گل‌فروشی و آرایشگاه

تاریخ تقریبی: فروردین ۱۳۸۲

گل‌فروشی‌ها:

گل‌فروشی‌های سوئدی خیلی ساده بودن.  توی این گل فروشی‌ها اصلاً از گل عروس، برگهای بزرگ، شویدی، کنف، انواع کاغذهای رنگی و … که اینجا برای تزئین گلها استفاده می‌کنن، خبری نیست.  گلهایی که می‌خرید، خیلی ساده داخل یه پاکت یا کاغذ گذاشته می‌شن و تمام.  من هیچ نظری در این باره ندارم؛ نه می‌گم خوبه، نه بد، اما این هم نشون دهنده سادگی زندگی در سوئده. واقعیت اینه که اصل قضیه، همون گل هستش و بقیه تزئینات و اینها، شاید برای ارزشمندتر جلوه دادن گل باشه.

آرایشگاه‌ها:

آرایشگاه‌های مالمو، مردونه – زنونه ندارن؛ بیشتر آرایشگرها هم خانمهای جوون هستن؛ خوب این یه ویژگی متفاوت از ایران.  تفاوت بعدی هم قیمته. اون موقع، یعنی حدود ۸ سال پیش، من تو تهران برای کوتاه کردن موی سرم، فکر می‌کنم ۲ یا ۳ هزار تومن می‌دادم.  اما تو مالمو این قیمت حدود ۲۵۰ کرون بود؛ یعنی ۲۵ تا ۳۰ هزار تومن.  خوب این خیلی تفاوت بزرگی بود.  برای همین هم بعضی از بچه‌های ایرانی – امیدورام به کسی بر نخوره؛ حداقل اعتراف می‌کنم که خودم این‌طوری بودم – برای مدتی از رفتن به آرایشگاه اکراه داشتیم.
الان که عکسهای اون موقع رو نگاه می‌کنم، تو بعضی‌هاشون موهام بیش از حد بلنده و این یادگاری همون اکراه از رفتن به آرایشگاهه. البته چند آرایشگاه عرب هم تو مالمو بودن که ارزونتر می‌گرفتن؛ مثلاً ۸۰ کرون و اینها؛ اما من رغبت نمی‌کردم سراغشون برم. بعضی‌ از بچه‌ها هم از هنر و توانمندی بقیه بچه‌های ایرانی دانشگاه استفاده می‌کردن و موهاشون رو تو آرایشگاه خونگی کوتاه می‌کردن؛ مثل خودم که یکی دو باره زحمت این کار رو گردن دوستان انداختم و ازشون ممنونم. اما بالاخره بعد از مدتها یه آرایشگاه پیدا کردم که دو تامزیت داشت؛ یکی این که آرایشگرش یه خانم مسن بود؛ یعنی ۵۰ سال یا بیشتر سن داشت و دوم این که ۱۵۰ کرون می‌گرفت. و اینجا بود که من بالاخره از موهای بلند نجات پیدا کردم و به زندگی طبیعی برگشتم!

ارسال شده در سوئد | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , | ۵ پاسخ

رویای همیشگی

دیشب یه بار دیگه خواب مالمو رو می‌دیدم. نمی‌تونم به یاد بیارم که چند بار تا حالا این رویا برام تکرار شده. اما خیلی زیاد؛ بارها و بارها تو رویاهام دیدم که دارم تو خیابونهای مالمو قدم می‌زنم. دارم می‌رم توی دانشگاه و با کارکنان و استادهای WMU صحبت می‌کنم؛ می‌رم به طرف هنریک اسمیت (اقامتگاه دانشگاه)، می‌رم مرکز خرید، سوار اتوبوس می‌شم، و … . دیشب هم یکی از همین رویاها رو دیدم. بعضی وقتها خودم هم از این احساس تعجب می‌کنم. بعد با خودم فکر می‌کنم که چرا باید یه کسی مثل من، بعد از مدتی کمتر از دو سال زندگی تو سوئد، اون‌قدر دلداده اون تجربه بشه که حتی بعد از هشت سال، هنوز شبها رویاش رو ببینه؛ مگه تو مالمو غیر از یه زندگی ساده چه اتفاقی برای من افتاد؟ مگه جامعه سوئد به من چی داد که شدم مبلّغش و دارم یه‌سره ازش به‌عنوان بهشت مطلب می‌نویسم؟ مگه غیر از نیازهای اولیه و پایه‌ای که هر انسانی حق داره از اونها بهره‌مند باشه، چیز دیگه‌ای دیدم یا تجربه کردم؟

به شرافتم سوگند می‌خورم که غیر از این نبوده؛ و همینه که منو دیوونه می‌کنه.

رویای تکراری شبهای من، رویای احترام به انسانیت انسان، آرزوی روابط سالم بین فردی و اجتماعی، تمنّای سیستم مدیریتی و اجرایی مناسب و سالم، و امید به وجود همزمان منطق و احساس برای همه است؛ اینها چیزهایی هستن که واقعاً پایه‌ای و در صحبت بدیهی به‌نظر می‌رسن، اما تو جامعه ما از اونها کمتر خبری هست. شاید هر روز بارها و بارها این تفاوتها رو با هم مقایسه می‌کنم؛ و هر بار به این نتیجه می‌رسم که مردم سوئد خیلی مسلمون‌تر یا مسیحی تر یا مؤمن‌تر و در یک کلام، آدم‌تر از ما هستن. به خدا اونها حقشونه که یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا باشن؛ آخه لیاقتشو دارن. و شاید لیاقت ما هم؛ ما مردمی که همچنان در رویای نداشته‌هامون دست و پا می‌زنیم، و فکر می‌کنیم که پول بیشتر می‌تونه اون نداشته‌ها رو برامون ایجاد کنه؛ در حالی که خیلی‌هامون حتی دیگه نمی‌دونیم که چی می‌خوایم و اولویت اول زندگی‌مون چیه.

ارسال شده در سوئد | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , | ۵ پاسخ

دلِ تنگ

دلِ تنگ؛  دل تنگ یعنی یادآوری لحظه‌های زندگی تو بهشت؛ یعنی به یاد آوردن مردمی که با همدیگه با احترام و محبت برخورد می‌کنن، و مقایسه‌اش با مردمی که با وجود ادعای تمدن هزاران ساله، هنوز الفبای روابط اجتماعی رو نمی‌دونن؛ یا می‌دونن، اما در کمال تأسف پذیرفتن که نباید بهشون توجهی کرد؛ یعنی تو این محیط نمی‌شه بهشون پرداخت؛ اگه هم کسی این روحیه رو داشته باشه، به‌شدت ضربه می‌خوره.

دل تنگ یعنی وقتی یادت میاد که کسی برای ناراحتی تو از ته دل نگرانه، در حالی که هیچ دلیل و الزامی هم برای این کار نداره؛ و بعد دیدن کسانی که از ناراحت کردن همدیگه لذت می‌کنن و هرچی بتونن طرفشون رو بیشتر عصبی و نابود کنن، بیشتر احساس قدرت می‌کنن.

دل تنگ یعنی به یاد آوردن جایی که هواش همیشه سرده، اما در کنار مردمش، احساس زندگی و امید در وجودت زنده می‌شه؛ احساس می‌کنی همه باهات دوستن و اگه لازم باشه کمکت می‌کنن تابه هدفت برسی؛ و بعد دیدن کسانی که ادعای رفاقت می‌کنن، اما در همون زمان دارن برای تحقیر، ضربه زدن و پایین کشیدنت برنامه‌ریزی می‌کنن.

دل تنگ یعنی خاطره مردمی که اصلاً مسلمون نیستن، اما همیشه اصل رو بر برائت می‌گذارن و از تهمت زدن به دیگران به‌شدت دوری می‌کنن؛ و بعد دیدن کسانی که ادعای دینداری و اطاعت از خدا و پیامبرشون گوش فلک رو کر می‌کنه، اما به سادگی آب خوردن، به دیگران تهمت می‌زنن، چیزی که حتماً خودشون هم به‌عنوان گناه کبیره می‌شناسنش.

دل تنگ یعنی زندگی با مردمی که بیشتر مواقع لبخند می‌زنن، و بعد زندگی در بین افرادی که وقتی به چهره‌شون نگاه می‌کنی یا رفتارشون رو می‌بینی، فقط حس یأس، ناامیدی، پوچی و دلت می‌خواد همون لحظه بمیری؛ کسانی که ادعا دارن پیرو پیامبری هستن که برای کامل کردن ارزشهای اخلاقی اومده، اما اصلاً نمی‌دونن ارزش اخلاقی یعنی چی.

دل تنگ یعنی هزار و یک حس متناقض دیگه که نتیجه تجربه زندگی تو ایران، سوئد و کشورهای دیگه است.

ارسال شده در سوئد | برچسب‌شده , , , , , , | ۲ پاسخ

Round The Sound

تاریخ تقریبی: فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۲

یکی از کارهای جالب شرکت SkåneTrafiken  ایجاد امکانات و شرایط تشویقی برای سفر شهروندان مالمو بود.  به‌عنوان یه نمونه می‌تونم به سفر دور اوره‌ساند یا Round The Sound اشاره کنم.

دریای اوره‌ساند (Oresund)، آبراهیه که از شمال به جنوب بین سوئد و دانمارک قرار گرفته، طوری که در جنوب، کپنهاگ و مالمو در دو طرف اون قرار گرفتن و از شمال هم به هلسینگور (Helsingør) در دانمارک و هلسینبورگ (Helsingborg) در سوئد محدود شده.  در حالی که در جنوب می‌شه با استفاده از پل اوره‌ساند، با قطار یا ماشین بین دو کشور جابه‌جا شد، در شمال این دریا پلی بین دانمارک و سوئد وجود نداره و برای جابه‌جایی بین هلسینگور و هلسینبورگ باید از کشتی استفاده کرد.

شرکت حمل و نقل اسکونه یه جور بلیت مخصوص داشت که می‌شد با اون یه مسیر بسته بین مالمو، کپنهاگ، هلسینگور و هلسینبورگ رو با قطار و کشتی طی کرد.  تو این مسیر می‌شد تو شهرها و روستاهای مختلف توقف کرد و جاهای دیدنی اونها رو دید و بعد دوباره مسیر رو ادامه داد.

مسیر حرکت - Round The Sound

بعد از چند ماه زندگی تو مالمو احساس کردیم به یه سفر نیاز داریم.  بعد از بررسی‌های اولیه، همراه یکی از همکلاسی‌های دانشگاه و خانواده راه افتادیم به‌طرف ایستگاه مرکزی مالمو.  بلیت قطار رو خریدیم و سوار شدیم تا سفر دور اوره‌ساندمون رو از مالمو به‌طرف کپنهاگ شروع کنیم.  همراه بلیت، کاتالوگی هم به ما داده شد که نقشه منطقه و جاهای دیدنی هم درش اومده‌بود.

اولین نکته جالب توجه، کیفیت قطار و صندلی‌هاش بود که خیلی به‌چشم می‌اومد.  صندلی‌های تمیز و راحت، روزنامه برای مطالعه، درهای اتوماتیک بین واگن‌های قطار و البته رفتار محترمانه آدمها با دیگران. 

نمایی از داخل یکی از قطارهای مسیر مالمو به کپنهاگ

وقتی به کپنهاگ رسیدیم، از قطار پیاده شدیم و رفتیم داخل شهر. کپنهاگ خیلی شبیه مالمو بود.  حتی زبون مردم دانمارک، شباهت زیادی به زبون سوئدی داره.  نمی‌دونم فارسی صحبت کردن مردم افغانستان و تاجیکستان رو شنیدین یا نه؛ اگه شنیده‌باشین، می‌دونین که ایرانی‌ها، افغانی‌ها و تاجیک‌ها، با وجود تفاوتهایی که تو نوع فارسی شون از نظر استفاده از کلمه‌ها و نوع تلفظ اونها هست، باز هم منظور همدیگه رو درک می‌کنن و می‌تونن با هم ارتباط کلامی برقرار کنن. کشورهای اسکاندیناوی هم همین‌طوری هستن؛ یعنی با وجود تفاوتها، خیلی به هم شبیهن و مردم این کشورها می‌تونن با هم صحبت کنن.

با وجود این تو سیستم شهری، علائم مورد استفاده و سیستم حمل و نقل تفاوتهایی بین کپنهاگ و مالمو بود و به‌همین دلیل ما برای پیدا کردن مقصد و مسیر کمی مشکل داشتیم.  یادمه وقتی از دخترخانمی که از نزدیک ایستگاه قطار عبور می‌کرد، پرسیدم چطور باید به مقصد برسم، خیلی امیدوار نبودم که جواب بگیرم، اما اون خانم با حوصله به سؤالم جواب داد و راهنماییم کرد.

اولین جایی که تو کپنهاگ رفتیم، باغ‌وحش کپنهاگ بود.  باغ وحش داخل شهر بود و حیوونهای قشنگی هم اونجا بودن.  اما نکته خیلی جالب، راحتی و آرامش بچه‌هایی بود که همراه پدر و مادرشون به باغ وحش اومده‌بودن.  یکی از دلایل این آرامش، وجود گاری‌های کرایه‌ای تو ورودی باغ‌وحش بود.  هر کس با پرداخت ۱۰ یا ۱۵ کرون، یه گاری کرایه می‌کرد، بچه‌اش رو داخلش می‌نشوند، وسایل اضافه رو هم داخلش می‌گذاشت و بعد، ساعتها توی باغ وحش قدم می‌زدن و لذت می‌بردن.

نمای بیرونی باغ وحش کپنهاگ - تصویر از Google Maps

بعد از گشت و گذار مختصر تو کپنهاگ، مسیرمون رو به سمت شمال ادامه دادیم تا به شهر کوچیکی به نام فرِدِنزبورگ (Fredensborg) رسیدیم.  وقتی اونجا از قطار پیاده شدیم، آدمای زیادی رو نمی‌شد دید؛ فصل خلوتی بود؛ به ندرت ماشینی رد می‌شد و یا آدمی عبور می‌کرد.  اولین چیزی که جلب توجه کرد، ایستگاه اتوبوس با یه اتوبوس آماده حرکت بود.  حتی تو این شهر بسیار کوچیک هم سیستم اتوبوس‌رانی وجود داشت و عملیاتی هم بود.

نمایی از اقامتگاه DanHostel

ما از قبل توی اقامتگاه DanHostel جا رزرو کرده بودیم. تو مسیر، از معماری زیبا و سنگفرش‌های زیر پامون هم کلی لذت بردیم. وقتی به اون اقامتگاه رسیدیم، از کوچکی اتاق‌هاش و سادگیش کمی تعجب کردیم.

اتاق دو نفره - DanHostel

به هر حال وسایل رو گذاشتیم بعد از کمی استراحت، برای گشت و گذار رفتیم بیرون. فردنزبورگ، منطقه ییلاقی و محل اقامت خانواده سلطنتی دانمارک در طول تابستونه. در کنار کاخ زیبای این خانواده، یه پارک مجسمه‌ها هم هست که در نوع خودش جالبه.

قصر ییلاقی خانواده سلطنتی دانمارک - تصویر از Google Maps

پارک مجسمه ها - فردنزبورگ

در ادامه هم یه راه باریک، به یه دریاچه بزرگ به‌نام Esrum منتهی می‌شه که خیلی قشنگه.  ما هم به کنار دریاچه رفتیم و از دیدن این مناظر طبیعی خیلی لذت بردیم.

دریاچه Esrum

شب توی همون اقامتگاه خوابیدیم و صبح دوباره راهی شدیم به سمت هلسینگور.  تو مسیر برگشت، از یه سوپرمارکت کوچولو بستنی خریدیم، بعد متوجه شدیم که صاحبش ایرانیه. چه جالب!

توی هلسینگور، از یه قلعه قدیمی بازدید کردیم به‌نام کرونبِرگ (Kronberg) که از همه طرف محدود به آبه غیر از یک طرف. این قلعه که از قرن ۱۶ برای دانمارک باقی مونده، اهمیت تاریخی زیادی داره و به‌واسطه اون، دانمارکی‌ها بر آبراه استراتژیک اوره‌ساند تسلط پیدا می‌کردن.  از طرف دیگه، همین قلعه، محلیه که داستان “هملت” شکسپیر در اون اتفاق می‌افته؛  همون جایی که با نام مشهور السینور (Elsinore) شناخته می‌شه که در واقع همون کلمه هلسینگور با تلفظ انگلیسیه.  بعضی از محققان می‌گن شکسپیر خودش هم به این شهر سفر داشته و از قلعه بازدید کرده.

نمایی از قلعه کرونبرگ - الهام بخش "هملت" معروف شکسپیر

بعد از این بازدید، با کشتی از هلسینگور به هلسینبورگ رفتیم. این  اولین بار بود که من سوار کشتی به این بزرگی می شدم. بعد از عبور از ترمینال مسافری بسیار تمیز و مجهز، از یه راهرو به‌صورت مستقیم وارد کشتی شدیم. درباره کشتیهای فری (Ferry) مثل سرویس‌هایی که بین دانمارک و آلمان هست، در آینده بیشتر می‌نویسم، اما این کشتی هم با وجود فاصله خیلی کوتاه – حدود ۲۰ دقیقه – بین مبدأ و مقصد، همه خدمات اعم از رستوران و فروشگاه و … رو در خودش داشت.

ایستگاه مرکزی ترمینال مسافری هلسینگور

ترمینال مسافری هلسینگور - به راهروی طولانی که مستقیم به کشتی وارد می شه دقت کنید

بالاخره هم از هلسینبورگ با قطار به مالمو برگشتیم.  اما وقتی برگشتیم دیدیم یه شال گردن توی اون اقامتگاه جا گذاشتیم.  البته شال نو و گرون قیمتی نبود، اما با این حال یه ایمیل بهشون زدم و موضوع رو گفتم تا برامون پس بفرستن. آخه تو کتابهای زبان خونده‌بودیم که تو هتلهای خوب می‌شه همچین انتظاری داشت و من خواستم آزمایش کنم ببینم در عمل همچین اتفاقی می‌افته یا نه. بعد از یکی دو روز جواب دادن که شال رو پیدا کردن و یه هفته بعد هم پستچی بسته‌ای به در خونه آورد که شال داخلش بود.  این خیلی جالب بود؛ چون به‌هر حال ارسال یه بسته از یه کشور به کشور دیگه هزینه قابل توجهی داره. با وجود این، هتل که نمی‌شه گفت؛ همون اقامتگاه کوچولو هم حاضر بود این کار رو انجام بده؛ کاری که مطمئناً باعث رضایت مشتریان و رفتن افراد بیشتر به اون اقامتگاه در آینده می‌شه.

ارسال شده در سوئد | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | پاسخ دهید:

فرهنگ مکتوب

تاریخ تقریبی: اسفند ۱۳۸۱

خیلی چیزها تو فرهنگ ما یه جوره و تو فرهنگ سوئد یه جور دیگه‌.  مثال عرض می‌کنم خدمتتون:

مثال ۱:

ما وارد یه محیط کار جدید می‌شیم.  یه جلسه معارفه برگزار می‌شه و تو اون همه بهمون تبریک می‌گن.  بعد می‌ریم سر کار و تا چند ماه، هنوز خیلی‌ها رو به اسم نمی‌شناسیم یا اسم خیلی‌ها رو می‌بینیم و شاید هم باهاشون مکاتبه می‌کنیم، اما هنوز چهره‌شون رو نمی‌شناسیم و اگه اونها رو ببینیم، نمی‌تونیم بفهمیم که این همونیه که براش فلان نامه رو نوشتیم.

یه سوئدی (و البته خیلی از ملیتهای دیگه) وارد یه محیط کار جدید می‌شه؛ یه کاتالوگ بهش داده می‌شه که توش اسم و عکس و سمت و موقعیت سازمانی و شماره اتاق و … همکارای سازمانی نوشته شده.  بعد از نیم ساعت مطالعه این کاتالوگ، تقریباً همه رو می‌شناسه و مدت کوتاهی بعد از اون هم اگه کسی رو دید که نمی‌دونست یا یادش نیومد اسمش چیه، به همون کاتالوگ مراجعه می‌کنه و برای همیشه تو ذهنش، اسم طرف همراه با چهره‌اش ثبت می‌شه.

مثال ۲:

(خیلی از) ما وقتی یه دوربین دیجیتال می‌خریم و بازش می‌کنیم، اول باتریش رو می‌گذاریم داخلش و می‌گیم اَه، شارژ نیست که؛ بعد باتری رو می‌گذاریم شارژ بشه و بعد از این که نصفه و نیمه شارژ شد، می‌گذاریم توی دوربین و روشنش می‌کنیم.  بدون این که نگاه کنیم، پیغامهای اولیه رو رد می‌کنیم، اصلاً ساعت و تاریخ رو تنظیم نمی‌کنیم و تنظیمات بعدی رو هم کنسل می‌کنیم.  بعد سوژه عکاسی رو برای آزمایش انتخاب می‌کنیم و عکس می‌گیریم و احتمالاً عکسمون سیاه یا تار می‌شه؛ مثلاً به‌این دلیل که پشت سوژه نور هست و دوربین در حالت مناسب عکاسی با پس‌زمینه نورانی قرار نگرفته و شاید هم حالتهای اتوماتیک پیش‌فرض دوربین کمک کنه و عکسها خوب بشن.  بعد یا از دوربین خوشمون میاد، یا می‌گیم چه آشغالی خریدیدم.  در هر حال، چون از همه قابلیتهای دوربین اطلاع نداریم، نمی‌تونیم از این قابلیتها در موقعیتهای متناسب استفاده کنیم و بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسیم که همچین چیز به‌درد بخوری هم نخریدیم و در مدت کوتاهی می‌ریم سراغ خرید مدل جدیدتر.

یه سوئدی (و البته خیلی از ملیتهای دیگه) وقتی دوربین دیجیتال می‌خره و بازش می‌کنه، اول کاتالوگ اطلاعات مهم قبل از استفاده رو در میاره و با دقت می‌خونه.  بعد کاتالوگ راهنمای استفاده از دوربین رو در میاره و بخشهای مهم اون رو هم مطالعه می‌کنه؛ از جمله روش شارژ باتری برای اولین بار که معمولاً باید ۸ تا ۱۰ ساعت تو شارژ بمونه.  بعد باتری رو داخل دوربین می‌گذاره و روشن می‌کنه و با توجه به توضیحات کاتالوگ، تاریخ و ساعت دوربین رو تنظیم می‌کنه تا هر عکس که گرفته می‌شه، تاریخ و ساعتش هم همراه عکس ذخیره بشه.  بقیه تنظیمات رو هم انجام می‌ده و بعد با توجه به شرایط و سوژه عکاسی، تنظیمات مناسب رو انجام می‌ده و عکس می‌گیره و معمولاً هم چندین سال با رضایت از همون دوربین استفاده می‌کنه.

مثال ۳:

پیشاپیش ببخشید؛ اما خیلی‌ها هنوز نمی‌دونن داخل دستشویی که می‌رن، اگه دستمال کاغذی رو بندازن تو دستشویی ممکنه چاه بگیره یا نه، مشکلی پیش نمیاد.  خیلی‌ها نمی‌دونن که وقتی می‌رن توالت فرنگی، باید قبل از بیرون اومدن، دور کاسه توالت رو با دستمال تمیز کنن تا نفر بعدی هم بتونه از توالت استفاده کنه.  من خودم هم تا چند سال پیش جزو همین خیلی‌ها بودم.

اما تو دانشگاه جهانی دریانوردی سوئد (و خیلی جاهای دیگه اروپا)، نوشته‌هایی وجود داره که موارد بالا و سایر موارد رو به دانشجوها گوشزد می‌کنه و این نوشته‌ها، جاهایی قرار گرفته که همیشه در معرض دید افراده.  این تصویر رو ببینید:

عکس بالا، داخل یکی از توالت‌های دانشگاه جهانی دریانوردی رو نشون می‌ده.  اگه به نوشته روی دیوار خوب دقت کنین، می‌بینین که نوشته:

 

آقایان!

لطفاً کمک کنید تا استانداردهای بهداشت و سلامت در حد خوبی رعایت شوند، چراکه افراد بسیاری باید از این مکان استفاده کنند.  برای پیشگیری از گرفتگی ناخوش‌آیند توالت، به یاد داشته باشید که دستمال کاغذی‌ها را در جای مناسب خود بیندازید؛ یعنی دستمال کاغذی حوله‌ای (برای خشک کردن دست) را در سطل و دستمال توالت را در چاه توالت.

همیشه به نفری که بعد وارد توالت می‌شود فکر کنید . . . . ممکن است این نفر، خود شما باشید!

مدیریت، آوریل ۱۹۹۰

می‌بینین که حتی همین موارد ساده هم نوشته شده؛ اینها از جمله مواردی هستن که ممکنه بدیهی فرض بشن، اما واقعیت اینه که بعضی‌ها اونها رو نمی‌دونن و راه حل این مشکل اینه که قوانین و عُرف، به‌صورت مکتوب در اختیارشون قرار بگیره.  نوشته شدن مواردی از این دست اون قدر تکرار شده که دیدن و خوندن اونها بدیهیه و روحیه مردم هم طوریه که هیچ کس نمی‌گه «ای آقا! این هم دیگه نوشتن می‌خواست؟ یعنی ما با این همه تجربه و سن و سال باید اینها رو هم بهمون بگن؟»  نخیر، مردم این موارد رو می‌بینن و براشون یادآوری می‌شه، یا مطلع می‌شن که قراره همه این موارد رو بدونن و رعایت کنن، یا بهتر آگاه می‌شن که وظایف و حقوق فردی و اجتماعی شون چیه.  ضمن این که اعتبار و سندیت موضوعات هم به‌واسطه همین مکتوب بودن، بیشتر و جدی‌تر می‌شه.

اصولاً فرهنگ مکتوب، فرهنگ غالب سوئد و اروپا است و شاید یکی از تفاوتهای مهم ما با اونها هم ریشه در همین موضوع داشته باشه.  ما بیشتر می‌گیم و می‌شنویم؛ و در این فرایند شنیدن و بازگو کردن، بخشهایی از پیام اصلی رو ناخودآگاه تحریف می‌کنیم یا از دست می‌دیم؛ تازه همون مقداری رو هم که از موضوع اصلی درک می‌کنیم، اعتبارش رو زیر سؤال می‌بریم و ای بسا که بگیم: «کی گفته؟» یا «حالا یه چیزی گفتن، شما جدی نگیر!»

 اما اونها می‌نویسن و می‌خونن؛ و در این فرایند، تقریباً می‌شه مطمئن بود که همه درک مشترکی از موضوعات پیدا می‌کنن.  برای همینه که قانون و عُرف بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرن و اصول پذیرفته شده اجتماعی، واقعاً اصولی دنبال می‌شن.

ارسال شده در سوئد | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | یک پاسخ