Posts tagged ‘ایرانی’

تاریخ تقریبی: فروردین 1382

این روزها تو اخبار و مقاله‌های مختلف درباره مصرف خارق‌العاده لوازم آرایش  توسط خانمهای ایرانی فراوون می‌گن و می‌نویسن.  داستان حجاب و عفاف و روشهای اعمال قانون در این زمینه هم که دوباره نقل محافل شده.  فکر می‌کنین در این ارتباط، شرایط سوئد چطوریه؟  البته من درباره اکثریت صحبت می‌کنم و قبول دارم که همیشه و در مورد هر واقعیتی استثناهایی هم وجود داره، اما واقعیت اینه که اصولاً سبک زندگی و حضور خانمهای ایرانی و سوئدی تو جامعه کاملاً متفاوته.

وقتی تو خیابونهای مالمو قدم می‌زنی، خانمهای زیادی رو در حال رفت و اومد می‌بینی.  اصلاً نقش خانمها تو جامعه حرفه‌ای سوئد به‌قدری مهم و پررنگه که حضورشون تو خیابونها و اماکن عمومی از مردها هم بیشتر به‌چشم میاد، یا حداقل از دید من، در مقایسه با ایران این‌طوری به‌نظر می‌رسید.

شاید روزهای اول، به‌دلیل اجباری بودن حجاب تو خیابونهای تهران، تفاوت قابل ملاحظه‌ای بین مالمو و تهران می‌دیدم.  اما این تفاوت ظاهری خیلی زود برام از بین رفت.  دلیل این موضوع رو می‌شه خیلی چیزها در نظر گرفت؛ این که سوئد تو فصل زمستون خیلی از تهران سرد تره و در هر حال خانمها برای این که سردشون نشه، پوشیده‌تر میان بیرون، این که من پیش آمادگی ذهنی داشتم که دارم وارد همچین محیطی می‌شم، این که مردم سوئد سرد و بی‌روحن، یا این که من پسر پیغمبر بودم و به خانمها اصلاً توجهی نمی‌کردم؛ و هزار دلیل درست و غلط دیگه.

اما دلیل واقعی این موضوع، این بود که اساساً خانمهای سوئدی برای جلب توجه نمی‌اومدن بیرون.  یعنی وقتی خانمی صبح زود از خونه بیرون می‌اومد که بره سر کار، همه هدفش این بود که بموقع برسه سر کار؛ همین و بس.  تو محل کار هم همه هدفشون این بود که کارشون رو به بهترین نحو انجام بدن و هر کس سرش به کار خودش بود. البته اینی که می‌گم با شلختگی و نامرتب بودن فرق داره؛ گو این که اگه شلخته باشی، یه جور دیگه جلب توجه می‌کنی.  بنابراین، وقتی تو اتوبوس یا خیابون به آدمها نگاه می‌کردی، بین مردها و زنها تفاوت چندانی به‌چشم نمی‌اومد.  واقعاً می‌گم!  و صد البته که اکثریت خانمهای سوئدی، تو این جور مواقع آرایش چندانی نداشتن.  البته اگه مهمونی ای چیزی در کار بود، اونها هم بلد بودن خودشون رو متناسب با مهمونی شون آراسته کنن، اما حتی تو اون مواقع هم مقدار لوازم آرایشی مصرفی قابل مقایسه با خانمهای وطنی نبوده و نخواهد بود.

حالا شما می‌تونین فرض کنین عدم جلب توجه‌ها به خانمهای سوئدی از طرف جنس مخالف به‌خاطر استفاده کم از لوازم آرایش بود، یا این که خانمها چون نیازی به جلب توجه نداشتن، آرایش نمی‌کردن.  اما من می‌گم دلیل اصلی، نوع تفکر آدمهاست. چون تو جامعه سوئد تقریباً همه چیز سر جای خودشه، کسی نیازی نداره تو روزهای کاری و تو مسیر رفت و اومدش یا تو محل کار توجه کسی رو به خودش جلب کنه.  بنابراین همه مثل بچه آدم می‌رن و میان، کارشون رو انجام می‌دن، خرید می‌کنن، زندگی می‌کنن، بدون این که نیازی به اعمال قانون در زمینه حجاب و عفاف داشته‌باشن.

تاریخ تقریبی: اسفند 1381

آرامش چقدر برای شما مهمه؟ فکر می‌کنین آدمها تو زندگی چقدر به آرامش نیاز دارن؟
مطمئنم جواب شما به این سؤال، کاملاً به این موضوع بستگی داره که مدتی تو شهری مثل مالمو زندگی کرده‌باشین یا نه. چون یکی از مشخصه‌های اصلی زندگی سوئدی‌ها و بخصوص مردم مالمو همین آرامشه. آرامشی که نتیجه صبر و حوصله است و صبری که متکی به آرامشه.
شما هر روز که از خونه بیرون می‌آیین، از مبدأ تا مقصد چند بار صدای بوق ماشین‌ها رو می‌شنوین که با شدت هرچه تمام‌تر به‌صدا در میان؟ چند بار صدای هوار کشیدن راننده‌ای رو برای دیگر راننده‌ها یا عابران پیاده می‌شنوین؟ چند بار با آدمهایی مواجه می‌شین که عبارتهایی مثل «اه»، «ای بابا»، «مگه نون نخوردی؟»، «پس چرا نمیاد؟»، «چی شد آقا؟»، «برو – برو دیگه»، «ببر صداتو»، «چه مرگته؟»، «معلومه چه غلطی می‌کنی؟» و مشابه اون رو می‌شنوین؟ یا حتی بدتر از اینها رو که برای رعایت ادب نمی‌نویسم.
فکر می‌کنین ریشه همه این نوع برخوردها چیه؟ من بهتون می‌گم … . مشکل اینه که ما مردم ایران صبر نداریم (منظورم اکثریت مردمه؛ والا مطمئناً موارد استثنا زیاد پیدا می‌شه.) به‌محض این‌که شرایط اون طوری که ما تصور می‌کنیم پیش نمی‌ره، شروع به نق زدن می‌کنیم، پچ پچ می‌کنیم، فحش می‌دیم، حرص می‌خوریم، اعتراض می‌کنیم، یا هزار جور رفتار غیرعادی و غیرمنطقی دیگه نشون می‌دیم، فقط به‌این خاطر که هرگز یاد نگرفتیم بعضی وقتها باید صبر کرد؛ یاد نگرفتیم که منافع و انتظارات آدمها طبیعاتاً با هم تفاوتهایی داره؛ که خیلی وقتها (و بیشتر وقتها) باید همدیگه رو با وجود بعضی تعارضها و اختلاف نظرها تحمل کنیم؛ که باید به دیگران فرصت بدیم تا اونها هم به انتظارات و توقعاتشون از زندگی برسن؛ که باید تحمل داشت و بعضی وقتها از کنار بعضی از چیزها عبور کرد.
حالا تصور کنین تو محیطی زندگی می‌کنین که هیچ‌کدوم از اون اصطلاحات رو نمی‌شنوین و برخوردهایی رو که گفتم هرگز تجربه نمی‌کنین. واقعاً هرگز. می‌تونین تصور کنین؟ اگه تونستین، بدونین که تصورتون در مالمو شکل واقعیت به خودش گرفته.
جونم براتون بگه :) ، اگه لازم باشه حاضرم قسم بخورم که در تمام مدت 20 ماهه‌ای که ما سوئد بودیم، فقط دو یا سه بار صدای بوق زدن ماشینها رو تو خیابونهای مالمو شنیدیم. تازه اون دو سه بار هم راننده ماشین یا عرب بود یا ایرانی! یعنی بوق، با وجود این‌که تو ایران یکی از الزامات رانندگی به‌شمار میاد، اصلاً جایگاهی تو رانندگی مردم سوئد نداره. بارها دیدم که ماشینی وسط خیابون توقف کرده‌بود و راه رو برای همه بند آورده‌بود، اما نه راننده‌های پشت‌سری بوق می‌زدن و نه کسی نق و نوق می‌کرد. بعد از چند ثانیه، می‌دیدی یه خانم یا آقای کهنسال، داره با سرعت مورچه‌ای با واکر از خیابون رد می‌شه.

میدان Triangeln در شهر مالمو

بارها تو فروشگاه‌ها، در حالی که همه تو صف پرداخت ایستاده‌بودن، با افرادی مواجه می‌شدی که به‌دلیلی روند حرکت صف رو کند می‌کردن، اما خانمی که تو صف بود و مثلاً بچه‌اش هم داشت گریه می‌کرد، خم به ابرو نمی‌آورد و منتظر می‌شد تا کار نفر جلویی تموم بشه و بعد سر نوبت خودش کارش رو انجام بده. یادمه یه‌بار تو فروشگاه NETTO  پیر مردی از صندوقدار درباره چیزی که می‌خواست بخره سؤال کرد و از اونجا که ظاهراً جنس دیگه‌ای رو اشتباهی برداشته بود، صندوقدار خودش بلند شد و رفت و جنس مورد نظر مشتری رو پیدا کرد و آورد. این در حالی بود که من و خیلی‌های دیگه تو صف بودیم، اما ظاهراً من از همه بی‌حوصله‌تر بودم، چون بقیه خیلی راحت و آروم منتظر بودن تا نوبتشون بشه.
در واقع این صبر و حوصله اهالی مالمو بود که آرامش رو براشون به ارمغان آورده‌بود. همون آرامشی که براشون امنیت ایجاد می‌کرد. همون آرامشی که باعث می‌شد آدما خیلی جوان‌تر از اونی که هستن به‌نظر برسن. همون آرامشی که بهت این حس رو می‌داد که هر کاری مثبتی بخواهی می‌تونی انجام بدی. همون آرامشی که باعث شد وقتی بعد از 2 سال به ایران برگشتم، چهره‌ام اصلاً نشون نده که سنم 2 سال بیشتر شده و شاید حتی جوان‌تر هم به‌نظر می‌رسیدم. همون آرامشی که یکی از دلایل موجه من بود برای این که مالمو و سوئد رو به بهشت تشبیه کنم.

من دلتنگم.
دلتنگ بهشت سرد خودم.
روزها و ماهها می‌گذرن و من همچنان در حسرت لحظه لحظه زندگی در مالمو باقی مونده‌ام. گاهی خواب می‌بینم که دوباره تو خیابونهای مالمو قدم می‌زنم، اما هر بار بیدار می‌شم و می‌بینم حضورم در مالمو فقط یه رویا بوده. شاید با خودتون فکر می‌کنین در حسرت چی ممکنه باشم؟ اروپای مدرن؟ آزادی مطلق؟ ماشینهای شیک؟ …
نه؛ واقعیت اینه که هر آدمی تو زندگی یه سری نیازهای اساسی و زیربنایی داره که باید برآورده بشن. در واقع برای خیلی از مردم دنیا، فراهم شدن این نیازها از جمله بدیهیات هستن. اما متأسفانه خیلی از این نیازها برای ما مردم ایران در حد آرزو باقی مونده. و من دلتنگ و تشنه محیطی هستم که فراتر از این نیازهای اولیه به من داد. بهم یاد داد که دنیا می‌تونه خیلی قشنگ‌تر از اونی باشه که ما تو چاردیواری خودمون می‌شناسیم. می‌پرسین مثل چی؟ چند تا نمونه‌اش رو بهتون می‌گم.
 
تاریخ تقریبی: اسفند 1381 

یکی از سوپرمارکتهای مالمو به نام City Gross

 یه روز با خانمم توی یه سوپرمارکت بزرگ مشغول خرید بودیم و داشتیم دنبال رب گوجه می‌گشتیم. خوب اونجا رب کمتر استفاده می‌شد و به‌جاش از یه چیزی مثل گوجه له شده یا عصاره گوجه استفاده می‌کردن. مشکل دیگه این بود که توی فروشگاه‌ها و مغازه‌های مالمو، فقط از زبان سوئدی استفاده می‌شد؛ یعنی برچسب‌ها و نوشته‌ها اصلاً به زبان انگلیسی نبودن و به‌همین دلیل ما نمی‌فهمیدیم که نوشته‌های روی اجناس چی هستن. برای همین هم نیاز به کمک داشتیم. اما همون طور که قبلاً پیتر وترلوند گفته‌بود، نکته مثبت این بود که مردم سوئد، تقریباً همگی، انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنن و بنابراین می‌شد از فروشنده‌ها یا حتی مشتری‌های دیگه کمک گرفت. با همین دیدگاه، با امیدواری از یه خانم مشتری که از نزدیکی ما رد می‌شد پرسیدم «ببخشید من دنبال رب گوجه می‌گردم، اما نتونستم پیداش کنم. شما می‌دونید کجا می‌شه پیدا کرد؟» اما واقعیت اینه که انتظار داشتم بگه «نمی‌دونم»، یا «اون طرف» یا «تو قسمت …»  اما اون خانم چرخ خریدش رو در حالی که کیف پول و کاپشن و چیزهایی که می‌خواست بخره توش بود، رها کرد و گفت دنبال من بیاین. بعد چیزی در حدود 200 متر راه رفت و ما هم دنبالش؛ تا این که بالاخره به محل مورد نظر رسید، با دقت روی بسته‌ها رو خوند و یه بسته رب گوجه فرنگی پیدا کرد، اون رو به ما داد و لبخند زد. بعد هم بدون منت و ادعا از ما جدا شد و به طرف چرخ خرید خودش رفت. آیا ما با همدیگه این‌طوری برخورد می‌کنیم؟ اون قدر حوصله داریم که با خستگی و فشار کار و زندگی، باز هم به یک غیر هم‌وطن یا حتی هم‌وطن این‌طوری کمک کنیم؟
   
 
یه روز داشتم با اتوبوس جایی می‌رفتم. با دقت به حرکات راننده متوجه شدم که وقتی از کنار اتوبوس‌های دیگه رد می‌شه، برای اونا دست تکون می‌ده. بار اول با خودم گفتم حتماً همدیگه رو می‌شناسن. اما وقتی اتوبوس‌های دیگه هم رد می‌شدن و راننده باز هم براشون دست تکون می‌داد، فکر کردم این چه آدم باحالیه. حتماً همه راننده‌های دیگه خوب می‌شناسنش و دوستش دارن. روزهای دیگه هم راننده‌های دیگه‌ای رو دیدم که برای همه راننده‌ها دست تکون می‌دادن. و کم کم به این نتیجه رسیدم که یه فلسفه‌ای پشت این قضیه هست.
بعد از مدتی با یکی از راننده‌های اتوبوس آشنا شدم که ایرانی بود. همین‌طور که مشغول چاق سلامتی و حال و احوال و اینا بودیم، دیدم اون هم برای راننده‌های دیگه دست تکون داد. دلیل این موضوع رو ازش پرسیدم و جوابی که گرفتم منو متحیر کرد. اون راننده به من گفت این یکی از مفاهیمی بوده که توی دوره‌های بدو خدمتشون آموزش دیده‌بودن. اونها آموزش دیده بودن که وقتی از کنار یه همکار رد می‌شن، دست چپ خودشون رو به نشونه احترام برای هم تکون بدن و لبخند بزنن؛ حتی اگه ته دلشون از چیزی ناراحت هستن؛ تا هم روحیه خوب و انرژی مثبت رو به هم منتقل کنن و هم دست چپ راننده که به‌خاطر وجود دنده در سمت راست، تحرک کمتری داره، هر از چند گاهی یه حرکتی بکنه و سلامت جسمی اونها تضمین بشه.
به‌نظر شما این فوق‌العاده نیست؟ آیا نباید دقت و آینده‌نگری کسی رو که این قدر درست فکر کرده ستود؟ اون راننده البته چیزای دیگه‌ای هم گفت تا من بیشتر شیفته بشم. به من گفت که از 16 هفته آموزش بدو خدمت رانندگان شرکت Skånetrafiken، چهار هفته‌اش مربوط به اصول رانندگی در خیابونهای مالمو و 12 هفته اون متعلق به آموزشهای اجتماعیه. به من گفت که تو اون آموزشها یاد می‌گیرن اگه یه مسافر کهنسال سوار اتوبوس اونا شد، تا زمانی که روی صندلی نشسته باشه حق ندارن راه بیفتن. گفت که اگه هر نوع درگیری با مسافر یا راننده‌های دیگه پیدا کنن، هر کس دستش روی اون یکی بلند بشه، صرف‌نظر از این که مقصر کیه، قطعاً مقصر و مجرم شناخته می‌شه. گفت که آراستگی و پیراستگی چقدر براشون مهمه، گفت که یه راننده باید چطوری با مسافرا برخورد کنه، گفت که … .
همه اینها یعنی در شهر مالمو، رعایت اصول اجتماعی و رفتار با مشتریان و سایر راننده‌ها سه‌برابر مفصل‌تر و بلکه چندین برابر مهمتر از اصول رانندگی و مسیریابی و مشابه اونه. به‌نظرتون همچین تفکری رویایی نیست؟ چرا مردم ما نباید همچین سیستمی رو تجربه کنن؟ چرا مردم ما شایسته توهین راننده‌ای هستن که بوی عرق بدنش فضای جلوی اتوبوس رو پر کرده؟ چرا زد و خورد و توهین و تحقیر و تهدید از اصول پذیرفته‌شدن و از لوازم زندگی روزمره ما هستن؟ 

یک ایستگاه اتوبوس - به خط چین زرد رنگ دقت کنید

اکثر اتوبوس‌های مالمو در قسمت در عقب، پله ندارن. یعنی طوری طراحی شده‌اند که سطح ایستگاه با قسمت ورودی در عقب اتوبوس هم‌سطح باشه. اتوبوس‌ها وقتی توقف می‌کنن، به کمک خطوط راهنمایی که روی زمین کشیده شده، هر چقدر بتونن به ایستگاه نزدیک می‌شن تا فاصله عرضی شون با سطح ایستگاه به حداقل برسه. اوایل فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام، چون احساس می‌کردم اتوبوس وقتی ایستاد، یه کمی کج می‌شه تا کاملاً با ایستگاه هم‌سطح بشه، اما بعد فهمیدم که اتوبوس‌ها یه سیستم هیدرولیک دارن که بهشون اجازه می‌ده چند سانتیمتر به طرف راست یا چپ مایل بشن. چرا؟ برای راحتی معلولان، کهنسال هایی که با واکر (Walker) راه می‌رن، یا کسانی که بچه‌شون رو با کالسکه جابه‌جا می‌کنن.
یعنی واقعاً این قدر مهمه که یک سانتیمتر اختلاف ارتفاع هم نباشه. راحتی و آرامش یک کهنسال ساکن مالمو این قدر مهمه که راننده تلاش می‌کنه تا حداقل فاصله عرضی و ارتفاعی رو بین سطح اتوبوس و سطح پیاده‌رو ایجاد کنه. به همین ملاحظه، همه اتوبوس‌ها یه قسمتشون خالی از صندلی و مخصوص استقرار کالسکه یا چرخ معلولانه. تازه مکانیزم مخصوص قفل کردن کالسکه یا چرخ هم وجود داره تا در اثر حرکت اتوبوس جابه‌جا نشه.  

فضای داخل اتوبوس - مناسب برای استقرار کالسکه و ...

من دلتنگم.
دلتنگ شهری که مردمش بزرگوار و بی‌نظیرن. دلتنگ روحیه همدلی و همیاری آدمایی هستم که برای اولین باره (و شاید هم آخرین بار) که شما رو می‌بینن، اما با تمام وجود بهت کمک می‌کنن.
دلتنگ لحظه‌ای که تعادل یه خانم میانسال تو اتوبوس به‌هم می‌خوره و همه مسافرای اتوبوس، بدون استثنا همه‌شون خیز بر می‌دارن تا کمکش کنن که نیفته.
آخه این دلتنگی ها رو به کی بگم که بفهمه؟ که حس کنه؟
به کی بگم ما ایرانیها که روزی هزار بار تمدن چند هزار ساله‌مون رو به رخ دیگران می‌کشیم، واقعاً سزاوار این زندگی که می‌کنیم نیستیم؟
به کی بگم؟