Posts tagged ‘دین’

تاریخ تقریبی: از 1381 تا 1383

تصور کنین یه نفر به یه مهمونی دعوت می‌شه. اونجا از اقوام گرفته تا دوستان نزدیک و چند نفر مهمون غریبه هم هستن. مهمون‌ها به مرور میان و با روحیه مثبت به بقیه می‌پیوندن؛ سلام و احوال پرسی می‌کنن و همه از دیدن هم حس خوبی پیدا می‌کنن.  اما نفر فرضی ما یه تفاوتی با بقیه داره که شرایط رو کمی براش سخت می‌کنه.  تفاوت اینه که اون نمی‌تونه به کسی سلام کنه! یا حتی جواب سلام کسی رو بده!  باورتون می‌شه؟

وقتی دوست ما وارد مهمونی می‌شه، میزبان، همون دم در بهش سلام می‌کنه، اما اون با شرمندگی فقط نگاه می‌کنه؛ می‌خواد جواب بده‌ها، اما نمی‌تونه. اون با تلاش نا امیدکننده‌ای سعی می‌کنه برای میزبان توضیح بده که چرا نمی‌تونه جواب سلامش رو بده؛ اما به‌نظر نمی‌رسه این توضیحات خیلی فایده‌ای داشته باشه؛ آخه سلام یعنی سلامتی؛ یعنی اعلام دوستی و حس نیت!

بله؛ دوست ما بالاخره سرش رو می‌ندازه پایین و می‌ره داخل، اما توی مهمونی هم بعضی‌ها بهش سلام می‌کنن؛ و اون باز هم نمی‌تونه جواب بده. افرادی که این شرایط رو می‌بینن، اصلاً احساس خوبی پیدا نمی‌کنن؛ و کم کم به‌این نتیجه می‌رسن که از خیر دیدار و احوال‌پرسی با این مهمون بگذرن و برن سراغ بقیه مهمونها. بله؛ این مهمونی بالاخره تموم می‌شه و دوست ما به خونه بر می‌گرده، اما این پایان ماجرا نیست.  در واقع این مشکل مختص مهمونی‌ها هم نیست؛ اون توی همه مراسم رسمی یا حتی دیدارهای روزمره با آدمها و بخصوص دیدرا با آدمهایی که خیلی وقته ندیده‌تشون، بارها و بارها با این شرایط مواجه می‌شه.  و اون هیچ وقت نمی‌تونه سلام کنه!

این شخص به‌مرور دچار سردرگمی می‌شه. از یه طرف دوست داره توی مراسم یا مهمونی‌ها و حتی تو دیدارهای معمولش با آدمها، مؤدب باشه، اصول اولیه روابط اجتماعی رو رعایت کنه و حداقل جواب سلام آدمها رو بده؛ اما از طرف دیگه اون “نتونستن” دائم اذیتش می‌کنه.  اگه هم یه وقت اشتباهی یه سلام از دهنش بپره بیرون، تا مدتها احساس عذاب وجدان داره؛ آخه کار اشتباهی رو انجام داده که یه عمر با باور اشتباه بودنش زندگی کرده.  اطرافیانش هم البته توضیحات دوستمون رو درباره این که عقیده داره سلام کردن کار اشتباهیه، بارها شنیدن، اما بیشتر اونها نمی‌تونن این الزام عقیدتی رو درک کنن و در نتیجه یه کم ازش دور می‌شن؛ شاید هم بیشتر از یه کم.

دوست ما کم کم به این باور شک می‌کنه؛ اون می‌دونه که کارش؛ یعنی سلام نکردن و یا حتی جواب سلام رو ندادن، کار بدیه، دیگران رو می‌رنجونه و اصولاً یه رفتار ارجتماعی نامناسبه، اما همچنان به‌خاطر باوری که دیگه خیلی هم بهش عقیده نداره، از درون مجبوره بهش ادامه بده و این به‌مرور اعتماد به‌نفس رو ازش می‌گیره و یه جور درگیری ذهنی درونی براش ایجاد می‌کنه.  حالا اگه اون بخواد تغییری در وضعیتش ایجاد بشه، دو تا راه داره؛ یکی این که باورش رو کنار بگذاره و مثل بقیه سلام کنه. البته در این صورت با دو مشکل اساسی مواجه می‌شه؛ اول حس منفی درونی که باید تحملش کنه تا شاید کم کم فراموش بشه، و مشکل دوم اینه که باعث می‌شه کسانی که مثل اون سلام نمی‌کنن، باهاش به مشکل بخورن، تقبیحش کنن و اون رو منحرف و گمراه بدونن.

راه دوم اینه که بره سراغ کسانی که این قاعده رو براش وضع کردن و بهشون بفهمونه که چقدر سخته آدم سلام نکنه و چقدر سخت‌تره که یه نفر به آدم سلام کنه، اما آدم نتونه جواب سلامش رو بده؛ به این امید که شاید اون قاعده تغییر کنه و زندگی برای دوستمون به حالت طبیعی برگرده.

 

شاید بعضی از شما فکر کنین چنین شرایطی اصلاً پیش نمیاد؛ یا اگه هم اتفاق بیفته، خوب آدم بر اساس عقل و منطقش تصمیم می‌گیره و اون عقیده رو، به‌دلیل عرف متفاوت جامعه کنار می‌گذاره.  اما وقتی یک باور، برای کسی درونی و عمیق باشه، منطقی فکر کردن درباره‌ش خیلی سخت می‌شه.  و کسی که تو این شرایط قرار گرفته باشه، خوب می‌فهمه که چقدر سخته با این تضاد درونی مواجه شدن.

 

داستان بالا، همون شرایطیه که من و بعضی از ایرانی‌ها تو سوئد و شاید خیلی از جاهای دیگه دنیا باهاش مواجه بودیم و هستیم.  برام مهم نیست درباره این مطلب چه قضاوتی ممکنه بشه؛ مهم اینه که حس درونیم رو به‌درستی ثبت کنم؛ مثل بقیه مطالب این وبلاگ. بله من دارم درباره «دست دادن با جنس مخالف» صحبت می‌کنم.

سوئد اولین جایی نبود که من با موضوع دست دادن یا ندادن مواجه شدم.  قبل از اون هم موقعیت‌هایی پیش اومده بود که به‌دلیل گذرا و مقطعی بودن، زود فراموش می‌شدن. اما زندگی نزدیک به دو ساله در سوئد، شرایطی رو ایجاد کرد که به‌مرور دست دادن یا ندادن به یکی از دغدغه‌های فکری من تبدیل شد.  واقعیت اینه که تو کشورهای دیگه، و البته امروزه برای خیلی از ایرانیها هم، دست دادن دقیقاً مثل سلام کردنه.  وقتی کسی بعد از مدت طولانی یه دوست یا آشنا رو می‌بینه، به‌همون اندازه که سلام کردن این دو نفر طبیعی و بدیهی به‌نظر می‌رسه، دست دادن هم کاری عادی و سرشار از احترام متقابله؛ و به‌همون اندازه که سلام کردن ربطی به محرم یا نامحرم بودن طرفین نداره، دست دادن هم ارتباطی با جنسیت نداره.

می‌دونم که بعضی از کشورهای دیگه، مثل آمریکای جنوبی، شرق آسیا، یا … فرهنگهای دیگه‌ای دارن که باعث می‌شه اونها هم متفاوت به‌نظر برسن، اما من دارم درباره رفتار غالب بین‌‌المللی صحبت می‌کنم. فرهنگ حاکم در دنیای امروز، دست دادن دو نفر در ابتدای دیدار رو نشونه ادب و احترام به همدیگه و بیانگر حسن نیت طرفین می‌دونه؛ و واقعیت اینه که این فرهنگ الان تو بیشتر جاهای دنیا فراگیر شده.  در عین حال، از نظر من دست دادن با جنس مخالف، نمی‌تونه تقابلی با مبانی عقیدتی دین اسلام داشته باشه؛ این هم یکی از رفتارهاییه که قضاوت درباره درستی یا نادرستیش، به نیت فرد بستگی داره و مشابهش رو هم در احکام دینی زیاد داریم.  اما متأسفانه من هم یکی از اونهایی بودم که دچار تضاد فکری و عقیدتی شدم و این آزار دهنده بود.

تموم مدتی که توی سوئد بودیم و وقتهایی که برای سفرهای درسی به کشورهای دیگه می‌رفتیم، این تضاد برای من خودنمایی می‌کرد و من هیچ‌وقت نتونستم این‌وری یا اون‌وری باشم؛ البته تقریباً همیشه به اون عقیده پایبند بودم، اما مجبور بودم اون تضاد درونی رو تحمل کنم و هربار از خجالت خیس عرق بشم و از خودم بپرسم آخه این چه عقیده مسخره‌ایه که خودم هم نمی‌تونم باورش کنم؟

شما شاید ندونین، اما من بارها این شرایط دشوار رو با همه وجود درک کردم؛ حالا اگه یه خانم دستش رو نیاره جلو یا از دست دادن با یه آقا امتناع کنه، یا دستکش به‌دست داشته باشه، شاید یه‌کم قابل پذیرش‌تر باشه، هرچند اون هم غیرمحترمانه است؛ اما خیلی سخته وقتی یه خانم دستش رو برای سلام و ادای احترام به‌طرف یک آقا دراز کنه، و اون آقا دستش رو بکشه عقب، یا در حالی که از قبل به دست راستش کیفی چیزی گرفته، دستش رو آزاد نکنه و بعد توضیح بده که ببخشید من نمی‌تونم دست بدم!  باید اعتراف کنم که مردم سوئد و خیلی از جاهای دیگه اروپا از نظر فرهنگی در سطح خیلی بالایی هستن، والّا شاید بعد از مواجهه با این رفتار، خیلی بدتر از این با من رفتار می‌کردن.

من در این زمینه خیلی مطالعه کردم؛ احکام دینی ما هیچ راه حلی برای این مشکل پیشنهاد نمی‌کنه و تقریباً همه علما به حرام بودن دست دادن با جنس مخالف تأکید دارن. بلندنظرانه‌ترین راه‌حلی که علمای ما برای حل این مشکل ارائه کردن، اینه که در شرایط خاصی، دست دادن با دستکش منعی نداره؛ اما یادتون باشه که اولاً اون برای شرایط خاصیه (مثلاً این که دین در خطر باشه!) و ثانیاً، دست دادن با دستکش، به‌مراتب بی‌ادبانه‌تر از دست ندادنه؛ عرف دنیا اینه که هرکس هم به‌دلیلی دستکش به‌دست داره، برای دست دادن با دیگران، اول دستکشش رو در می‌آره و بعد دست می‌ده!

به‌نظر شما مشکل کجاست؟ فکر می‌کنین کسانی که این‌طوری فکر می‌کنن، به مبانی عقیدتی اسلام بی‌توجه شدن؟ یا در دین و عقیده‌شون ضعیفن و نتونستن ازش دفاع کنن؟ یا این که احکام دین ما در این زمینه بروز نیست؟

اگه از من بپرسین، قطعاً گزینه آخر رو انتخاب می‌کنم. اما اگه شما خواستین جواب بدین، این سؤال رو از خودتون بپرسین که اگه یکی از علمای دینی ما، لباس روحانیتش رو در بیاره و به‌عنوان یک شهروند عادی، فقط چند ماه توی یکی از شهرهای اسکاندیناوی زندگی کنه، آیا باز هم نظرش درباره حرمت دست دادن با جنس مخالف برقرار می‌مونه؟

دستم به نوشتن نمی‌ره.  این روزها خیلی بی‌حوصله‌ام.  کاش می‌شد وبلاگ رو فقط با تعریف کردن بروز کرد.  کاش می‌شد با یه فلش مموری محتوای مغزم رو بیارم تو کامپیوتر و بعد اونها رو نظم و ترتیب بدم.  اما خوب نمی‌شه. یا بهتره بگم فعلاً نمی‌شه.

من باز هم شرمنده‌ام و می‌دونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم.  با خودم قرار گذاشتم هر روز، یا یه روز در میون، یه مطلب اضافه کنم.  حتی اگه شده این مطلب بدون تصویر و لینک و اینها و فقط متنی باشه.

تاریخ تقریبی: فروردین 1382

اما امروز می‌خوام از یکی از یادگاری‌های سوئد براتون بنویسم که هنوز هم بهم آرامش و انگیزه می‌ده.  اونجا تو مالمو، روزهای یکشنبه صبح، اکثر کانال‌های تلویزیونی، کشیش‌هایی رو نشون می‌داد که در حال اجرای مراسم دعا و خطابه دینی برای مردم بودن.  یکی دو بار که به این برنامه‌ها نگاه می‌انداختم، توجهم به یکی از اونها جلب شد؛ یکی که با بقیه تفاوت داشت.

Joel Osteen - برای دیدن فیلم روی تصویر کلیک کنید

سخنران این برنامه، کشیشی بود به‌نام جول آستين (Joel Osteen) كه در کلیسای بزرگی به‌نام LakeWood در آمريكا برای عده زيادی از مردم صحبت مي‌كرد.  روش صحبت كردن اين كشيش بسيار شيرين و دوست‌داشتنی بود؛ طوری که خيلی زود به دل آدم می‌نشست.  آخه خيلي راحت، با آرامش و دلنشين حرف مي‌زد و استفاده خيلی خوبش از زبان بدن (حركات متناسب اعضای بدن در حين صحبت)، باعث می‌شد كه حرفهاش رو بهتر متوجه بشی.

محتوای صحبتهای این کشیش، طوری بود که بیشتر به جلسات مشاوره روانشانسی شباهت داشت تا موعظه ديني.  در عين حال، مفاهيمي كه بيان مي‌شد، اصلاً مختص و منحصر به مسيحيت نبود، بلكه تأكيد بر مفاهيمی بود كه تو اسلام و فرهنگ اصيل ايرانی ما هم فراوون گفته می‌شه؛ انگار يه روحانی بسيار خوش بيان داره مفاهيم دين رو با زبانی امروزی شده می‌گه؛ اگرچه ظاهرش هيچ شباهتی به آخوندهای ايران نداره. ویکتوریا، همسر جول هم کشیشه و در اداره کردن این کلیسای باشکوه با جول همراهه.  جول همیشه برنامه‌هاش رو با یک جوک شروع می‌کنه و تمام مدت با استفاده از روشهای جدید فن بیان، صحبتهاش رو با جذابیت و شیرینی خاصی همراه می‌کنه؛ طوری که مخاطب در مدت نیم ساعت جلسه اصلاً خسته نمی‌شه.

جول و همسرش، ويكتوريا آستين

من و خانمم تو مالمو هرچه بيشتر به برنامه‌های جول آستين نگاه می‌كرديم، بيشتر احساس مي‌كرديم كه اسلام و مسيحيت چقدر به هم نزديكن.  مثلاً يكي از اين برنامه‌ها درباره حكمت الهي در زندگي بود؛ اين كه گاهی با وجود اين‌كه احساس می‌كنيم چيزی برای ما خوبه، بهش نمي‌رسيم و بعد می‌فهميم كه خوب نبوده، يا به مصيبتی گرفتار می‌شيم كه دليل و حكمتش رو بعداً می‌فهميم؛ جول اين موارد رو همراه با مثالهای مختلف از زندگی واقعی و مستند به آيات انجيل می‌گفت، اما من در همون حال، ياد ضرب‌المثل “خدا گر ز حكمت ببندد دری، ز رحمت گشايد در ديگري” و همين‌طور آيه “و عسی ان تكرهوا شیءً و هو خيرٌ لكم و عسی ان تحبوا شیءً و هو شرٌ لكم” مي‌افتادم؛ بعد با خودم مي‌گفتم چقدر مفاهيم خير و شر، خوبی و بدی و … در دنیا یکسان هستن و ما گاهی فکر می‌کنیم فقط ما هستیم که خوبیم؛ حتی بقیه دینهای خدا رو هم انکار می‌کنیم و فقط مسلمون‌ها رو شایسته خوبی می‌دونیم.  جول آستین با حرفهایی که می‌زد، دید من رو نسبت به دینهای دیگه اصلاح کرد و باعث شد بیشتر مطمئن بشم که خوبی یه مفهوم جهانی و عمومیه.  و معتقدم که خوب بودن به دین‌داری هم وابسته نیست؛ افراد بی‌دین هم می‌تونن خیلی خیلی خوب باشن و این دیدگاهیه که برام ارزشمنده.  نگاهیه که با واقعیت دنیا بیشتر جور در میاد و از دیدگاه‌های دیگه‌ای که مدتها در معرضش بودم خیلی درست‌تربه‌نظر می‌رسه.

امروز بعد از چندين سال، من هنوز هم موعظه‌های جول آستين رو گوش مي‌كنم و گاهي مي‌بينم؛ و هر بار بعد از گوش دادن به حرفهاش، احساس بهتري نسبت به زندگي پيدا می‌کنم.  به زندگی امیدوار می‌شم، و باز هم برام یادآوری می‌شه که آدمهای خوب تو دنیا خیلی زیادن؛ خیلی بیشتر از اونی که تو دایره تنگ افکار بعضی از ما ایرانی‌ها می‌گنجه؛ ما مردمی که به اجبار، سالیان ساله که فکر می‌کنیم؛ یا مجبوریم فکر کنیم؛ که بهترین آدمهای دنیا هستیم، و هیچ کس بهتر یا حتی به خوبی ما نیست؛ در حالی که حصار بلند دورمون، بهمون اجازه نمی‌ده که دیگران رو به‌درستی ببینیم، و به‌دور از پیش‌قضاوت و تعصب، با خوبیها یا بدیهاشون آشنا بشیم.

امیدورام به تبلیغ مسیحیت متهم نشم، چون این اگه هم تبلیغ باشه، تبلیغ خوبی و پاکی و صداقت و راه درست زندگیه. در هر صورت آدرس سایت رسمی جول آستین اینه:

www.joelosteen.com