من دلتنگم.
دلتنگ بهشت سرد خودم.
روزها و ماهها میگذرن و من همچنان در حسرت لحظه لحظه زندگی در مالمو باقی موندهام. گاهی خواب میبینم که دوباره تو خیابونهای مالمو قدم میزنم، اما هر بار بیدار میشم و میبینم حضورم در مالمو فقط یه رویا بوده. شاید با خودتون فکر میکنین در حسرت چی ممکنه باشم؟ اروپای مدرن؟ آزادی مطلق؟ ماشینهای شیک؟ …
نه؛ واقعیت اینه که هر آدمی تو زندگی یه سری نیازهای اساسی و زیربنایی داره که باید برآورده بشن. در واقع برای خیلی از مردم دنیا، فراهم شدن این نیازها از جمله بدیهیات هستن. اما متأسفانه خیلی از این نیازها برای ما مردم ایران در حد آرزو باقی مونده. و من دلتنگ و تشنه محیطی هستم که فراتر از این نیازهای اولیه به من داد. بهم یاد داد که دنیا میتونه خیلی قشنگتر از اونی باشه که ما تو چاردیواری خودمون میشناسیم. میپرسین مثل چی؟ چند تا نمونهاش رو بهتون میگم.
تاریخ تقریبی: اسفند 1381

یکی از سوپرمارکتهای مالمو به نام City Gross
یه روز با خانمم توی یه سوپرمارکت بزرگ مشغول خرید بودیم و داشتیم دنبال رب گوجه میگشتیم. خوب اونجا رب کمتر استفاده میشد و بهجاش از یه چیزی مثل گوجه له شده یا عصاره گوجه استفاده میکردن. مشکل دیگه این بود که توی فروشگاهها و مغازههای مالمو، فقط از زبان سوئدی استفاده میشد؛ یعنی برچسبها و نوشتهها اصلاً به زبان انگلیسی نبودن و بههمین دلیل ما نمیفهمیدیم که نوشتههای روی اجناس چی هستن. برای همین هم نیاز به کمک داشتیم. اما همون طور که قبلاً
پیتر وترلوند گفتهبود، نکته مثبت این بود که مردم سوئد، تقریباً همگی، انگلیسی رو خیلی خوب صحبت میکنن و بنابراین میشد از فروشندهها یا حتی مشتریهای دیگه کمک گرفت. با همین دیدگاه، با امیدواری از یه خانم مشتری که از نزدیکی ما رد میشد پرسیدم «ببخشید من دنبال رب گوجه میگردم، اما نتونستم پیداش کنم. شما میدونید کجا میشه پیدا کرد؟» اما واقعیت اینه که انتظار داشتم بگه «نمیدونم»، یا «اون طرف» یا «تو قسمت …» اما اون خانم چرخ خریدش رو در حالی که کیف پول و کاپشن و چیزهایی که میخواست بخره توش بود، رها کرد و گفت دنبال من بیاین. بعد چیزی در حدود 200 متر راه رفت و ما هم دنبالش؛ تا این که بالاخره به محل مورد نظر رسید، با دقت روی بستهها رو خوند و یه بسته رب گوجه فرنگی پیدا کرد، اون رو به ما داد و لبخند زد. بعد هم بدون منت و ادعا از ما جدا شد و به طرف چرخ خرید خودش رفت. آیا ما با همدیگه اینطوری برخورد میکنیم؟ اون قدر حوصله داریم که با خستگی و فشار کار و زندگی، باز هم به یک غیر هموطن یا حتی هموطن اینطوری کمک کنیم؟

یه روز داشتم با اتوبوس جایی میرفتم. با دقت به حرکات راننده متوجه شدم که وقتی از کنار اتوبوسهای دیگه رد میشه، برای اونا دست تکون میده. بار اول با خودم گفتم حتماً همدیگه رو میشناسن. اما وقتی اتوبوسهای دیگه هم رد میشدن و راننده باز هم براشون دست تکون میداد، فکر کردم این چه آدم باحالیه. حتماً همه رانندههای دیگه خوب میشناسنش و دوستش دارن. روزهای دیگه هم رانندههای دیگهای رو دیدم که برای همه رانندهها دست تکون میدادن. و کم کم به این نتیجه رسیدم که یه فلسفهای پشت این قضیه هست.
بعد از مدتی با یکی از رانندههای اتوبوس آشنا شدم که ایرانی بود. همینطور که مشغول چاق سلامتی و حال و احوال و اینا بودیم، دیدم اون هم برای رانندههای دیگه دست تکون داد. دلیل این موضوع رو ازش پرسیدم و جوابی که گرفتم منو متحیر کرد. اون راننده به من گفت این یکی از مفاهیمی بوده که توی دورههای بدو خدمتشون آموزش دیدهبودن. اونها آموزش دیده بودن که وقتی از کنار یه همکار رد میشن، دست چپ خودشون رو به نشونه احترام برای هم تکون بدن و لبخند بزنن؛ حتی اگه ته دلشون از چیزی ناراحت هستن؛ تا هم روحیه خوب و انرژی مثبت رو به هم منتقل کنن و هم دست چپ راننده که بهخاطر وجود دنده در سمت راست، تحرک کمتری داره، هر از چند گاهی یه حرکتی بکنه و سلامت جسمی اونها تضمین بشه.
بهنظر شما این فوقالعاده نیست؟ آیا نباید دقت و آیندهنگری کسی رو که این قدر درست فکر کرده ستود؟ اون راننده البته چیزای دیگهای هم گفت تا من بیشتر شیفته بشم. به من گفت که از 16 هفته آموزش بدو خدمت رانندگان شرکت Skånetrafiken، چهار هفتهاش مربوط به اصول رانندگی در خیابونهای مالمو و 12 هفته اون متعلق به آموزشهای اجتماعیه. به من گفت که تو اون آموزشها یاد میگیرن اگه یه مسافر کهنسال سوار اتوبوس اونا شد، تا زمانی که روی صندلی نشسته باشه حق ندارن راه بیفتن. گفت که اگه هر نوع درگیری با مسافر یا رانندههای دیگه پیدا کنن، هر کس دستش روی اون یکی بلند بشه، صرفنظر از این که مقصر کیه، قطعاً مقصر و مجرم شناخته میشه. گفت که آراستگی و پیراستگی چقدر براشون مهمه، گفت که یه راننده باید چطوری با مسافرا برخورد کنه، گفت که … .
همه اینها یعنی در شهر مالمو، رعایت اصول اجتماعی و رفتار با مشتریان و سایر رانندهها سهبرابر مفصلتر و بلکه چندین برابر مهمتر از اصول رانندگی و مسیریابی و مشابه اونه. بهنظرتون همچین تفکری رویایی نیست؟ چرا مردم ما نباید همچین سیستمی رو تجربه کنن؟ چرا مردم ما شایسته توهین رانندهای هستن که بوی عرق بدنش فضای جلوی اتوبوس رو پر کرده؟ چرا زد و خورد و توهین و تحقیر و تهدید از اصول پذیرفتهشدن و از لوازم زندگی روزمره ما هستن؟

یک ایستگاه اتوبوس - به خط چین زرد رنگ دقت کنید
اکثر اتوبوسهای مالمو در قسمت در عقب، پله ندارن. یعنی طوری طراحی شدهاند که سطح ایستگاه با قسمت ورودی در عقب اتوبوس همسطح باشه. اتوبوسها وقتی توقف میکنن، به کمک خطوط راهنمایی که روی زمین کشیده شده، هر چقدر بتونن به ایستگاه نزدیک میشن تا فاصله عرضی شون با سطح ایستگاه به حداقل برسه. اوایل فکر میکردم خیالاتی شدهام، چون احساس میکردم اتوبوس وقتی ایستاد، یه کمی کج میشه تا کاملاً با ایستگاه همسطح بشه، اما بعد فهمیدم که اتوبوسها یه سیستم هیدرولیک دارن که بهشون اجازه میده چند سانتیمتر به طرف راست یا چپ مایل بشن. چرا؟ برای راحتی معلولان، کهنسال هایی که با واکر (Walker) راه میرن، یا کسانی که بچهشون رو با کالسکه جابهجا میکنن.
یعنی واقعاً این قدر مهمه که یک سانتیمتر اختلاف ارتفاع هم نباشه. راحتی و آرامش یک کهنسال ساکن مالمو این قدر مهمه که راننده تلاش میکنه تا حداقل فاصله عرضی و ارتفاعی رو بین سطح اتوبوس و سطح پیادهرو ایجاد کنه. به همین ملاحظه، همه اتوبوسها یه قسمتشون خالی از صندلی و مخصوص استقرار کالسکه یا چرخ معلولانه. تازه مکانیزم مخصوص قفل کردن کالسکه یا چرخ هم وجود داره تا در اثر حرکت اتوبوس جابهجا نشه.

فضای داخل اتوبوس - مناسب برای استقرار کالسکه و ...
من دلتنگم.
دلتنگ شهری که مردمش بزرگوار و بینظیرن. دلتنگ روحیه همدلی و همیاری آدمایی هستم که برای اولین باره (و شاید هم آخرین بار) که شما رو میبینن، اما با تمام وجود بهت کمک میکنن.
دلتنگ لحظهای که تعادل یه خانم میانسال تو اتوبوس بههم میخوره و همه مسافرای اتوبوس، بدون استثنا همهشون خیز بر میدارن تا کمکش کنن که نیفته.
آخه این دلتنگی ها رو به کی بگم که بفهمه؟ که حس کنه؟
به کی بگم ما ایرانیها که روزی هزار بار تمدن چند هزار سالهمون رو به رخ دیگران میکشیم، واقعاً سزاوار این زندگی که میکنیم نیستیم؟
به کی بگم؟