئد، استفاده از لاستیک‌های مخصوص فصله. یعنی از اواسط نوامبر تا نیمه آوریل باید حتماً از لاستیکهای یخ‌شکن مخصوص زمستون استفاده بشه و در مواقع دیگه هم باید زیرماشینتون ضرورتاًً لاستیک‌های معمولی قرار داشته‌باشه. اگه غیر از این باشه و پلیس شما رو بگیره، حتماً جریمه می‌شین. جریمه‌اش هم تا جایی که یادمه برای هر لاستیک، 1200 کرون بود.