رویای همیشگی

دیشب یه بار دیگه خواب مالمو رو می‌دیدم. نمی‌تونم به یاد بیارم که چند بار تا حالا این رویا برام تکرار شده. اما خیلی زیاد؛ بارها و بارها تو رویاهام دیدم که دارم تو خیابونهای مالمو قدم می‌زنم. دارم می‌رم توی دانشگاه و با کارکنان و استادهای WMU صحبت می‌کنم؛ می‌رم به طرف هنریک اسمیت (اقامتگاه دانشگاه)، می‌رم مرکز خرید، سوار اتوبوس می‌شم، و … . دیشب هم یکی از همین رویاها رو دیدم. بعضی وقتها خودم هم از این احساس تعجب می‌کنم. بعد با خودم فکر می‌کنم که چرا باید یه کسی مثل من، بعد از مدتی کمتر از دو سال زندگی تو سوئد، اون‌قدر دلداده اون تجربه بشه که حتی بعد از هشت سال، هنوز شبها رویاش رو ببینه؛ مگه تو مالمو غیر از یه زندگی ساده چه اتفاقی برای من افتاد؟ مگه جامعه سوئد به من چی داد که شدم مبلّغش و دارم یه‌سره ازش به‌عنوان بهشت مطلب می‌نویسم؟ مگه غیر از نیازهای اولیه و پایه‌ای که هر انسانی حق داره از اونها بهره‌مند باشه، چیز دیگه‌ای دیدم یا تجربه کردم؟

به شرافتم سوگند می‌خورم که غیر از این نبوده؛ و همینه که منو دیوونه می‌کنه.

رویای تکراری شبهای من، رویای احترام به انسانیت انسان، آرزوی روابط سالم بین فردی و اجتماعی، تمنّای سیستم مدیریتی و اجرایی مناسب و سالم، و امید به وجود همزمان منطق و احساس برای همه است؛ اینها چیزهایی هستن که واقعاً پایه‌ای و در صحبت بدیهی به‌نظر می‌رسن، اما تو جامعه ما از اونها کمتر خبری هست. شاید هر روز بارها و بارها این تفاوتها رو با هم مقایسه می‌کنم؛ و هر بار به این نتیجه می‌رسم که مردم سوئد خیلی مسلمون‌تر یا مسیحی تر یا مؤمن‌تر و در یک کلام، آدم‌تر از ما هستن. به خدا اونها حقشونه که یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا باشن؛ آخه لیاقتشو دارن. و شاید لیاقت ما هم؛ ما مردمی که همچنان در رویای نداشته‌هامون دست و پا می‌زنیم، و فکر می‌کنیم که پول بیشتر می‌تونه اون نداشته‌ها رو برامون ایجاد کنه؛ در حالی که خیلی‌هامون حتی دیگه نمی‌دونیم که چی می‌خوایم و اولویت اول زندگی‌مون چیه.

این نوشته در سوئد ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 پاسخ به رویای همیشگی

  1. مهدی می‌گوید:

    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

    گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
    گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

  2. منا مولاپناه می‌گوید:

    بنظرم اگه جای حسرت خوردن و رؤیا دیدن ، این فرهنگو گسترش بدی و تبلیغ کنی که هرکس ، هرجا هست از خودش و همونجا شروع کنه ، وضع ما بهتر می شه . تا کی می خوایم بشینیم نگاه کنیم و حسرت و بخوریم و منتظر باشیم یکی مسبب تغییر بشه و مارو هم هل بده ؟ بد نیست تصمیم بگیریم قبول کنیم تاوان این تغییرو خودمون بدیم و دست بکار شیم ؛ یا نه برای همیشه راحت زندگی کنیم و دعا کنیم مثلاً گذرمون به یه سازمان دولتی نیفته .

  3. حميد می‌گوید:

    البته این حرف خیلی درسته، اما متأسفانه فقط یه حرفه. واقعیتش اینه که من همیشه مدافع این موضوع بودم، اما الان می بینم زندگیم در حالی داره می گذره که نه تنها برای تأثیر گذاشتن روی مجموعه ای که توش هستم موفق نبودم، بلکه خودم هم درجا زدم و شاید هم عقبگرد داشتم.
    برای تغییر دادن باید قوی باشی، قوی تر از فرهنگی که مردم اطرافت دارن باهاش زندگی می کنن. و من اعتراف می کنم با این که سالیان سال سردمدار این مبارزه بودم، دیگه نمی تونم ادامه بدم.

  4. زندانی می‌گوید:

    آقای اکرمی من با شما موافقم و فکر میکنم گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
    هفت رنگش میشود هفتاد رنگ…

    من هم روزی از این زندان میروم، روزی که نزدیک است

    باز آمدم چون عید نو… تا قفل زندان بشکنم
    وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
    گر پاسبان گوید که هی! بر وی بپاشم جام می
    دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم

    آره حمید جان، من هم خسته ام
    اگرچه همدیگر را نمیشناسیم اما نگرشت را سالهاست که میشناسم…

  5. زندانی می‌گوید:

    یک نکته:
    همیشه پشت سکون افسوس و حسرتی نهفته است –
    – که زندگی را تکراری میسازند

    اما آنگاه که قصد رفتن کنی: تمام دیوارهای مقابل آزادی از هم خواهند پاشید

    “آن دیوارها پوشالی اند، اگر به سمت جلو حرکت کنی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *